تبليغاتX
هزار و یک شب
داستان نیمه طنز
بازی
سلام به همگی

من یه بار به بازی آرزوها دعوت شدم  و آرزوهامو نوشتم.

باز مریم جون منو دعو ت کرد ولی هر چی فکر کردم که چه آرزویی کنم. نمیدونستم چی بنویسم.

این دفعه شاه آنفاکتوس دعوت کرده و دیگه نمیشه روشو زمین گذاشت . بی رو در وایسی من جون خودمو دوست دارم    و مجبورم بازی کنم.

این آرزوهای منه که به صورت دعا مینویسم تا شاید به آنها برسم.

۱- خدایا این شاه آنفاکتوس رو همیشه برای ما نگه دار. الهی آمیــــــــــــــــــــــــــــــــن

۲- خدایا هر چند که خودم بچه ندارم   اما همه ی بچه های منو در پناه خودت حفظ کن.الهی آمیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن

۳- خدایا به همشون استقامت بده که توی زندگی کم نیارن و بتونن سختی های زندگی رو تحمل کنند.

۴- خدایا عشق واقعی رو بهشون نشون بده .

۵- خدایا منو از هدایت خودت محروم نکن.

و اما ۵ نفر از عزیزانم رو باید معرفی کنم. خوب طبق معمول سخته    اما مجبورم این کارو بکنم.

۱-آرام   ۲- آرزو    ۳- مجید  ۴-  بهروز  ۵- مانی

خوب بچه ها حالا نوبت شماست     یاالله

                                            

  

                                             

2 نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:37  توسط خاتون  |

آقا جون

 

             آقاجون

نسیم : سلام آقا جون، سلام مامان جون.

تو رو خدا ببخشین که هفته ی پیش نیومدم بهتون سر بزنم.

مامان جون : سلام دخترم خیلی دلم برات تنگ شده بود.

آقا جون : سلام گلم ،اشکالی نداره ، خودتو زیاد ناراحت نکن. دنیا همینه دیگه . مگه ما چند وقت به چند وقت میرفتیم سر بابا ننه مون.

نسیم : خب آقا جون خوش میگذره؟

آقاجون : ااااااااااااای بد نیست. مــــــــــــــــی گذره.

مامان جون : اگه این آقات بزاره.!!!!! اینجا هم ول نمیکنه همینجوری حرص میده.

آقا جون : من چیکارت دارم زن؟ تو که صبح تا شب برای خودت میگردی. اصلا نمیگی شوهر دارم.

مامان جون : توی چشمای من نگاه کن و دوباره این حرفتو بگو.

نسیم : خب بسه دیگه،  این همه کل کل میکنین خسته نمیشین؟ بابا نا سلامتی من بعد از دو هفته آمدم اینجا . خب حالا یه دعایی چیزی میخونم. هر دو تون بشینین خوب گوش بدین تا یه خورده آروم بگیرین.

آقا جون : تو رو خدا زودتر بخون ،اون دعا کوچیکاشم انتخاب کن من کار دارم میخوام برم.

مامان جون : ببین چطوری حرص میده؟

نسیم :عیبی نداره عزیزم . خوب خستس حال نداره مگه زوره.

نسیم تازه میخواست کتاب دعا رو باز کنه که یهو یه آقای مسنی آمد و گفت:

دخترم آب نمیخوایی برای این گلدونا ؟

نسیم نگاهی بهش کرد. مرد مسنی بود با موهای سفید سفید. قد بلند و لباسهای نسبتا مرتب.

نسیم : نه ممنون حاج آقا من خودم بعد میرم آب میارم.

آقا جون : نگیری ازش آبو. اگه گرفتی حسابتو میرسم.

نسیم : آقا جون شما چطوری میخوایی حساب منو برسی؟ ببین من بالاخره باید از یکی یه ظرفی بگیرم تا برای این گلدونای شما آب بیارم.

آقا جون : از این نگیر. من از این پیرمرده خوشم نمیاد.

مرد مسن :بگیر دخترم تعارف نکن.

نسیم : ممنون پس اجازه بدین من برم چند دفعه آب بیارم توی این گلدونا بریزم.

مرد مسن : من هیچ عجله ای ندارم شما راحت باش.

آقا جون : ای پدر سوخته.

خلاصه نسیم مسیر بین مزار پدر و مادر و شیر آب رو چند بار رفتو برگشت و هر دفعه که آب میاورد. اون آقاهه یه سوالاتی ازش میکرد.

