این پست رو به بن زین اختصاص دادم.![]()
تصاویر خودشون گویای صحبتهای من هستن.
اما مگه میشه خاتون حرف نزنه ؟؟؟؟؟!!!!!!!!![]()
ادامه ی مطلبو حتما ببینین![]()
حالا حتما میگین این توضیحو چرا قبلش ندادی که ما هم بیاییم.![]()
خب حالا توضیح میدم تا برای نشست بعدی خودتونو آماده کنید.![]()
یک روز با انیمیشن یکی از فعالیتهای گروه کاریکاتور گام اول هست که هر چند وقت یکبار همایشی ترتیب داده میشه البته گروه گام اول در خانه ی جوان شهرداری اصفهان تشکیل و پا گرفت.
حالا پای کیو گرفتن نمیدونم من فقط میدونم که پا گرفته.![]()
مسئول گروه یعنی آقای نادری با بچه ها قرار گذاشتند سر ساعت ۸:۳۰ همگی دم در کتابخونه باشن تا هماهنگیهای لازم انجام بشه.![]()
ولی این حضور هیچ فایده ای نداشت چون مسئول سالن کتابخونه نیومده بود و همگی تا ساعت ۹ که زمان شروع همایش بود بیرون مونده بودند.![]()
آقای حسین پور هم به جمع منتظرین پشت در پیوستند. دیگه حالا نور علی نور شد.![]()
مردم یکی یکی سر میرسیدند و تازه ساعت ۹ در ها باز شد.(خسته نباشن )
گروه به سالن رفتند و شروع به انجام کارهای عقب افتاده کردند.مردم بیرون خسته شده بودند هم از انتظار و هم از اینکه سر پا وایساده بودن. حالا چرا همه به پا گیر میدن نمیدونم چرا؟![]()
خلاصه برنامه با نیم ساعت تاخیر شروع شد.![]()
خدا رو شکر همه چیز با نظم و ترتیب به جلو می رفت.
ابتدا مسئول گروه سخنرانی مفصلی کرد. و سپس آقای بزرگمهر حسین پور بالای تریبون رفتند و با برداشتن کلاهشون سالنو دو چندان روشن کردن. ![]()
من هی میگم چقدر اینجا تاریکه. خدا پدرشو بیامرزه خب زودتر این کلاتو بر میداشتی.![]()
همه سراپا به سخنان آقای حسین پور گوش میدادن . و سئوالات خودشونو روی برگه های پرسش که از قبل بهشون داده شده بود. مینوشتن.
کلیپی از فعالیتهای گام اول نمایش داده شد و سپس مرحله بخور بخور شروع شد .![]()
آنتراک برنامه همه به بیرون سالن رفتن و کیک و آب میوه میل کردن. منم دیدم اگه معطل کنم همه ی خوراکیها تموم میشه. در ضمن دلم هم خیلی ضعف میرفت. سریع خودمو به میز خوراکیها رسوندم.
هام هالم هام
نه این صدای خوردن من نبود. یه نهنگی پهلوم بود اون این صدا رو میداد.
بعد از آنتراک باز همه به سالن برگشتن و ایندفعه هر کسی هر جا دلش خواست نشست اونایی که قبلا جلو بودن. اخماشون رفت توهم.![]()
در این قسمت چند انیمیشن از کارهای آقای حسین پور پخش کردند که یکی از یکی بامزه تر و قشنگتر بود. اگه شما هم که اهل کارتون نیستین اونجا بودین مثل ما میزدین زیر خنده.![]()
صدای خنده بلند مردم به گوش میرسید.![]()
![]()
![]()
و این حکایت از کار خوب آقای حسین پور میکنه.
در ضمن کتابی از ایشون به چاپ رسیده به نام از قر وقمبیل های قلمی بی قال و قیل که مجموعه ای از کمیک استریپهای ایشون هست.![]()
(کمیک استریپ نوعی روایت داستان بر اساس تصاویر و توضیحات توامان است.ماجراهای تن تن و میلو یکی از معروف ترین روایت داستانی این چنینی است.
بزار راحتتر بگم اون خط بالا رو نخون.
