تبليغاتX
هزار و یک شب
داستان نیمه طنز

برگی دیگه از زندگی شهرزاد و شاهزاده

 

شهرزاد: خاتون تو فکر میکنی امسال دیگه شاهزاده بهم پیشنهاد میده؟ من خیلی امیدوارم که روز ولنتاین حرف دلشو بهم بگه.

خاتون: خب انشاالله که بهت میگه امیدتو از دست نده.

شهرزاد: هر سال من منتظر این کلام اون هستم اما اون هر دفعه کنفم میکنه.

خاتون: خب حتما هنوز خوب فکراشو نکرده .

شهرزاد : من فکر میکنم اون اصلا فکر نمیکنه چه برسه به اینکه خوب فکر کنه

خاتون: نه بابا یعنی اینقده گاگوله که متوجه حضورتو نمیشه؟

شهرزاد : از اینم گاگولتره کجاشو دیدی؟

خاتون: اشکال نداره زیاد خودتو ناراحت نکن اگه هم نگفت، چیز زیادی از دست ندادی.

شهرزاد: نه اینو نگو من دیگه از این گاگولتر پیدا نمیکنم.

خاتون: اووووووووووووووووووکی

شاهزاده: شما دو تا چی میگین با هم؟ همش صدای وز وزتون میاد.

خاتون: صدای وز وز ما  بهتره صدای عر عریه که تو از خودت در میاری . چند دفعه بگم که لازم نکرده خواننده بشی. نمیدونم کدوم نادانی به تو گفته که صدات خوبه؟

شاهزاده: ای بابا خودت اون روز گفتی که عجب صدای دلنشینی داره.

خاتون : من گفتم؟ من غلط میکنم بگم.

شاهزاده : اون روز که همایون جون داشت میخوند منم داشتم همراهیش میکردم گفتی عجب صدای دلنشینی داره.

خاتون: خب بهت ایرادی نمیگیرم .تقصیر خودت نیست .تقدیرت این بوده.

شاهزاده: چی تقدیرم بوده؟

خاتون : هیچی تبلیغ قالی پاتریسو دیدی؟

شاهزاده: آره چطور مگه؟

خاتون : دیدی میگه یه تختش کمه؟

شاهزاده : آره . حالا متوجه شدم . یعنی میگی لنگه ی من پیدا نمیشه؟

خاتون: ای !!!!یه چی توی همین مایه ها.

شاهزاده: راستی میدونستی 25 بهمن روز ولنتاینه؟

خاتون : آره چطور مگه؟

شاهزاده: من عشقمو پیدا کردم.

خاتون: واقعا؟ من باورم نمیشه.

شاهزاده: نه دیگه تصمیمو گرفتم.

خاتون: خدا رو شکر . اما یه کاری کن. 25 بهمن روز ولنتاین ایرانی ها نیست بیا و روز 29 بهمن که روز ولنتاین ایرانیه بهش پیشنهاد بده.

شاهزاده: باشه هر چی تو بگی.

خاتون: بـــــــــــــــــــه !!!!!!!!!!!!چه بچه ی حرف گوش کنی!!!!!!!!!!!!!

شاهزاده: خب عشق با انسان این کارو میکنه.

خاتون: انسان؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

شاهزاده: آره دیگه مگه من چیم از آدما کمتره؟

خاتون : هیچی فقط باز یاد قالی پاتریس افتادم.

 

 

روز ولنتاین

 

شهرزاد: خاتون تو فکر میکنی امروز شاهزاده  چی برام هدیه می خره؟

خاتون: خب فکر کنم که معمولا  یه انگشتری چیزی باید بخره، نه؟

شهرزاد: نه حتما که انگشتر نمی خره . فعلا میخواد پیشنهاد بده . میتونه یه شاخه گل هم بهم بده. بعد در روزهای آینده که من خوب فکرامو کردم و اگه جواب مثبت دادم اونوقت میتونه برام انگشتر بخره.

