تبليغاتX
هزار و یک شب
داستان نیمه طنز
گنجشکها
آخرین مرحله ی خونه تکونی شیشه ها بود که به هزار زحمت اونا رو تمیز  کردم و داشتم آخرین لکه ها رو میگرفتم. که صدای گفتگویی شنیدم.

گوشامو تیز کردم ببینم چی میگن

صدا از طرف کوچه میومد. نگاه کردم، کسی نبود و بجز دو تا گنجشک که روی سیم برق نشسته بودن  چیزی ندیدم.

آهسته از پشت پرده حریر نگاهشون میکردم  و به گفتگوشون گوش میدادم.

اولی: ببین الان نزدیک عیده همه ی آدما دارن خونه تکونی میکنن.

دومی : آره مثلا این خونه هه ، همین چند دقیقه ی پیش دیدم خانومه داشت شیشه هاشو پاک میکرد.

اولی : آره اینجا خونه ی خاتونه. همیشه پشت پنجرش برامون دونه میریزه خدا خیرش بده.

دومی: من کاری به این کارها ندارم . فقط الان کیف میده که یه کاری کنم.

اولی: چه کاری؟

دومی:دلم میخواد شیشه ی تمیزشو رنگی کنم.

اولی: نه اینکارو نکنیا بیچاره به سختی بیرون شیشه ها رو تمیز کرده.

دومی :  میخوام طی یه عملیات آکروباتی چنان نقشی براش بندازم روی شیشه که حض کنه. میایی بریم؟

اولی : نخیر من نمیام .تو هم بیخود میکنی بری.

دومی : لوس نشو بیــــــــــــــــــــــــــــــــــــا بریم.

 اولی: نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

دومی : خب نیا خودم تنهایی حالشو میبرم.

اولی: این کارو نکن گناه داره به خدا.

دومی: رفتم که رفتم.

 گنجشک دومی یه چرخی خورد و با یک عملیات آکروباتی محیرالعقول[درست نوشتم یا نه؟]

بصورت زاویه ی ۴۵ درجه و با فاصله ی چند میلیمتری خودشو به شیشه نزدیک کرد. اما چشمش روز بد نبینه که ناگهان با ضربه ی محکم پشه کش روبرو شد.

البته شانس آورد که بهش نخورد. فقط کیسه ی مهماتش روی خودش خالی شد.

اولی: هاااااااااااااااااای حال آمدم.تا توباشی دیگه این کارو نکنی.

دومی: [نفس زنان و وحشت زده] این دیگه چه جونوریه؟

اولی: به این میگن آدمیزاد . اگه قرار بود که عقلش به اندازه ی منو تو باشه که الان ما توی خونه بودیم و اون بیرون روی سیم برق نشسته بود.

دومی : من بالاخره یه روز که حواسش نیست زهرمو بهش میریزم.

اولی : حالا خود دانی ولی من جات بودم خودمو با این جماعت درگیر نمیکردم.

دومی: گرسنم شد ، اون دونه هایی که گفتی پشت پنجرس کجاست؟

اولی: باید بریم اونطرف خونه .پنجره ی اونوری.

دومی: بریم . ولی کمکم کن دیگه دستو بالم خیلی میلرزه نمیتونم تنهایی پرواز کنم.

اولی : بیا بریم پهلوون پنبه بالتو بزار رو شونم.

دومی: اااااااااااااااااااااااااا این پنجره هه که همیشه میاییم دونه میخوریم مال این خونس؟

اولی: بله جناب انیشتن

دومی: پس داشتم کار خودمو خراب میکردم نه؟

اولی : بله، برای اینکه همیشه بدون فکر یه کارهایی میکنی.

دومی: خب دیگه ما اینیم.

اولی: دلم میخواست همچین پشه کش بخوره توی مغز سرت تا دیگه اینجوری نیشتو باز نکنی.

دومی: حالا که نخورده

اولی: خوبه دیگه کوفتت کن میخواییم بریم دیرمون شد.

دومی: ای به چشم

اولی: چشمت درآد.

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 16:38  توسط خاتون  |

داستانهای هزارویک شب

 

شهرزاد: سرورم دیگر توانی در پایمان نمانده. ترا به جان والده گرامیان مرکبی بگیرید.

شاهزاده: چه میگویید؟ مگر نمی دانید که نرخ هر کورس این مراکب ثانیه به ثانیه افزایش میابد. هنگام سوار شدن یک نرخ  و هنگام پیاده شدن نرخی دیگر دارد. مگر پول علف خرس است؟ یا ما سر گنج نشسته ایم؟

شهرزاد: حالا هر چه هیچ نمیگویم شما رویتان را دو چندان می نمایید.

شاهزاده: ما که چیزی نگفتیم اگر هم میگوییم فقط به صلاح شما و آینده ی مملکتمان است. آهااااااااااااای تاکسی نگهدارید.

راننده: کجا می رین؟

شاهزاده: به عمارت هشت بهشت جهت انجام برخی امورات.

راننده: به من هیچ ربطی نداره برای چی میرین، سوار میشین یا نه؟

شاهزاده:آری سوار می شویم.

شهرزاد: باز اول شما سوار شدید سرورم؟ امروز کلا انگار تنتان می خارد.

شاهزاده: نه نور دیدگانم. فقط می خواستم از نرمی و لطافت صندلی آن جهت نشستن شما مطمئن شوم.

شهرزاد:بار آخرتان باشد سرورم.

شاهزاده : ای به روی دو چشمانم.

راننده: گویی شما از سر زمین دیگری به اینجا آمده اید؟[ ای بابا منم که دارم مثل اینا صحبت میکنم] ببینم مال کجایین؟

شاهزاده: اهل سر زمین هزار و یک شب

راننده : آهان منظورت کتاب داستان هزارو یک شبه نه؟

شاهزاده : آری درست است.

