شهرزاد: سرورم امشب شب هزار بیستم است خیلی وقت است که داستانهایم تمام شده . فکر میکنم حالا شما باید تصمیمی بگیرید. ![]()
شاهزاده: چه تصمیمی؟![]()
شهرزاد: اصلا یادتان هست چکار میخواستید بکنید؟![]()
شاهزاده: نه من چکار میخواستم بکنم؟![]()
شهرزاد: خب خدا رو شکر همینکه یادتان نمیاید چه میخواستید بکنید جای بسی امید است. اما تصمیم خیلی مهمی باید میگرفتید.![]()
شاهزاده: نه تو رو خدا جون شازی بگو چکار میخواستم بکنم؟ چه تصمیمی باید میگرفتم؟![]()
شهرزاد: باز این خاتون شاهزاده ی مارا از راه به در کرد. سرورم شما باید اینگونه سخن بگویید، همانند من.![]()
شاهزاده:اوووووووووووووووووووکی باشد اینگونه سخن میگوییم.![]()
شهرزاد:اگر دست من به این خاتون برسد. وبلاگش را روی سرش خراب میکنم.![]()
شاهزاده: جون شازی مگه بده اینجوری صحبت کنیم؟ ![]()
شهرزاد: آری ما را اینگونه آموخته اند. پس باید اینگونه سخن بگوییم .![]()
از پادشاهان بعید است که مثل عوام صحبت کنند.![]()
شازی: ولی من خسته شدم از اونجوری صحبت کردن .تازشم هیشکی اصلا حوصله ی اون متنها رو نداره.![]()
شهرزاد : ببینید!!!!!!!!
خاتون با من از در عناد بر آمده و نام مبارک شاهزاده را اینگونه بی اهمیت شمرده و نوشته شازی.![]()
شازی: خب تو هم مثل ما حرف بزن . مگه چی میشه؟![]()
شزی: وای نام مرا هم به تمسخر گرفت.![]()
چه کنم از دست این دو؟![]()
خب باشد هر چه سرورم بگویند.![]()
شازی : آفرین حالا شد.![]()
شزی: خب حالا به من بگو ببینم چکار میخوایی بکنی شازی؟![]()
شازی: هر چی شزی جون بگه.![]()
شزی : خب شما قرار بود بعد از شب هزارو یکم یه تصمیمی بگیری.![]()
شازی: آهان قرار بود دیگه ناخونامو نخورم؟![]()
شزی: نه![]()
شازی: دیگه ، دیگه چت نکنم؟![]()
شزی : نه![]()
شازی: خودم آشغالو رو ببرم سر کوچه؟![]()
شزی : نه![]()
شازی: خب زودتر میگفتی. دیگه به درخت توت توی حیات آویزون نشم؟![]()
شزی : نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه![]()
شازی : حالا چرا عصبانی میشی؟ خب خودت بگو.![]()
شزی :خاتون تو رو خدا تو حالی این بکن که چه تصمیمی باید میگرفت.![]()
خاتون: شازی جون ببین، شما باید برای مملکت خودت ملکه ای رو انتخاب کنی، الان دیگه وقتشه.![]()
شازی : وااااااااااااای راست میگین. اصلا یادم نبود.![]()
خب من خاتون رو انتخاب میکنم.![]()
![]()
شزی: بیا خاتون ، اومدی ابروشو درست کنی زدی چشمشم کور کردی.![]()
خاتی: خب چه کار کنم این شازی آبروی هر چی آلزایمریه برده.![]()
شزی: خاتون به خودشم رحم نمی کند.![]()
شازی: خب خاتی جون بگو ببینم . کی میایی ملکه ی ما بشی؟![]()
شزی: خاتون خودت خرابش کردی خودتم درستش کن.![]()
خاتی: نترس تا یک ساعت دیگه یادش میره.![]()
شزی :اووووووووووووووووووووووکی![]()
خاتی: من برم تا دوباره این گیر نداده.![]()
شازی: کی گیر نداده؟![]()

ســــــــــــلام