سلام ،بهاری دیگر در راه است.
سال نو بر همه ی عزیزای دل من مبارک باشه
امید وارم سال خوبی رو در پیش رو داشته باشین

این قالب خوشگلو مجتبی جون زحمت کشیده و برام درست کرده.
![]()
ممنون مجتبی جون دست گلت درد نکنه. امیدوارم سال آینده سال خوب و خوش و پر موفقیتی برای شما باشه.
![]()
سلام دوستان این شعرو حامد عزیز زحمت کشیدن برای داستان پست قبلی سرودن.
تشکر حامد جان![]()
عشق پیری
![]()
بیا بشنوزمن یک داستانی ،
که تا غافل نشی از زندگانی ،
شنیدم پیر مردی ، مش یدالله ،
کهن سال و قدش گردیده دولا ،
تن و اندام و دستش بود لرزان ،
قدمهایش نحیف و دیده گریان ،
گریبان گیرش ، عشقی آتشین شد ،
رقیه لیلی و شیرین بر او شد ،
اگر خواهی بدانی وصف لیلی ،
شبیه بر مش یدالله بود ، خیلی ،
یدالله داد پیغام ، سوی جانان ،
نمود تعریف و تمجیدش فراوان ،
که ای زیبا صنم ، حوری ، شکر لب ،
نمانده عمر ، جانم گشته بر لب ،
رقیه تا شنید ، پیغام اورا ،
گرفتش سکته ای ناقص وی را ،
به دارو و به درمان کرد چاره ،
نهاد مرحم به قلبی ، پاره پاره ،
بخورد قرص فراوان ، بهر هردرد ،
فشار ، قند و پیری و دوصد درد ،
بداد پیغام یدالله را ، من آپم ،
سر ساعت امروز ، توی پارکم ،
بیا تا چت شویم ، چند ساعتی را ،
ببر گیریم دوباره ، قامتی را ،
شنیدی گفته اند از آن ، قدیمها ،
که دود ازکنده می گردد هویدا
***نیمه ی گم شده***
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مش یدالله 85 سالشه و دیگه اون قوه ی جوونی رو نداره. کمرش خم شده (90 درجه)
، چشماش دیگه درست جایی نمی بینه.
دیگه زیاد نمی تونه راه بره.
مش رقیه هم 80 سالشه و دیگه اوضاش از مش یدالله بدتره (65 درجه) .
اون هم مشکل دید داره و تا دو قدم راه میره به نفس نفس میافته.![]()
مش یدالله چند وقتیه که به مش رقیه علاقه مند شده و بالاخره یه روز تصمیم می گیره براش نامه بده و حرف دلشو بزنه.
یه شب نامه رو با دست لرزون نوشت و توی پاکت گذاشت و یه گل روش چسبوند و از زیر در خونه ی مش رقیه فرستاد تو. بعد هم به زحمت توی تاریکی خودشو به خونه رسوند.![]()
مش رقیه آخر شب آمد که در خونه رو قفل کنه که نامه رو دید. اونو برداشت و رفت توی اتاق و در حالی که نفس نفس می زد نشست پیش میز سماور و نامه رو به زحمت خوند. ![]()
![]()
ای پری دریاییه من، ای حوریه بهشتیه من، نازنیم، مدتیست که دل در گرو عشق تو نهاده ام . بیا و این دل بیچاره ی مرا از تنهایی در بیاور . هر گاه که ترا میبینم چنان قلبم به تپش میافتد که گویی دیگر جایی در سینه ندارد اگر کمرم خم نبود مطمئنم که با هر تپش یک دور به دور زمین می چرخید.ولی حالا چنان محکم به زمین می خورد که نمی دانم تا کی تحمل این ضربه ها را دارد.![]()
زیبای من اگر جواب تو مثبت است پس به دیدن من بیا و این دل غمگین مرا شاد کن. آمدنت برای من حکم پذیرفتن عشق من است . ![]()
پس ، فردا ساعت 4 بعد از ظهر کنار مورتهای وسط پارک چشم براهت هستم. بیا و این عاشق دلخسته را از انتظار در بیاور.![]()
دوستار تو یدی![]()
![]()
![]()
مش رقیه پس از خوندن نامه چنان دچار تپش قلب شد که کارش به بیمارستان کشید. از شب تا صبح توی بیمارستان برای احیای اون فعالیت می کردند .
بالاخره صبح چشماشو باز کرد و وقتی دکتر رو بالای سرش دید لبخندی عمیق زد. ![]()
دکتر گفت :مش رقیه داشتی ما رو نصف جون می کردی. دیگه کارهای هیجان انگیز نکنیا برای قلبت بده.
خلاصه اون شب بخیر گذشت. مش رقیه رو به خونه آوردن.
از اون به بعد ساعتها دیر می گذشت و هر ثانیش یک ساعت می گذشت.![]()