از این کتاب داستانا دیدی که همه ی داستانو با عکس تعریف کردن و هر عکسی یه توضیح کمی داره .حالا طنزم باشه دیگه میشه کمیک استریپ)
چی ؟اشتباهه؟ خب خودت بیا تعریف کن.![]()
نمونه ی کمیک استریپ آقای حسین پور توی پست قبلی هست.( کمیک استریپ فوتبال)
من از یکی از انیمیشن ها ی ایشون خیلی خوشم اومد و اون هم انیمیشنی بود که یه گروه موسیقی که همه ی نوازنده ها ی اون آدمای معروفی بودند و آقای شهرام ناظری خواننده ی اون گروه بود، یک آهنگ کامل رو برگزار کردن. چهره های همه هم بصورت کاریکاتور کشیده شده بود و این بیشتر به جذابیت انیمیشن کمک میکرد.
خلاصه همش قشنگ بود.![]()
وقتی برنامه تموم شد چراغها روشن شد. ولی هر چی چراغ روشن میکردن مثل اول برنامه سالن روشن نمیشد. تا اینکه دیدیم بله آقای حسین پور باز کلاشونو گذاشتن سرشون.
ای بابا خب میزاشتی برنامه تموم شه .![]()
آخر برنامه هم گروه گام اول همراه آقای حسین پور عکس دسته جمعی گرفتن و ایشون از کارهای بچه ها دیدن کردن.
این بود گزارش یک روز با انیمیشن از زبان دراز خاتون.![]()
انشاالله برنامه بعدی رو زودتر اعلام میکنم تا کسانی که دوست دارن بیان خب بیان.![]()
حالا برای رفع خستگی یه کمی از انیمیشن شهرام ناظری رو براتون گذاشتم که ببینین.
یه ۵ دقیقه فکر کنم دانلودش وقت نگیره اما می ارزه ببینی.![]()
جمعه ۱۶/۶/۱۳۸۶ ساعت ۹ صبح ![]()
سومین همایش یک روز با انیمیشن گروه گام اول با حضور کاریکاتویست مطرح ایران
آقای بزرگمهر حسین پور برگزار میشود.![]()

بزرگمهر حسین پور
متولد 12 آذر 1355 تهران/
شروع فعالیت مطبوعاتی از سال 1369 با مجله گل آقا/
فعالیت در زمینه های مینیاتور، خوشنویسی و مجسمه سازی/
همکاری به عنوان کاریکاتوریست با مجلات کیهان کاریکاتور، سروش جوان، مجلات رشد و روزنامه های: زن، نوروز، یاس نو، توانا و اقبال/
برنده جایزه اول جشنواره مطبوعات 1375/
برنده دومین پلاک ویژه "پرشین کارتون"
نفر اول مسابقه بین المللی آب-تهران 1376/
نفر سوم مسابقه بین المللی گل آقا 1380/
کارگردانی فیلم های کوتاه انیمیشن/
ساخت تیزرهای تلویزیونی
مکان کتابخانه مرکزی اصفهان![]()


هیچوقت یادم نمیره صبح چشمامو باز کردم دیدم سحر وایساده بالای سرم میگه خاله صبحونه چی داریم؟![]()
واقعا منظره وحشتناکی بود. شما زاویه ی دید منو داشتی چی میکردی ؟ فکر کـــــــــــــــــــــــــــن.![]()
سحر و شیرین از اهواز اومده بودن که یه چند روزی اینجا باشن. آخه عروسی داشتیم. عروسی کی؟![]()
خب یکی از فامیل.
اصرار نکنید نمی تونم بگم.![]()
ای بابا
این جزو اسرار خانوادگیه دیگه همه چیزو که نمیشه توی وبلاگ نوشت.![]()
نه عمرا![]()
نمیگم
من دهنم قرصه![]()
همه توی فامیل میدونن. [پینوکیو]
چرا دیگه اصرار نمیکنی؟![]()
ای بابا خب بازم اصرار کن، اگه ادامه بدی میگم.![]()
اوکی خب عروسی پسر خواهرم بود.![]()
داشتم میگفتم. وقتی بلند شدم رفتمو یه صبحونه ی دبش برای بچه ها درست کردم. و همگی دور هم نوش جان فرمودیم.![]()
دبش = نون + چایی + پنیر![]()
روز اول سحر گفت خاله بیا بریم بیرون. منم با اینکه می دونستم با سحر جایی نمیشه رفت برای اینکه دلش نشکنه قبول کردم.
رفتیم میدون انقلاب یا همون سی و سه پل .
