تبليغاتX
هزار و یک شب
داستان نیمه طنز
داستانی از پسر گلم فرزان
 

تابستون شده و همش مامان داره میگه :آخه بچه جون همش تو خونه و پای کامپیوتر !!

این که نشد کار !

بلند شو برو به یه کاری برس .

من هم میگم آخه مامان جون من که تازه کنکور دادم( امیدوارم که قبول بشم ) بلند شم برم کجا!؟

مامان میگه برو شرکت بابات تو باید الان به فکر ازدواج باشی !!

من میگم مامان!!!!!

من چند سالمه که به فکر ازدواج باشم

مامان میگه خوب آخرش که چی؟

مامانم اینقدر گفت و گفت و گفت تا بلند شدم لباسم رو پوشیدم زدم از خونه بیرون .

هنوز چند قدمی از خونه دور نشده بودم که یهو دیدم یکی داره با ماشین پشت سرم بوق میزنه

نگاه کردم دیدم آرزو هست !!!!!!!!!

سر رو بردم تو ماشین و سلام کردم

آرزو ( یکی دوستای کلاس زبان من بود)

آرزو بهم گفت فرزان :  گفتم جونم ؟

گفت کار داری؟

گفتم نه زیاد !

گفت پس بیا بریم من کارت دارم ! 

گفتم باشه و نشستم تو ماشین

گفتم آرزو کجا میرم ؟؟

گفت خودت میفهمی!

آرزو حرکت کرد و رفت به طرف شرکت بابام !!!!

گفتم آرزو این خیابون که میخوره به شرکت بابام !!!

کجا میخوای بری؟؟؟

تا اومدم بفهمم داره چیکار میکنه یهو دیدم روبروی شرکت بابام ایستاد

آرزو واسه چی اومدی اینجا؟؟؟؟

آرزو گفت پیاده(تو دلش داشت بهم میخندید)

همین که پیاده شدم اونم بدون خدافظی رفت !

از کار آرزو خیلی تعجب کردم  ولی بعد فهمیدم که وقتی داشتم با تلفن با اون حرف میزدم یادم رفته تلفن رو قطع کنم و آرزو خانم همه حرف های من و مامانم رو گوش کرده !!

همین که من از خونه رفتم بیرون اومده و من رو برده شرکت بابام!!!

من که نمیخواستم برم شرکت بابام دیگه ناچار شدم

واقعا آدم تابستون رو باید چیکار کنه؟؟

 

این داستانو فرزان جان برام فرستاده که من خیلی دوستش دارم.

آدرس وبلاگش هم اینه...

 

        www.farzan-morti.blogfa.com

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 14:11  توسط خاتون  |

سحر و شیرین و فریبا

صبح که از خواب بیدار شدم. صبحانه ی مفصلی برای خودم درست کردم.

چند جور مربا و عسل و خامه و تخم مرغ آب پز و آب پرتقالو خلاصه هر چی که فکر میکنین یه صبحانه ی مفصل داره.

بعد از صبحانه یه سری توی نت رفتم تا ایمیلمو چک کنم که صدای زنگ در اومد . آیفونو برداشتم و توی مونیتورش دیدم که  سه تا وروجک هستن. سحر و شیرین و فریبا 

سه تایی گفتن خاله درو باز کن .میخواییم بیاییم توی استخر شنا کنیم.

 گفتم بیایین تو . بعد خودم هم رفتم توی حیاط  .

 گفتم شرطو شروطا که یادتون نرفته؟

به ترتیب سنی فریبا بزرگتره بعد سحر بعدهم شیرین.

فریبا گفت :خودمون باید استخرو تمیز کنیم. 

 سحر گفت :خودمون هم باید آبش کنیم.

 شیرین گفت: توش از اون کارا نکنیم    ابشو تمیز نگه داریم.

 گفتم آفرین خوب یادتون مونده، در ضمن مواظب خودتون هم باشین. اینجا نجات غریق نداریم. استخر و کم آب کنید.  

استخر بزرگی نبود اما خوب برای اینا کافی بود.