تا بالاخره زمان موعود فرا رسید و هر دو از خونه ها بیرون آمدند و به طرف پارک به راه افتادند. مش رقیه از در شمالی و مش یدالله از در جنوبیه پارک وارد پارک شد.
با چند دقیقه کم و زیاد هر دو به کنار مورتهای وسط پارک رسیدند. ولی همدیگه رو نمی دیدند. می دونید چرا؟ خوب معلومه مش رقیه اونور مورتها بود و مش یدالله این ور مورتها.![]()
هر دو نیم ساعتی اونجا نشستن اما خبری نشد. بعد شروع به قدم زدن کردند ولی باز هیچ خبری نشد. و پس از یک ساعت هر دو ناامیدانه به طرف خونه های خودشون براه افتادن.![]()
اون شب هر دو تا صبح به بد قولی یار فکر می کردند و اینکه چرا طرف مقابل سر قرار نیومده.![]()
ازفردای اون روز هر وقت همدیگه رو می دیدند برای هم قیافه می گرفتند
و از کنار هم رد می شدند. ولی اون تپش قلبه باز به سراغ هر دو میامد.
اما دیگه باید تحملش می کردند چون اینجا پای غرور و شخصیت در میون بود.![]()
این داستانو براتون تعریف کردم که بدونین عشق و عاشقی هرگز از بین نمیره همیشه و همه جا با انسانهاست و تا لب گور با آدمهاست.
خودم با چشمای خودم دیدم
که یه مرده ای با اینکه مُرده بود سر از کفنش در آورده بود و میگفت:
![]()
![]()
![]()
مرا به کجا می برید![]()
به آن دوردستها![]()
همینجا خوب است![]()
کنار این زیبا رو![]()
هم راهتان نزدیک میشود و![]()
هم آب و هوایی دارد بس نیکو![]()
مبرید مرا مبرید مرا![]()
اَه به این مردگی![]()
اینم یه شعر خوب از شاعرنامدار سهراب پسر مش یدالله.![]()
سحر![]()
سحر گفت خاله میایی با هم بریم دانشگاه انتخاب واحد دارم؟ بهش گفتم باشه از توی خونه نشستن بهتره.
بعد با هم از خونه بیرون رفتیم و سر خیابون که رسیدیم سوار تاکسی شدیم.
توی راه مسافرهایی که منتظر تاکسی بودند توجه منو جلب کردند.
یه چیز جالب بگم براتون که من اینوتوی اهواز دیدم ولی اصفهان ندیدم . همه ی مسیرها یه علامت برای خودش داشت مثلا کسی که می خواست بره فلکه ی ساعت با انگشت اشاره ی دست راستش می زد روی مچ دست چپش . و اگه کسی می خواست به فلکه ی شهدا بره که مرکز شهر بود با همون انگشت به سمت جلو اشاره می کرد.
یادم آمد که دیروز هم توی خیابون یکی رو دیدم که انگشت اشاره رو به انگشت شصتش می چسبوند و یه دایره درست میکرد. البته نفهمیدم که منظورش کجا بود. ولی خوب حتما یه مسیری بوده.
باخودم فکر کردم ، خوب، اگه یکی بخواد بره قبرستون چه اشاره ایی می کنه پیش خودم گفتم حتما دو تا کف دستشو می چسبونه به هم و سرشو کج میکنه و میخوابونه روی دو تا دستاش مثل اینکه می خواد بخوابه.
یا اینکه کسی بخواد بره میدان راه آهن خوب من فکر میکنم که مثل لوکوموتیو رانهای قدیمی که برای اینکه بوق قطار رو به صدا در بیارن یه طناب رو می کشیدند ، حالا هم باید یه همچین حرکتی کرد.![]()
توی ذهن خودم داشتم برای مسیرهای مختلف علامت درست میکردم که نا خود آگاه لبخندی روی لبهام به قول شاعر نقش بست.
در این میان صدای وز وز سحر میومد که هی حرف می زد. و آخر سرهم پرسید ، نه خاله تو رو خدا خودت بگو چیکار کنم؟![]()
یهو به خودم آمدم و هواسمو جمع کردم . گفتم هر کاری که خودت دوست داری بکن. که سحر گفت یعنی محکم بزنم توی سرت نه؟ ![]()
گفتم چی میگی؟ مگه چی پرسیدی؟![]()
سحر گفت: داشتم می گفتم من از آدمایی که وقتی می شینن پیش آدم می رن توی فکر خودشون و به حرفای طرف مقابل گوش نمیدن بدم میاد دلم می خواد چنان محکم بکوبم توی سرش که صدا بده.![]()
گفتم : تو اینو گفتی؟ خوب منم بدم میاد از اینجور آدما ولی نمی کوبم تو سرش دوباره براش تعریف میکنم.![]()
