تبليغاتX
هزار و یک شب
داستان نیمه طنز
اذان
به مناسبت ورود به ماه عزیز محرم اذانی رو که آقای رحیم موذن زاده خوندن  براتون میزارم البته این اذان همراه موسیقی خاصی هست که خیلی شنیدنی شده.

من که همراه این اذان به ظهر عاشورا سفر کردم. شما رو نمیدونم

اذان

2 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم دی 1386ساعت 14:11  توسط خاتون  |

حمید عاملی

 

 

حمید عاملی گوینده و نویسنده قدیمی رادیو که مدت‌ها با بیماری سرطان ریه مبارزه می‌کرد، صبح روز ۱۶/۱۰/۱۳۸۶ در سن 66 سالگی در بیمارستان کسری درگذشت.

حمید عاملی صبح یک روز برفی سفید و آرام رفت، او قرارش را با سرخی دیشب گذاشته بود.

مرحوم عاملی سال 1320 به دنیا آمد. او از سال 1330 فعالیت خود را در رادیو تهران آغاز کرد و از 1337 به کار گویندگی مشغول شد. عاملی از 1350 اجرای برنامه "‌راه شب" را در رادیو به عهده گرفت. او از سال 1352 پس از مرحوم صبحی، قصه ظهر جمعه را هر جمعه در رادیو می‌خواند و بعد راوی "داستان هزار و یکشب" در رادیو تهران شد.و آخرين برنامه وي «قصه‌ يك روز تعطيل» بود كه 33 سال به طور مداوم روزهاي جمعه از راديو پخش مي‌شد.
اين برنامه در شهريور ماه سال 1385 به دستور مدير راديو تهران متوقف شد و پس از 49 سال، فعاليت «حميدعاملي» در راديو متوقف شد.

 

وی از سال 1334 در مجلات کیهان بچه‌ها، اطلاعات هفتگی و روشنفکر، داستان‌های کوتاه به خصوص برای کودکان می‌نوشت. عاملی سال 1382 از سوی وزارت ارشاد در ردیف پیشکسوت اهل قلم قرار گرفت.

 

رادیو تهران نیز 10 دی امسال برای این هنرمند فقید مراسم بزرگداشت برگزار کرد. او در آن مراسم گفت: "سرطان را با دستم مچاله و دوباره کار خود را در رادیو شروع می‌کنم." عاملی از چند روز پیش به دلیل شدت گرفتن بیماری در بیمارستان کسری بستری بود.

درگذشت این هنرمند فقید را به خانواده وی و جامعه هنری تسلیت می‌گوییم.

2 نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 23:18  توسط خاتون  |

بازی آرزوها
سلام بچه ها

دایان عزیز منو به بازی گیگی دعوت کرده خب میشه گفت همون بازی آرزوهاست.

البته نمیدونم چند تا آرزو باید نوشت اما فکر میکنم هر چی دلت میخواد میتونی اضافش کنی

در ضمن آخر سر هم باید پنج نفرو معرفی کنی که اونا بازی رو ادامه بدن.

همه هم مثل منو شما که جوون نیستن بیان بازی تا بهشون میگیم کلی ناز میکنن .

هی باید بری نازشونو بکشی تو رو خدا میایی بازی؟ هی بگن نه !!برو بینیم حال داری

خودت برو بینیم

خب حالا نوبت آرزوهای من رسیده.

۱- آرزو میکنم که  خدا به همه ی جوونا قدرت تفکیک خو ب و بد رو از هم بده.

۲- آرزو میکنم که خدا به جوونا صبر و استقامت و قدرت تصمیم گیری درست رو بده.

۳- آرزو میکنم که خدا نور هدایت رو هیچ گاه از جاده ی حقیقت برنداره و به گاهمهای ما در قدم برداشتن در این راه قدرت کافی بده.

۴- آرزو میکنم خدا دل خاتون و (به قول یکی از بچه ها )جوجه هاشو همیشه شاد نگه داره.

۵- آرزو میکنم که خدا این لنگه دمپایی رو از خاتون نگیره حتی اگه دیجیتالشو نداد لااقل نفتیشو بهش بده

خب اینم آرزوهای من. آرزو نمیکردم سنگین تر بودم نه؟

و اما دوستانی که دعوت میکنم.

۱- نایادگار    ۲- فرشته ی آبی  ۳-احساس های خاموش ۴- طنز و کاریکاتور ۵- عکسهای من

من از بالای لیستم شروع کردم کسانی رو که فکر میکنم قبول کنن رو دعوت کردم. حالا اگه کسی دوست داره که دعوتش کنم بگه تا هر کدوم لوس شدن  و نخواستن توی بازی شرکت کنن. فورا جای گزین کنم.

