ازش خیلی میترسید.
از کی؟
آقاجونو میگم.
از کی حرف میزنم؟ ای بابا خوب نسیمو میگم دیگه.![]()
چرا می ترسید؟
خب برای اینکه بد اخلاق بود. اعصاب نداشت. تحمل هیچ مسئله ی غیر منتظره رو نداشت. با داد و بیداد میخواست همه چیزو حل کنه. با ایجاد ترس و ارعاب.![]()
خب دیگه هر پدر ومادری یه اخلاقی داره. و از یه روش تربیتی استفاده میکنه. ![]()
ولی خب خودمونیما اونایی که از این روش استفاده کردن بجز یه مشت بچه یاغی و سرکش هیچی به جامعه تحویل ندادن.![]()
اونایی هم که دولا شدن که همه سوارشون بشن . یه مشت بچه ی لوس و ننر که اصلا تحمل هیچ سختی رو ندارن تحویل جامعه دادن.![]()
حالا گذشته از جامعه که خودش جـــــــــــــــــــــــدا مسئله سازه . ما وارد مسائل جامعه نمیشیم.![]()
بله داشتم میگفتم. نسیم کوچولو هر وقت میخواست بره مدرسه کلی دورو برشو میپایید که یه وقت آقا جونش اون دورو برا نباشه. ![]()
اگه با دوستاش چیزی میگفتن و میخندیدن . یهو یادش میافتاد به آقاجون و سریع اطرافشو نگاه میکرد و وقتی می دید کسی نیست. یه نفس راحتی میکشید.![]()
![]()
توی خونشون هر کدوم از بچه ها کوچکتر بودند بیشتر برای خرید خونه فرستاده میشدند.
از صف نونوایی خیلی بدش میومد ولی خوب چاره ای نداشت. باید میرفت. ![]()
کاری که از همه مشکل تر بود این بود که اونو دست خالی میفرستادن یخ بخره. البته یه لذتی هم داشت براش و اون این بود که وقتی مش فرج الله قالب یخ رو اره میکرد. خرده یخهای اطراف برش یخ رو با اجازه ی مش فرج الله میخورد و کیفی میکرد که نگو و نپرس. ![]()
ولی هر بار شوق خوردن خرده های یخ نمی گذاشت به بی حس شدن دستاش فکر کنه.![]()
یه روز که برای خردیدن نون رفته بود. یواشکی از دم مغازه ی آقا جون طوری رد شد که اونو نبینه.
حالا که فکرشو میکنه میبینه چرا اون روز این کارو میکرده ؟مگه میخواسته چیکار کنه؟ خوب میخواسته بره نون بخره. خب دیگه بچه ها یه فکرایی توی مغزشون هست که درکش برای بزرگا سخته.
به مغازه ی نونوایی که رسید . هر چی که ایستاد دید هیچکس اونو نمی بینه برای همین رفت توی مغازه. آخه گاهی اوقات که مشتریا زیاد میشدن مردم توی مغازه هم میرفتن.
همینجور که ایستاده بود و منتظر بود تا نوبتش برسه. چشمش افتاد به یه چاره بزرگ . ![]()
چاره چیه؟![]()
همون وسیله ی فلزی که مغازه دارها باهاش برنج و نخود و لوبیا رو بر میدارن میریزن توی پاکت.
به چشم نسیم خیلی بزرگ آمد. بعد از چند لحظه دیگه طاقت نیاورد و دلش میخواست اونو برداره و نگاهش کنه. اول دورو برشو خوب نگاه کرد. و بعد رفت به طرف چاره. ![]()
واسش کمی سنگین بود برای همین برش نداشت فقط با دستش لمسش کرد.و بعد آروم آمد کنار ولی هنوز چشمش بهش بود.
