مثل هر روز ماشینشو از پارکینگ در آورد و به طرف مرکز شهر به راه افتاد.
از کوچه پس کوچه ها میرفت که زودتر برسه.چه یه طرفه چه دوطرفه!!!!!!!
بالاخره به خیابون اصلی رسید و پیچید توی خیابون
سر چهار راه که رسید، چشمش به یه پلیس افتاد.
مثل برق کمربند ایمنیشو بست . و با نیشی باز از کنار آقای پلیس رد شد.
ناگهان صدای سوتی شنید .از توی آینه نگاه کرد . دید آقای پلیس داره اشاره میکنه بزن کنار.![]()
کنار خیابون ایستاد.![]()
پلیس آروم آروم آومد تا رسید بهش. ![]()
تعجب کرده بود که چرا پلیس بهش گیر داده؟![]()
توی دلش گفت ای بابا حالا هم که ما همه ی قوانینو رعایت کردیم بهمون گیر میدن. اصلا اینا تا این دفترچشونو تموم نکنن امشب خوابشون نمی بره.![]()
با تعجب پرسید چی شده آقای پلیس مگه من چیکار کردم؟![]()
- چرا کمربند ایمنی تو نبستی؟ ![]()
- چرا بستم ایناها ببینید.![]()
- شما به این میگین کمر بند بستن.![]()
- مگه چشه؟![]()
- سر کمربند رو به قفل انتهای اون میبندند نه به ترمز دستی.!!!!!!!!!!
- ای بابا شما چیکار دارین به کجا بستم؟ اصل اینه که بستم.
- خب حالا منم جریمت میکنم که بفهمی ربط ترمز دستی با کمر بند ایمنی چیه.![]()
- آقای پلیس کم بنویسین تورو خدا.![]()
- باشه حتما ![]()
- ممنون خدا پدرتو بیامرزه.![]()
- قابلی نداره.![]()
- ای بابا این چیه آقای پلیس اینکه خیلیه؟![]()
- تازه این فقط مال کمربندته!!!!!!!! ![]()
پس از گرفتن برگه ی جریمه براه افتاد . داشت دائم توی دلش بدو بیراه میگفت.![]()
چند تا مسافر سوار کرد.
توی عصبانیت یه پاکت تخمه در آورد و گذاشت کنار دستش و شروع کرد به تخمه شکستن، بدون وقفه تخمه میشکست و پوستشو تف میکرد بیرون پنجره.
کم کم عصبانیتش فرو کش کرد و ضبط صوت رو روشن کرد، یه نوار گوشخراش گذاشت ، تازه خودشم باهاش همراهی میکرد.
هر چی مسافرا اعتراض کردن محل نمی گذاشت.
سیگارشو روشن کرد .
همه اعتراض کردند.
گفت هر کی ناراحته پیاده شه. کارت دعوت که براتون نفرستادم..
یکی از مسافرا به نشانه ی اعتراض پیاده شد.
سیگارشو با لذت کشید و ته اونو پرت کرد بیرون.
مسیر رو ادامه داد .
یه بسته چیپس باز کرد (خرت و خورت )خورد و پوستشو پرت کرد بیرون.
از فلاکس چاییش یه چایی ریخت توی لیوانی که قبلا جاسازی کرده بود کنار دراتومبیل.
چاییشو خورد و ته اونو پاشید بیرون.
مسافرها یکی یکی در طول مسیر پیاده شدند تا به انتهای مسیر رسید.
آخرین مسافر پیاده نمی شد. با تعجب برگشت که ببینه چرا پیاده نمیشه.
که دید یه جناب سروانی روی صندلی عقب نشسته.
توی صورتش خیس آبه و سر تا پاش پر از پوست تخمه. روی پای جناب سروان هم پوسته چیپس افتاده بود. یه ته سیگار هم توی سیبیلشه گیرکرده و نصف سیبیلشو سوزنده.
مونده بود چی بگه!!!!!!!!!!!!!!!!!!
شما بودین چی میگفتین؟![]()
مامانی تیلی دوست دالم.