با آرزوی موفقیت برای همه.

 

عید همگی مبارک

2 نوشته شده در  جمعه هفتم دی 1386ساعت 16:13  توسط خاتون  |

ماجرای لنگه دمپایی

سلام عزیزان

تعدادی از بچه ها از من خواستن که براشون جریان این لنگه دمپایی  معروف خاتون رو بگم.

مثل اینکه این لنگه دمپایی افسانه ای من طرفدار پیدا کرده.

ماجرا از قرنها پیش شروع میشه.

در زمانهای قدیم پیرزن و پیرمردی در کلبه ای حقیرانه خارج از شهر زندگی میکردند. فاصله ی کلبه ی آنها تا شهر نیم ساعتی بیشتر  نبود.

اونها از زمان جوانی به این کلبه آمده بودن. در اون زمان زن جوان بسیار قدرتمند و جسور بود و مرد تابع زن.

هر وقت بینشون نزاعی در میگرفت. زن مرد رو گوشه ی خونه توی انباری حبس میکرد و تا میخورد کتک میزد.

مرد هم که دستش به جایی بند نبود. زبان به نفرین باز میکرد.

الهی خیر از عمرو جوونیت نبینی.

الهی به زمین گرم بخوری

الهی درد بی درمون بگیری

الهی زمین گیر بشی.

الهی وقتی مردی یه دستت و یه  پات از گور بیرون بمونه

الهی نصیب گرگ بیابون بشی  ............

و در جواب زن بهش میگفت از دعای گربه کوره تاق .....  پایین نمیاد.

مرد از حرصش زبان به دشنام باز میکرد و می گفت : هند جگر خوار، ابن ملجم، شمر ، قطامه،عفریته، ...............

و زن بهش میگفت اگه حرفای بی ربط زدی فلفل می ریزم توی دهنت و با سوزن لحاف دوزی میدوزمش. در اینجا بود که دیگه مرد خفقان میگرفت و در گوشه ای باتنی رنجور مینشست و در دلش دشنام میداد. این کار همیشه ی آنها بود.

تا زمانی که هر دو پیر و رنجور شدند.

اونها هفته ای یه بار به شهر میرفتن تا مایحتاج خودشونو تهیه کنن.

پیرزن در کوچه های شهر هر چه لنگه دمپایی بود جمع میکرد و در بقچه ی خود میگذاشت. در کلبه آنها رو گوشه ای جمع میکرد و نزدیک خودش میگذاشت.

چون دیگه توان این رو نداشت که هر وقت پیر مرد زبان درازی میکنه به دنبال اون بدوه و همچنین دستهایش آنقدر نحیف شده بود که دیگه ضرباتش کاری نبود.

هر گاه پیرمرد پا از گلیم خود دراز میکرد . پیرزن لنگه دمپایی را حواله ی او میکرد. گهگاهی پیر مرد جا خالی میداد و برای پیر زن زبان در میاورد ولی باز پیرزن دلش خوش بود که گاهی تیرش به هدف میخوره.

بله دوستان فلسفه ی لنگه دمپایی از اینجا آغاز میشه و تا به امروز که ورزشهای پرتاب لنگه دمپایی ،پرش از روی لنگه دمپایی ، پرش با لنگه دمپایی .......

لنگه دمپایی با شما،

 میزگرد لنگه دمپایی،

 بانک لنگه دمپایی در خدمت شماست،

کلاسهای آموزش لنگه دمپایی دیجیتال،

 خوراک لنگه دمپایی،

تور های مسافرتی لنگه دمپایی،

 لنگه دمپایی از شما سر از ما،

 لنگه دمپایی خود را به ما بسپارید،

 درخت تو گر بار لنگه دمپایی بگیرد   به زیر آوری پک وپوز دری وری را  ......

خب این بود ماجرای دمپایی تا به امروز . حالا میخوایی بدونی این چه ربطی به خاتون داره؟ خب از اونجایی که مخاطبهای خاتون جوانهای فرز و شیطون هستن و دست خاتون بهشون نمیرسه خب همیشه یه لنگه دمپایی دیجیتال گذاشته دم دستش تا هر کدوم شیطونی کردن سریع و بدون وقفه چنان بزنه فرق سرشون که نفهمن از کجا خوردن. حالا گاهی جا خالی میدن و به یه جای دیگشون میخوره .

این برای خاتون مهم نیست که ضربش کجا میخوره مهم این صدای دلنواز شــــــــــــــــــپلقه که به گوش میرسه.

خب اینم از داستان لنگه دمپایی.

شبتون بخیر  خوابای خوب خوب ببینین.

2 نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 19:7  توسط خاتون  |