مرد مسن: دخترم این خانوم مادرته؟

آقا جون : تو فوضولی.

نسیم : بله حاج آقا . ایشون هم پدرم هستند.

مرد مسن: آخ آخ آخ یعنی هم پدر و هم مادرتون فوت کرده خدا بیامرزتشون.

آقا جون : ای مارمولک!!!!!!!!

نسیم : بله حاج آقا خدا رفتگان شما رو هم بیامرزه.

نسیم زیر لبی گفت: آقاجون بسه دیگه ولش کن چقدر بدو بیراه بهش میگی؟

 

مرد مسن : بله روزگار همینه. الآن من از سر قبر مادرم و خانومم میام این هم قبر پدرمه که اینجا نزدیک پدر شماست.

نسیم :خدا همشونو بیامرزه.

مرد مسن: ببینم شما خواهر و برادر ازدواج نکرده توی خونه دارین؟

آقا جون : ببین به من میگی هیچی نگو این آبروی هر چی فوضوله برده.

نسیم : نه حاج آقا همشون ازدواج کردن.

مرد مسن : خب خودت چی ؟آقا که داری دخترم؟

آقا جون : دیدی گفتم ؟ تا چشمت کور شه پیره مرد مفنگی.

نسیم : نه حاج آقا

مرد مسن : چند سالته دخترم؟

آقا جون : به تو هیچ ربطی نداره . ننه ی خودت چند سالشه؟

مامان جون : خجالت بکش مرد بسه دیگه.

نسیم: شرمنده برای چی میخوایین بدونین؟

مرد مسن: ببین دخترم شاید من چند مورد سراغ داشته باشم که به شما بخوره و قسمتت باشه و انشا الله ازدواج کنی.

آقا جون : برو پیره مرد برو یکی دیگه رو سیاه کن.

نسیم: خب اون کسی رو که سراغ دارین چه شرایطی داره؟

مرد مسن: ببین دخترم منو خووووووب نگاه کن . این منم. ظاهر و باطن، یه خونه دارم توی اون خیابون ....  خانومم ۱۵ ساله فوت کرده. ۳تا بچه دارم که ازدواج کردن و از خونه رفتن بیرون. حالا من موندم و  تنهایی.

آقا جون : دیدی گفتم ؟ دیدی گفتم ؟ پیرمرد زپرتی. این دختر من هنوز جوونه،چی میگی تو مرتیکه؟

نسیم که اونوقت تا حالا فکر میکرد که این آقاهه میخواد برای پسرش خواستگاری کنه. یهو جا خورد. ولی خودشو زود جمع و جور کرد و گفت:

ببخشین حاج آقا شما چند سالتونه؟

مرد مسن : دخترم من ۶۴ سالمه شما چند سالته.

نسیم : من ...... سالمه - سن خانما هیچ جا نباید ثبت بشه فقط میتونم بگم بالا بود-  ولی با کسی ازدواج می کنم که فقط چند سال از من بزرگتر باشه. حالا کوچیکترم باشه اشکالی نداره.

مرد مسن : خب ببین دخترم  اینجوری قضاوت نکن .  آدم توی هر سنی ممکنه که بمیره اما من ورزشکارم  خیلی هم سرزنده هستم. آشپزی هم بلدم. خرید خونه هم میرم. خلاصه همه کاری بلدم. ببین من دخترایی رو سراغ دارم که از شما کوچیکترندو حاضرند با من ازدواج کنند.

اما من یکی میخوام هم سن شما،

اصلاخودتو میخوام.

 

نسیم قهقهه ای از ته دل -البته توی دلی - زد و بعد گفت:

خب حاج آقا بزارین من فکرامو بکنم بعد بهتون جوابو میدم.

مرد مسن : باشه دخترم این شماره رو بگیر. خواستی شماره موبالتم بده . خواستی من زنگ میزنم . خواستی شما زنگ بزن. بعد با هم قرار میزاریم میدون امامی پارکی جایی با هم قدم میزنیم، حرف میزنیم گل میگیم و گل میشنویم.

آقا جون : برو با ننت گل بگو وگل بشنو مرتیکه.

نسیم : چشم حاج آقا من که گفتم بزارین من فکرامو بکنم، چشم .

مرد مسن : منم همینو میگم اما قول بده سطحی فکر نکنی . عمیق فکر کن باشه دخترم.