خاتون: باز یاد قالی پاتریس افتادم. الحق که شما دو تا به هم میایین. تو خودتو داری میکشی که بهت پشنهاد بده اونوقت میخوایی در روزهای آینده فکر کنی که بعد جواب بدی ؟ بیچاره،  بدبخت یه وقت از دستت میپره.

شهرزاد: تو رو خدا راست میگی؟ یعنی کلاس نگذارم براش؟

خاتون: نه بابا کلاس کدومه ؟ اگه دوستش داری باید سریع قبول کنی.

شهرزاد: زشت نیست ؟ نمیگه چه دختر بی جنبه ای؟

خاتون: مگه نیستی؟

شهرزاد: خب چرا هستم . اما نمیخوام اونم بفهمه.

خاتون: اون خودش میدونه لازم نیست که الان بفهمه.

شهرزاد: باشه زود قبول میکنم.

شاهزاده : باز که شما دو تا دارین پچ پچ میکنین.

خاتون: خب که چی ؟

شاهزاده: هیچی به خدا!!!!!! خب فوضولیم گرفته بدونم چی میگین.

خاتون: اگه میخواستیم همه بفهمن یه بلندگو میگرفتیم دستمون سر کوچه وای میستادیم هوار میکشیدیم.

شاهزاده: خب خاتون حالا عصبانی نشو . خودتو ناراحت نکن. امروز روز عشاقه  . نمیخوام ناراحتت کنم.

خاتون: خب به من چه؟

شاهزاده: ای بابا به تو چه؟ تو همه چی من بیدی؟ چطور به تو چه؟

خاتون: ای پاتریس چی بهت بگم با این قالیت؟

شاهزاده: اگه گفتی توی دستم چیه ؟

خاتون: دستتو از پشتت بیار جلو تا بهت بگم.

شاهزاده: نه دیگه مزش به اینه که حدس بزنی.

خاتون: نمیدونم حتما یه اسباب بازیی چیزیه؟

شاهزاده: نه عزیز دلم امروز روز ولنتاینه . من برات یه کادو خریدم.

شهرزاد: چی؟؟؟؟؟ برای خاتون؟؟؟؟!!!!!

خاتون: برای من؟؟؟؟؟!!!!! من چه گناهی به درگاه خدا کردم که این عقوبت منه؟

شاهزاده: خب دیگه رفتی توی دل من، دیگه هم در نمیایی. درشو محکم بستم نتونی بیایی بیرون.

خاتون: حالا یاد چراغ نفتی افتادام.

شهرزاد: حالا چه وقته صحبت در مورد چراغ نفتیه؟ خاتون نبینم جواب مثبت بدیا!!!!

خاتون : خیالت راحت. من اصلا جواب بهش نمیدم.

شاهزاده: چرا؟ مگه من چمه؟ یعنی اینقده برات بی ارزشم که حتی بهم فکرم نمیکنی؟

خاتون: نه موضوع این نیست . موضوع اینه که میخواستم از سلاح سرد استفاده نکنم اما انگار داری مجبورم میکنی.

شاهزاده: خب باشه. هر چی تو بگی . منم  الان توی این سرمای زمستون میرم میزنم به کوه یه عالمه بستنی هم با خودم میبرم اون بالا میخورم تا سینه پهلو کنم بمیرم.

خاتون: ازت بیشتر از این انتظاری نمیره.

شاهزاده: آنقدر اونجا میشنیم تا جواب مثبت بهم بدی.

خاتون: برو به سلامت

شهرزاد: نه خاتون تو رو خدا نگذار بره گناه داره. من از خودم گذشتم اما تو رو خدا نگذار این کارو با خودش بکنه.

شاهزاده : من رفتم.

خاتون: چی بگم والا؟؟؟؟؟؟؟؟؟ ای خدا من چه گناهی به درگاهت کردم که این عقوبته منه؟ باید فکر کنم تا راه حلی برای این مشکل پیدا کنم.

 آهان بزار از همه بپرسم ببینم نظر بقیه چیه؟

 آهای شما که اینقدر بیکار بودی که این متن بی سرو تهو تا  آخرش خوندی . بگو ببینم من چیکار  کنم؟

 

2 نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 14:3  توسط خاتون  |