 سه تایی گفتن باشه خاله جون و خوشحال میخواستن به طرف استخر برن که شیرین یه لحظه تصمیم میگیره بشینه و بند کفششو باز کنه که در این موقعه سحر که با سرعت 200 کیلومتر در ساعت میخواست بدوه پاش میگیره به شیرین و میافته روی شیرین. خودتون حدس بزنین چه منظره ای بوجود اومد.

هم خنده دار و هم دردناک .

خب سحر پوستش کلفتر از این حرفا بود پاشد و نیششوتا بناگوشش  باز کرد  و با اینکه خیلی دردش گرفته بود به روی خودش نیاورد. شیرین هم یه خورده بهش غر زد که کمرمو داغون کردی .  سحر زیر لبی گفت خفه شو وگرنه خودم خفت میکنم توی استخر.

شیرین هم چون قبلا طعم تهدیدهای سحرو چشیده بود هیچی نگفت و فقط زیر لب غر میزد. آخه هنوز جای گازی که دیروز بهش گرفته بود کبود بود. تازه موهاشو دور دستش پیچیده بود و سه دور چرخونده بود.

(یادم میاد هر وقت دعواشون میشد یکی یکی تلفن میزدند. که خاله این به من اینجور میگه  اون به من اونجور میگه .  من هم میشدم قاضی و بهشون میگفتم یکی یکی گوشی رو بگیرین و تعریف کنین.

وقتی  که خوب  تعریف میکردند، متوجه میشدم که کدومشون داره زور میگه، خلاصه براشون یه حکمی صادر میکردم ، هر سه هم قبول می کردند و مو به مو اجراش میکردند.

وقتی  با هم قهر میکردن . همینکه از من درخواستی داشتند شرط اجرای درخواستشون این بود که همدیگه رو ببوسن و آشتی کنن. اونا هم مثل سه تا بچه گربه میچسبیند به هم و همدیگرو حالا ماچ نکن و کی ماچ نکن. تا وقتی من بگم کافیه. خلاصه کاراشون خیلی بامزه بود.

هر سه پولهاشونو میاوردن پیش من ،توی کیفهای جدا گونه براشون نگه میداشتم. یه خورده که جمع میشد باهاش یه چیزایی میخردیدن.)

هنوز نرفته صدای خنده شون میومد . میدونم از مرحله ی اول یعنی تمیز کردن استخر خوششون نمیومد. اما خب گنج خواهی در طلب رنجی ببر.

بچه ها همینطور که سرشون گرم بود. براشون توی الاچیق روی میز انواع و اقسامرخوردنی ها روچیدم. تا هر وقت خواستن بیان بخوردن.

خودم هم دوچرخه رو برداشتم  ودور حیاط شروع به دوچرخه سواری کردم . باخودم قرار گذاشته بودم هر روز روزی دوبار  هر بار 6 دور، دور حیات دوچرخه سواری کنم.

ابعا د حیاط هم که خیلی بزرگه هر دورش  خیلی طول میکشه. خلاصه دورهای آخر دیگه کم میارم .

همینطور که داشتم دوچرخه سواری میکردم. یهویی صدای سحرو شنیدم که میگه خاله پاشو خاله پاشو .

خاله ببین توی این نیم وجب جا که خوابیدیم تو رو خدا دیگه خواب اون خونه رو نبین. بخدا از بس با پا زدی توی سرم دیگه چشم و چار برام نمونده.

چشمامو باز کردم و دیدم ای وای باز توی همون خونه نیم وجبی هستم.

به سحر گفتم : سحر من خونمو میخوام همون خونه خوشکله که یه حیاط بزرگ داره همون که استخر داره آلاچیق داره.

سحرگفت باشه خاله برات میخرم بگیر بخواب حالا.

بعد دوباره خوابیدم و ایندفعه خواب میدیدم دارم توی زمین بازی خونمون فوتبال بازی میکنم. آخه خونمون یه زمین بازی هم داشت.

چه کیفی داره  نه؟

2 نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 16:53  توسط خاتون  |