تبليغاتX
هزار و یک شب
داستان نیمه طنز
شازی

شازی: نفهمیدم نفهمیدم چی شد؟ انگار اینجا یه تبعیضایی داره صورت میگیره.

چطور هم خاتی و هم شزی عاقل و باقلن اما من خنگ و مونگولم؟

من اعتراض دارم و تا حقمو نگیرم از اینجا پامو بیرون نمیزارم.

خاتی: کی گفته تو خنگ و مونگلی ؟ خب یه خورده دیر درک میکنی اینم که مسئله ای نیست با چند دوره روان درمانی درست میشی.

شزی : آره سرورم غصه نخور درست میشی.

شازی: راست میگین؟ یعنی من مونگول نیستم؟

خاتی : آره عزیزم . حالا هم به جای اینکه خودتو درگیر این مسائل کنی برو کتاب داستانتو بیار میخوام برات یه داستان بخونم.

شازی: آخ جون . خاله خیلی دوستت دارم.

خاتی: خب احساساتی نشو  برو کتابتو بردار بیار. حالا کدوم داستانو دوست داری؟

شازی: از شنگول و منگول که میترسم. خیلی وحشتناکه مخصوصا اون قسمتش که گرگه میاد در خونه . واااااااااااااااای اصلا از فکرش بدنم میلرزه.

خاتی: خب برو داستان شنل قرمزی رو بیار.

شازی: خاله میخوایی منو سکته بدی؟ اونجا هم که گرگ داره.

خاتی: خب لوبیای سحر آمیز رو بیار.

شازی: نه نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه

خاتی: خب خودت بگو کدومو میخوایی؟

شازی : داستان هزارویکشب.

خاتی: ای ناقلا میبینم که از داستان کودکانه اومدی بیرون؟

شازی: خب خاله دیگه فکر نمیکنی یه کمی بزرگ شدم؟ ماشاالله من مردم . ببین هیکلو.

خاتی: خب بسه! دیدم هیکلتو ،برو کتاب داستانو بیار ببینم تو چی حالیت میشه از داستانهای هزارو یک شب.

شازی: بیا خاله اینم کتاب. (شازی دمر میخوابه و دستاشو میزاره زیر چونش و آماده گوش دادن به داستان).

خاتی: یکی بود یکی نبود غیر از خدا هیچکس نبود. در روزگاران قدیم پادشاهی زندگی میکرد که دو تا پسر داشت . یکی شازی یکی مازی

شازی : عجب اسمای مسخره ای داشتن.

خاتی: حالا گوش کن. این شازی و مازی یه روز از دست زنهاشون عصبانی میشن و میزنن میکشنشون.

شازی: وای چه وحشتناک چه آدمای وحشی ای

خاتی: خب دیگه شاهزاده بودند و هر کاری دلشون میخواست  میکردند. از اون به بعد شازی از هر چی زن بوده بدش میامده. برای همین هر شب یه همسر میگرفته و فردا صبحش میکشدتش.

شازی: خاله اینجاها شو نمیخواد بگی من قلبم داره میافته بیرون.

خاتی : خب من برات خلاصش میکنم. همشو نمیگم. بله داشتم میگفتم. یه سه سالی این کارو میکنه. دیگه همه دختراشونو از دست شازی قایم میکردن. وزیر که دوتا دختر داشته مجبور میشه یکی از دختراشو به همسری شاه دربیاره.( شزی و مزی)

شزی باهوشتر بوده و قبول میکنه که همسر شازی بشه.

خلاصه از اون شب شزی همسر شازی شد و برای اینکه شازی صبح اونو نکشه هرشب یه داستان براش تعریف میکرد که سرشو گول بماله وحواسشو پرت کنه . حالا این داستانا چیا بودن رو دیگه برات نمیگم چون چشم و گوشت باز میشه.

شازی: عجب شازیه خنگی بوده . راستی چقدر اسمش شبیه منه!!!!!!!!

خاتی: آره خیلی شبیه توئه. خلاصه این داستانا هزارو یک شب طول میکشه تا اینکه شب هزارو یکم شزی میبینه که دیگه داستاناش ته کشیده باخودش فکر میکنه چیکار کنه ؟میره بالای صخره و یه تخته سنگ بزرگ میندازه توی سر شازی.

از فردای اون روز شازی تبدیل میشه به یه پسر خوب و خوش اخلاق  و شزی هم دیگه خیالش راحت میشه. فقط یه مشکلی داشت.

شازی: چه مشکلی؟

خاتی: خب دیگه نمیتونست حالیه شازی کنه که باید باهاش ازدواج کنه.

شازی: خب این دیگه مشکل خودشه میخواست نزنه توی سر شازی.

خاتی: میبینم که گاهی اواقات نطقم میکنی؟؟؟!!!

شازی: ما اینیم دیگه.

خاتی: خب حالا دیگه مثل یه پسر خوب برو مسواکتو بزن و دسشویی برو و بخواب.

شازی: اینقدر از مسواک زدن بدم میاد که نگو، میشه مسواک نزنم؟

خاتی : برو دیگه پررو نشو

شازی : شب بخیر خاله ی عسلم

خاتی : شب بخیر شازیه جیگرم

شزی: ما هم این وسط کشک

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 16:5  توسط خاتون  |