نه منظورم این نبود که میدون همون پله
منظورم این بود که سی و سه پل همونجاییه که میدون انقلابه.![]()
یه سری خرید داشتیم .اما سعی میکردم مغازه هایی که خوراکی دارن رو دور بزنم. آخه میخواستم چشم سحر به خوراکیها نیافته.![]()
تا اینکه یه لحظه متوجه شدم که سحر نیست. ای وای گم نشه ؟![]()
آهان اوناهاشا وایساده اونجا.![]()
رفتم پیشش .پشتش بهم بود. هر چی میخواستم برم روبروش ،میچرخید و نمیگذاشت ببینمش .تا اینکه یه پاتک زدم و رفتم روبروش،
دیدم به به خانوم داره لواشک میخوره.![]()
خلاااااااااااااااااااااصه همینطور که راه میرفتیم هر پنج قدم به پنج قدم یه چیز میخرید ومیخورد.
چیپس، پفک ،بستنی ،لواشک ،کرانچی، پاستیل ،آب میوه ،آدامس ،پیتزا نه اینو دیگه برای ناهار با هم خوردیم.![]()
خلاصه، همه جا از دلگیری و خفه بودن اصفهان صحبت میکرد.
میگفت نمیدونم چرا کنار زاینده رود که راه میرم اینقدر دلم میگیره.![]()
خب منم اگه بودم این همه میخوردم دلم میگرفت. شاید خفه هم می شدم.![]()
ولی شیرین کم میخورد. بچم به خودم رفته.![]()
اما هر چی سحر میگفت اونم مثل طوطی تکرار میکرد. این کارشونو دوست نداشتم.![]()
ای بابا اصفهان نصف جهان. میدان نقش جهان، چهل ستون ،عالی قاپو،سی و سه پل ، پل خواجو، منار جنبان ...........
Excuse me, can you help me?
Yes.
Where is mounar jonboon?
Its over there, after taleghani street.you must go to shaykh bahaee street.
Thanks a lot.
Not at all.
سحر: خاله خوب بلدی انگلیسی حرف بزنیا.
شیرین: خاله چی میگفت این خارجیه؟
من: چه کنیم دیگه ما اینیم. میخواست بدونه منار جنبون کجاست، بهش گفتم.![]()
شیرین: این همه جا، چه گیری داده بره منارجمبونو ببینه؟ خب حالا این یه جا رو نبین.![]()
سحر: خاله حالم خوب نیست.
بیا بریم خونه.![]()
شیرین: اِ اِ اِ اِ سحر تازه میخواستیم بریم روی سی و سه پل قدم بزنیم.
سحر : نه خاله من حالت عادی ندارم .
دارم اورژانسی میشم.
کاش با ماشین دایی اومده بودیم.
ای وای یادم نبود دایی بنزینش کجا بود؟ اگه بنزین داشت میرفت سر کار.![]()
![]()
من: اوکی رای با اکثریته.![]()
شیرین : اکثریت ؟ کدوم اکثریت؟![]()
من: خب سحر اکثریته دیگه مگه نمیدونی.![]()
شیرین : آره راست میگی حق با توئه خاله یادم نبود.
سحر گامبو.![]()
سحر:[عصبانی]
این شعر زیبا رو حامد عزیز برای داستان سحر و شیرین و فریبا گفته
حامد جان تشکر خیلی با محبتی![]()
خواب
حکایت می کنم طنزی براتون ،
شبی در خواب" شیرین" بود" خاتون" ،
پذیرایی نمود از خود فراوان ،
عسل با شیر و خامه و کمی نان ،
" سحر" شکر شکن گردید آن روز ،
از این شیرینیش" شیرین" شد روز ،
فریبش داد یکدم آن " فریبا " ،
به نرمی و دل آرامی و زیبا ،
حکایت کرد وصف خانه خود ،
نمود توصیف آن کا شانه خود ،
که دارد باغ استخر و سه چرخه ،
زند چند دور هر روز با دوچرخه ،
خلاصه کاخ نشینی کرده در خواب ،
ازین خوابش همه گشتند بی تاب ،
" سحر" آمد سیاهی گشت پنهان ،
زغم آن شمع شب گردید گریان ،
به شد دیوانه " حامد " از غم او ،
که " الهام " هم ندارد خانه او ،
ســــــــــــلام