۱۰ تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
![]()
اده تو نبودی من اینجولی لاحت نخوابیده بودم.

لوزت مبالک![]()
(من یه علوستم فت نتونین که راستتیم)
سلام دوستان![]()
اینم عکس فربد که همه دوست داشتن ببیننش.
عزیز دل من بیده![]()

منو دوستم و فربد و مادرش باهم به پارکی نزدیکیه خونمون رفتیم.
یه جای خوب و خوش آب و هوایی رو پیدا کردیم و زیر سایه ی یه درخت بزرگ نشستیم.
فربد آرومو قرار نداشت و دائم به من نگاه می کرد انگار یه چیزی میخواست بگه .
وقتی بی قراریشو دیدم.
آهسته بهش گفتم :میخوایی بریم با هم یه قدمی بزنیم؟
لبخندی روی لبهاش نشست و با سر موافقت خودشو اعلام کرد.
من از دوستم و مادر فربد معذرت خواهی کردم و اجازه گرفتم که تنهایی با فربد دور پارک قدمی بزنیم.
مادر فربد لبخندی زد و گفت: باشه عزیزم برید خوش باشید.
با هم راه افتادیم. اولش حرفی برای گفتن نداشتیم ولی بعد اون شروع کرد به صحبت کردن. دائم از روی مسیر سیمانی وسط پارک میرفت توی چمنهای کنار اون. جوی آبی هم در کنار چمنها همراه ما میومد. همش فکر میکردم نکنه حواسش سر جاش نباشه و یهویی بیافته توی جوی.
فربد رفت کنار آب و با تکه چوبی گلی رو که توی آب افتاده بود به کناری کشید و اونو برداشت و بویید. بعد با لبخندی اونوبه طرف من گرفت.من هم با لبخندی از اون تشکر کردم و گل رو گرفتم و بوییدم.
در مسیری که راه میرفتیم دائم صحبت میکرد. از اینجا و اونجا .
از حرفاش چیزی نمیفهمدیم. نه اینکه نفهمم اما خوب یه چیزایی رو سر درنمیاوردم.ولی میدونستم چیزی توی دلشه که نمیتونه بگه.
گاهی کمکش میکردم که حرفشو بزنه ولی باز به مطلب اصلی که میرسید حرفشو میخورد. دیگه به انتهای پارک رسیده بودیم اما اون هنوز نتونسته بود حرفشو بزنه.
در این موقع بود که بهش گفتم فربد ،عزیزم، تو یه چیزی میخواهی به من بگی اما نمیگی. درسته؟
با سر تایید کرد.
بهش گفتم بگو من منتظرم.
پس از کمی من و من کردن با چشمانی پر از خواهش بهم نگاه کرد و گفت:
خاله میسه یه بستنی بلام بخلی؟
گفتم : آره عزیزم تو جون بخواه. هر چی بخواهی برات میخرم.
گفت: به مامان ندیا اده بفهمه پوستمو دلفتی می تنه.
وقتی خیالش راحت شد که براش بستنی میخرم. شروع کرد از اسباب بازیاش تعریف کردن.
آله من یه لاتپوست نیندا دالم. یه سمسیر بدوووووووورگ دالم. یه بتمن دالم. یه مرد عنتبوتی دالم. 10 تا ماسین دالم.
تاهارتا توپ دالم. یه بادی دالم ته اسمس هس سله نخ .
بابام میتاد یه مهد تودک دولوس تونه . توس تاب بدالـــــــــــــــــــــه تورتوره بدالـــــــــــــــــه، الا تولند بداله. واااااااااای اینو بدو میتاد استخله توپ برام دولوس تونه .توس توپای آوی ،زرد ،قمبز، صولتی ،سیاه نه دوس ندالم.خلاته همه تی توس میداله . اینا لو بلا من دولوس می تونه. میده طی لی دوست دالم. بلا همین اینا لو بلات دولوس میتونم.
ای خدا
باز شروع کرد .من که از حرفاش هیچ سردرنمیارم.
ولی به هر حال خیلی شیرین صحبت میکنه . خیلی دوستش دارم.![]()
ســــــــــــلام