نسیم : چشم حاج آقا

آقا جون : چیچیو چشم . هی میگه چشم اون وقت که من بودم که اینجوری چشم چشم نمیکردی.

نسیم : آقا جون من هر کاری شما میخواستی انجام نمیدادم؟

خلاصه این بحثها ادامه داشت. آقاهه ول نمیکرد و یه ریز حرف میزد . نسیم دیگه داشت کلافه میشد. که ناگهان خدا فرشته ی نجاتو فرستاد . عمو و زنعمو آمدن اونجا . آقاهه یهو خودشو جمع و جور کرد و یه سلامی به عمو کردو رفت.

آقا جون : برو به درک. خوش آمدی.

نسیم به طرف زنعمو برگشت و درحالی که از خنده روده بر شده بود با زنعمو احوال پرسی میکرد. زنعمو علت رو پرسید. نسیم همه رو  تعریف کرد البته با آب و تابی که خودش بلد بود . زنعمو از خنده روده بر شده بود.

ولی نسیم از شجاعت اون آقای مسن خیلی خوشش آمده بود چون خیلی راحت حرف دلشو زد. حالا یا بشه یا نشه.

 

اما این دخترم دخترم کردنش نسیمو کشته بود.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 21:29  توسط خاتون  |

خاطره نه چندان دور

با سحر نشسته بودیم روی نیمکت توی پارک ساحلی نزدیکی پل عامری اهواز . هوای خیلی خنکی بود . خنک که چه عرض کنم، یخورده سوز داشت. خوب هوای بهمن بود . کنار آب هم بودیم . دیگه دو چندان خنک شده بود.

خیلی ادبی صحبت کردم خودم تعجب کردم.

خوب به من نمیاد اینجوری حرف بزنم. باید برم توی سبک خودم.

بله داشتم میگفتم.

ای بابا چی میگفتــــــــــــــــــــــــــــــــــم؟

اینجور موقع ها که آدم فراموش کار میشه بهش میگن یا پیر شدی یا عاشق شدی.

خوب من..................... میدونم که عاشق نشدم.   اینو مطمئنم.      خوب اون یکی رو هم که اصلا قبول ندارم .   اصلا نمیخوام حرفشو بزنم.   چه برسه که بگم شدم.

خوب پس مجبورم برای اینکه کم نیارم . دومی رو قبول کنم.

آقا نمیشه اینجوری نمیشه .

یه شرط سوم هم بزارین. مثلا بگین................ شاید بند کفشت شل شده.

من اینو انتخاب میکنم . فکر کنم بند کفشم شل شده. که فراموشکار شدم.

بزارین ببندمش............. آهان محکم شد.

خوب یادم آمد .

دیدین بند کفشمو بستم یادم آمد؟

خوب اونجا بودیم که منو سحر نشسته بودیم کنار ساحل و داشتیم گل میگفتمو چرت و پرت میشنیدم.

سحر که این دورو ورا نیست؟

یهو یه پسر بچه فروشنده ای آمد جلو و با قیافه ی خیلی مظلومانه و با حالت التماس آمیزی با لحن کودکانه ای و با صدای خیلی لطیف  و ظریفی گفت:

-  خانوم یه دعا ازم میخری؟

-  نه من از اینا دارم عزیزم.

-  خانوم تو رو خدا یکی بخر.

-  خوب عزیزم من دارم احتیاجی ندارم.

- تو رو خدا اگه اینا رو نفروشم داداشم کتکم میزنه.

- خوب حالا که اینجوره!!!! بیا من دو تا برمی دارم. حالا دونه ای چنده؟

- هر چی دلت می خواد بده.

- خوب شما قیمتشو بگو تا من بدونم میتونم بخرم یا نه!!!

پسر بچه صداشو لطیف تر کردو گفت:

- هر چی دلت می خواد بده.

- ببین من این دو تا دعا رو برمیدارم. و اینا روهمه جا دونه ای 150 تومن میفروشن.

- نه اینا دونه ای 300 تومنه.

- خوب مگه خودت نمیگی هر چی دلت میخواد.این قیمتش اینه. بیشتر از اینم نمی ارزه عزیزم.

- نه اینا دونه ای 300 تومنه.

- خوب من دونه ای 300 تومن نمی خوام جانم.

- خوب باشه می فروشم.

من پول اون دو تا کارتو بهش دادم. و پسرک راهشو گرفت و رفت.