شهرزاد: این بوی بد مال چیست؟

شاهزاده: به جان والده ی گرامیمان ما نبودیم.

راننده: نگران نباشین این بوی گازه.

شهرزاد: گاز؟

راننده: آره، از وقتی بنزین سهمیه بندی شده مجبور شدیم گاز سوزش کنیم خب ما هم که خدای ابتکاریم البته بین خودمون بمونه ها، یه سیلندر گاز گذاشتم صندوق عقب دارم از اون استفاده میکنم.

شاهزاده: ای داد بیداد نکند منفجر شویم.

راننده: نه نترسین تضمینش با خودم.

شهرزاد: سرورم شما که خودتان بمب بی ضامن هستید. دیگر نور علی نور شد.

شاهزاده: آقای راننده مرکب را نگهدارید. به گمانم این خاتون عزیز است که کنار خیابان ایستاده است.

شهرزاد: باز شما چشمتان به خاتون افتاد و نیشتان تا بنا گوشتان باز شد؟

راننده: بفرما اینم ترمز.[قییییییییییییییژ]

خاتون: مستقیم؟

شاهزاده:  سوار شوید شما به هر کوره راهی که امر بفرمایین می رویم.

راننده : نخیر فقط مستقیم.

خاتون: باز شما دوتا؟ من کی از دست شما دوتا راحت میشم؟

شاهزاده: آری ، ببینید چقدر خدا ما رو دوست می دارد که در مسیر شما قرارمان داده است.

خاتون: بزار سوار شم الآن حالیتون میکنم که چقدر خدا دوستتون داره.

راننده: خب دیگه راه میافتیم.

خاتون: می بینم که باز شما اینجوری صحبت میکنین. مگه بهتون نگفتم، دیگه توی این دوره  زمونه، این طرز صحبت کردن جاش نیست.

شاهزاده: دست روی دلمان نگذارید . این شهرزاد دائم ما را مورد تهدید و ارعاب و ضرب و جرح قرار می دهد و وادارمان میکند اینگونه سخن بگوییم.

راننده: آری اینگونه سخن گفتن دیگر رواج ندارد.

خاتون : خلاصه نبینم  به جز توی دربارتون جای دیگه اینجوری صحبت کنین.

شاهزاده: باشه هر چی خاتی جون بگه. این شزی منو مجبور میکنه اینجوری حرف بزنم.

شهرزاد: شزی نه و شهرزاد

شاهزاده: دلم میخواد بگم شزی. دیگه حالا خاتی جون اینجاست هر چی دلم میخواد میگم.

شهرزاد: بالاخره ما مییییییییییی ریم خونه.

شاهزاده: ببین شزی من هنوز ملکه رو انتخاب نکردم. حالا هر چی هم داستانهای هزارو یک شب بگه که شهزاد رو انتخاب میکنم اما من هر کی رو دلم خواست انتخاب میکنم.

راننده: ساکت،پلیس، بزارین این کمر بند ایمنی رو ببندم به دنده

خاتون: خب چرا سر جای خودش چفت نمیکنی؟

راننده: قفلش خرابه تازه پلیسه که نمیاد قفلشو ببینه فقط میبینه کمر بند از روی سینه ی من رد شده یا نه.

خاتون: خدا به دادمون برسه با این وضع رعایت قانونمون.

راننده: دیدی؟ دیدی؟ اصلا نگاه نکرد. هیچی بهم نگفت.

خاتون: نه دیگه اینجاشو کور خوندی من خودم پلیس مخفیم.

راننده : نه بابا

شاهزاده: آره بابا

راننده: دستم به دامنت خاتی جون تو رو خدا راپرتمو نده.

شاهزاده: حرف دهنتو بفهم . خاتی جون چیه؟ من فقط میگم خاتی جون، هیشکی دیگه حق نداره بگه.

راننده: خب ، خاتـــــــــــــــــون عزیز

خاتون: باشه این دفعه رو ندید میگیرم اما نبینم دفعه ی دیگه این کارو بکنیا.اگه قانونی هم هست همش بخاطر سلامت خودتو مسافراته.

راننده: چشم به روی چشمم. خدا خیرت بده داشتم سنگ کوب میکردم.

شاهزاده:آره هر چی خاتی جون میگه درسته.

شهرزاد: باز این خودشو لوس کرد.

خاتون: ولش کن بچه رو بزار آزاد باشه.

شاهزاده: آره خاتی جون راست میگه.

راننده: بلا نسبت شتر

شهرزاد: ایول آقای راننده حال کردم.

راننده: قابل شهرزاد خانومو نداشت.

شاهزاده: ببین خاتی جون این دوتا چی میگن؟

خاتون: آقای راننده نگهدار من پیاده میشم.

راننده: بفرما اینم ترمز[قییییییییییییییییییژ]

شهرزاد: این ترمزای آقای راننده منو کشته.

شاهزاده: کجا خاتی جون؟ منم میام.

خاتون: ای بابا نمیشه که هر روز بیایی خونه ی ما، تمام اهل محل از دستت عاصین، یا با تیرکمون میزنی لامپ تیر برقو میشکنی یا خوراکی بچه ی همسایه رو ازش بزور می گیری.

شاهزاده: تو رو خدا ، قول میدم دیگه از این کارها نکنم.

راننده: بالاخره ما چیکار کنیم پیاده میشین یا نه؟

خاتون: بله من پیاده میشم.

شاهزاده: منم پیاده میشم.

شهرزاد: وایسا ببینم تو کجا میری؟

شاهزاده: بای بای من رفتم.

راننده: بریم شهرزاد خانوم؟

شاهزاده: آره برین.

شهرزاد: بریم.

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 12:29  توسط خاتون  |