ناگهان پس گردنی محکمی خورد.![]()
چشماش از حدقه در آمده بود. ولی جرات نمیکرد برگرده و پشت سرشو نگاه کنه. چون میدونست قیافه ی عصبانی آقاجونو می بینه . تازه اگه هم برگرده ممکن بود یه سیلی هم بخوره. ![]()
بنابر این تصمیم گرفت همونجوری بایسته. و از جاش تکون نخوره.![]()
یه نیم ساعتی همونجور ایستاد ولی دیگه بغضش داشت میترکید. و اون هم دوست نداشت جلوی مغازه دارها گریه کنه. برای همین آهسته سرشو برگردوند تا ببینه کسی هست یا نه؟
وقتی مطمئن شد که کسی نیست. با ترس و لرز از نونوایی آمد بیرون . حالا مشکلش این بود که چطور از دم مغازه ی آقا جون رد بشه که اونو نبینه؟ یه کمی این پا و اون پا کرد تا اینکه یه خانوم چادری آمد رد بشه فورا خودشو پشت خانومه پنهون کرد و رد شد.![]()
بغضش داشت می ترکید. اما سعی می کرد که محکم نگهش داره. ![]()
تا اینکه به در خونه رسید. راهروی طولانی ای بود تا به حیاط برسه. اما وقتی وارد راهرو شد. دیگه طاقت نیاورد و مثل بمب اتم ترکید.![]()
![]()
![]()
![]()
و تا توی حیات همینطور بلند بلند گریه میکرد. مادر سراسیمه به طرفش دیوید. و ماجرا رو پرسید.
و خب میدونین که اینجور موقع ها مادرها بچه ها رو سرزنش میکنن.![]()
نسیم هر چی فکر میکرد نمیتونست بفهمه که چیکار کرده بود که باید کتک میخورد؟![]()
اما فکرش به جایی نمیرسید.![]()
حالا که بزرگ شده. به قیافه ی خودش پس از خوردن پس گردنی که فکر میکنه کلی میخنده.![]()
به مردمی که اونو تماشا میکردند .و چقدر بهش خندیند که جرات نداشته برگرده .![]()
![]()
هر چند اون روز براش روز بدی بود . ولی الآن شده یکی از خاطرات خنده دارش که برای همه تعریف میکنه.![]()
سلام چطوری؟![]()
خوبم تو چطوری؟![]()
منم خوبم. چه خبرا؟![]()
هیچی !!! پی یه لقمه نون. تو چیکار کردی امروز؟![]()
من رفتم دنبال نامزدم .
بعدش با هم رفتیم روی وال قدم زدیم.![]()
![]()
![]()
خوشبحالتون شما وقت چه کارایی رو دارین. من که از صبح که بیدار شدم اول بچه ها رو بردم مهد .![]()
مواظب نیستی یهویی چند قلو میشن .
خب دیگه این درد سرا رو هم داره.![]()
خدا نصیبت نکنه. خیلی سخته پدرم در آمده. بعدش رفتم یه مشت خرید واسه ی خونه کردم .خانوم که زورش میاد بره بیرون خرید کنه .
بعد هم رفتم پی بدبختیم. ببینم کجا یه لقمه نون پیدا میکنم.![]()
ولی من سعی میکنم توی زندگیم برنامه ریزی داشته باشم. نمیزارم خانومم در زندگی مشترک سختی بکشه.![]()
من فقط یه بچه میخوام .برای اینکه بتونم هزینه ی مایحتایجشو در بیارم.![]()
تو بیرون گود نشستی هر وقت رفتی توی گود اونوقت می فهمی اونجا چه خبره. داشتم میگفتم.........
ای وای صاب خونه، فرار کن.![]()
کجا فرار کنیم؟![]()
![]()
باید خودمونو یه جایی پنهون کنیم. دنبال من بدو. ![]()
منو داری کجا میبری ؟ وای داره میرسه!!!!!![]()
بدو بریم پشت آفتابه قایم شیم. الآنه که با دنپایی بزنه تو سرمون . ای وای دیدمون .
کمــــــــــــــــــــــــــــــــــک ![]()
شالاپ شالاپ![]()
ســــــــــــلام