همینکه یه خورده دور شد روشو کرد  به طرف ما و با صدایی که اصلا باورم نمیشد از گلوی اون داره در میاد گفت:

اینایی که خریدی حرومت  بشه. حروووووووووووووووم جدت بشه. حرووووووووووووووم جدت بشه.

من بهش گفتم بیا اینا رو پس بگیر اصلا نمیخوام.   که باز همون کلمه رو گفت و فرار کرد.

ولی عجب هنرپیشه ی خوبی بود. من که گول خوردم . بابا بیایین اینا رو ببرین توی فیلما بازی کنن. بعضی هاشون نمی دونی چه اشکی میریزن.

 دو تا دعای دیگه اصفهان از یکیشون خریدم چنان اشکی می ریخت که نگو و نپرس.

 ولی خودمونیم ها این دعاها اصفها ن دونه ای 100 تومنه .

شاید هم چون اصفهانیا چونه میزنن، از اول کم میگن که دیگه چونه نزنن.

نمیدونم والا!!!!

نیمدونم  کی اینا رو استخدام میکنه.

خـــــــــــــــــوب میگرده بچه های کوچولو و مظلومو پیدا میکنه و شاید هم مجبورشون میکنه که حتما  باید مثلا از صبح تا شب دوتا جعبه آدامس بفروشن.

خدا میدونه.

اینا چی، بشن در آینده.

فکر میکنم کلاسهای تجربی هنرپیشگی بزارن.

اینم از این خاطره ، تموم شد .

بخدا تموم شد.

 

 

امیر حسین جان زحمت کشیدن در مورد کودکان کار یه کلیپ رو معرفی کردند.

ازتون خواهش میکنم حتما ببینینش.

 

www.pouyashome.com/flashsite/kar.htm

 

 

2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 21:28  توسط خاتون  |

داستان نیمه واقعی

سلام

 

امروز میخوام یه داستانی رو براتون تعریف کنم که شاید واقعیت داشته باشه شایدم نه. اما موضوع در مورد شیطنت های یه پسر شیطونه به نام رضا.

وقتی داستانو خوندین نگین ای وای چه پسری .     خودتون بدترین.

داستان از اونجایی شروع می شه که این گل پسر دانشگاه قبول می شه و می ره یه شهر دیگه .

خوب دیگه جوونا  رو هم که می شناسین. وقتی کسی بالای سرشون نباشه شیطونی میکنن.

حالا گذشته از اونایی که با اینکه کسی بالای سرشونه بازم شیطونی میکنن.

این آقا رضای ما یه جایی توی شهر غریب با دوستاش  یه خونه اجاره میکنن.

هر روزمثل بچه ی آدم  میرفت دانشگاهو میومد.

یک روز توی محلشون با یه دختر خانومی آشنا می شه. و خلاصه یه جورایی با هم دوست میشن.این دوستی ادامه پیدا میکنه.......

هر چند وقت یه بار با مریم خانوم بیرون میرفتن و گردیشیو تفریحیو...... از این چیزا که شماها جون خودتون بلد نیستین واهلش نیستین. اصلا و ابدا. کی ؟ کجا؟ چی؟

یه روز آقا رضا باز چشمش می خوره به یه  دختر خانوم دیگه     و هوس میکنه با اون هم  آشنا بشه و از اونجایی که دلش خیلی رحم بوده     دل دختر مردومو نمیشکنه و با نرگس خانوم هم پیمان دوستی می بنده.

 برای اینکه با هر دوی اونها رفت و آمد کنه مجبور بود که روزهای مختلف و ساعات مختلفی رو با اونها قرار بزاره.

 

یه روز که توی خونه نشسته بوده . مریم زنگ میزنه و میگه: الو رضا جون ،

رضا : جانم

مریم :سلام خوبی رضا جون؟

رضا :سلام به گل مریمم، ممنون تو خوبی؟

مریم: مرسی .....

مریم :من خیلی دلم برات تنگ شده .

رضا: خوب منم همینطور

مریم: تو رو خدا بیا یه جایی همدیگرو ببینیم.

رضا: باشه کجا بیام ؟

مریم: هر جا که تو بگی.

رضا: توی کافیشاپ دلتنگی خوبه؟

مریم : آره ، چه ساعتی؟

رضا : 8 خوبه؟

مریم :آره خوبه. پس من 8 اونجا منتظرتم.

رضا : باشه عزیزم حتما میام.

مریم: پس میبینمت بای

رضا : بای

رضا بلند می شه تا کارهاشو بکنه که برای ساعت 8 کافیشاپ باشه. هنوز درگیر کارها ش بوده که تلفن دوباره زنگ میزنه.

رضا گوشی رو بر میداره و با کمال تعجب میبینه که نرگسه.

نرگس: الو سلام رضا جون

رضا: سلام بر گل نرگسم.

نرگس: خوبی رضا جون؟

رضا : ممنون تو خوبی؟

نرگس :مرسی خوبم.

رضا: چی شده زنگ زدی؟

نرگس : دلم واست تنگیده . خیلی دلم میخواد ببینمت.

رضا: ای بابا ما دیروز همدیگرو دیدیم.

نرگس : خوب دلم تنگ شده چیکار کنم؟

رضا:باشه بگو کی و کجا بیام، رو چشمم.

نرگس: کافیشاپ دلتنگی خوبه؟

رضا: حالا چرا اونجا؟

نرگس : جای دنجو راحتیه . ساعت 8 خوبه ؟

رضا: ببین نرگس جون من یه خورده کار دارم .اگه میشه ساعتشو عوض کن.

نرگس: خوب تو بگو

رضا:9 خوبه؟

نرگس: آره خوبه. پس 9 منتظرتم.

رضا: باشه گلم

نرگس : پس فعلا بای

رضا:بااااااااااااااااااااای

حالا ریخت رضا دیدنی بود.    شما اگه جای رضا بودین چی میکردین؟ یه خورده خرابکاری کرده نه؟

ولی خوب اون زرنگ تر از این حرفا بود. رضا جایی نمی شینه که آب بره زیر پاش.

سر ساعت 8 رضا خودشو رسوند به کافیشاپ. و مریم جون رو دید که منتظرشه( چقدر این دخترا بدبختن همیشه زودتر میان)

سلام کرد و نشست پشت میز. سفارش دو تا کاپوچینو داد.( آقا، شما کاپوچینو خوردین من که هنوز نخوردم ) و شروع کردن به صحبت . هنوز ابتدای  صحبتاشون بودن و تازه صحبتشون گل انداخته بود که چشم رضا به در ورودی خورد.

- وای نرگس!!!!!!!!!!!!!!

رضا فورا سرشو کرد زیر میز.     مریم علت این کارشو پرسید.  رضا گفت: بند کفشم بازشده می خوام ببندمش.

همینجوری از زیر میز داشت نرگسو میپایید که یه لحظه نرگس پشتشو کرد.

رضا سه سوته از جاش پرید و به مریم گفت . من برم دستشویی دستامو بشورمو بیام.

سریع خودشو به دستشویی رسوند. و همینطوری که میرفت داشت با خودش فکر می کرد. از کجا فرار کنم؟ مریمو چه کنم؟ خوب بعدا براش یه دلیلی میارم فعلا باید جونو نجات داد.

خوب که توی دستشویی فکراشو کرد . آهسته در دسشویی رو باز کرد و سرشو آروم از در بیرون آورد تا بپاد کسی نباشی.

که یهو دید مریم و نرگس هر دو دم دردستشویی ایستادن و  دارن بروبر اونو نگاه میکنن.

رضا برای فکر کردن3 ثانیه بیشتر وقت نداشت.  ۱ ، ۲ ، ۳  اما دیگه وقتش تموم شد و ناچار تسلیم شد.

از حالت دزدکی نگاه کردن یهو در آمد و سینه سپر کرد و از دستشویی آمد بیرون.

رضا : خانوما حق باشماست. من تسلیم هستم. فقط تو رو خدا اینجا آبرو ریزی نکنی.    بیایین مثل آدمای محترم بریم کاپوچینو مونو بخوریم.

مریمو نرگس هم یه نگاهی به هم کردند و دنبال رضا راه افتادند.(به شما هم میشه گفت دختر بی غیرتا)  هر سه رفتن پشت میز نشستند و رضا یه سفارش دیگه هم برای نرگس داد .

پس از مذاکرات طولانی .

تازه رضا متوجه شده بود که رودست خورده .   مریم و نرگس با هم دوست بودند و همینکه هر دو متوجه شده بودند هر دو با یک نفر دوست هستند، تصمیم میگیرند حالشو بگیرن.

حال آقا رضا هم خوووووووووووووووب گرفته شد.

آقا رضا حالا نه مریمو داری و نه نرگسو.

ای بابا چقدر تو طمع کاری.

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 14:38  توسط خاتون  |