سحر : خوب خاله راستشو بگو حالا دیگه توی ذهنت داری برای این شهر بدبخت ما چی می سازی؟![]()
من: هیچی به جان تو داشتم به مردم نگاه میکردم و اینکه کارهاشون چقدر جالبه.![]()
سحر : می دونم داری از مردم اهواز آتو میگیری اینو میشه از چشمات خوند.![]()
بالاخره رسیدیم و به داخل دانشگاه رفتیم. چشمتون روز بد نبینه از صبح تا بعد از ظهر همینجوری دانشجوهای بیچاره رو از این راهرو به اون راهرو می کشیدند گاهی میگفتند برین فردا بیاین و گاهی می گفتن همین امروزه. من به سحر گفتم : ببینم این دانشگاه تازه امروز باز شده که هنوز نمی دونه چطور باید انتخاب واحد کنه؟ سحر گفت : نه خاله اینا نظم ندارن. مسئولی نداره که محکم بزن توی سر کارمندا که صدا بده. ![]()
گفتم: سحر انگا رخیلی خشن شدی دائم می خواهی بزنی توی سر همه که صدا بده.![]()
در این میان چند تا گردن کلفت بی سیم به دست آمدن و همه دانشجویان دختر و پسر رو جدا کردند. و همه رو مثل گوسفند توی یه راهرو کردند. در رو بستند.![]()
من به سحرگفتم : اینا چرا اینجور میکنن مگه با حیوون طرفن ؟ آخه اینا شخصیتهای آینده ی مملکت ما هستند چرا اینجور رفتار می کنن؟![]()
سحر گفت: ببین خاله اون گردن کلفته رو می بینی این از همشون سگ تره کسی جرأت نداره بهش چیزی بگه گفتم کدوم ؟ گفت همون که لباس کرم پوشیده.
بعد با هم شروع کردیم الکی حرف زدن و به اون اشاره کردن. و اون هم این حرکت ما رو می دید. علامت سوال بالای سرش رو می شد خوب دید.![]()
بعد هم من الکی شروع کردم از اینو اون سوال کردن و توی یه کاغذ یه چیزایی می نوشتم. جناب آقای ارنولد مواظب من بود و میدید که من دارم یه چیزایی مینوسم . دیگه طاقتش تموم شد و آمد و گفت شما دارین چکار میکنین؟ و کاغذ رو از دست من گرفت. در این موقع بود که انگار یه سطل آب سرد روی سرش ریختند. ![]()
خوب نوشته ای که توی اون کاغذ بود چیزی نبود بجز اون شعر معروف که میگه :
یه توپ دارم قلقلیه سرخ و سفید و آبیه![]()
![]()
![]()
................................................
بعد یه نگاهی بهم کرد و از کلاس رفت بیرون. از راهرو که رفت توی حیاط داشت می خندید. خودم از پشت پنجره دیدم. ![]()
نگاهی به پنجره کرد و منو دید که دارم براش دست تکون می دم و بهش می خندم. یهو نیششو جمع کرد و به راهش ادامه داد.![]()
ببینید می خوام یه اعترافی بکنم.
من از اونجایی که گفتم، الکی شروع کردم از اینو اون سوال کردن، همش چاخان بود. ولی قبلش راست بود.![]()
خیلی دلم میخواست این کارو بکنم ولی جرأتشو نداشتم.
خلاصه انتخاب واحد انجام نشده بود که من دیگه خسته شدم وگرسنه و تشنه به خونه برگشتم . سحر بیچاره نشست همونجا تا شب تا بالاخره یه مرحله از کارش انجام شد. و مثل جنازه آمد خونه.![]()
این بود خاطره ای که داشتم و سردلم مونده بود تا بگم . دیگه داستان اهواز تموم شد.
حالا میرم سر مردم بد بخت همینجا![]()
فعلا بای عزیزای دلم![]()
***اینم چند تا عکس دیگه***

اینجا در ورودی موزه ی خرمشهره

اینجا روبروی موزس کنار آب

اینم یه لنجه البته اگه درست بگم
شاید هم یدک کش خدا می دونه .

اینحا هم یه ساختمون پر از ترکشه . ماشین در حال حرکت بود که من شکار لحظه کردم البته یه خورده شکارم کج شده![]()

خرمشهر

شهر فرنگه فکر کنم
توی موزه بود.

موزه

موزه

موزه

روبروی موزه

یه صحنه از نخلهای سوخته ی جزیره ی مینو

خوب اینجا یه کمی توضیح میخواد. ![]()
من داشتم توی جزیره ی مینو راه می رفتم که یهو پام رفت روی یه مین و منفجر شد. من به هوا پرتاب شدم. در این لحظه با خودم فکر کردم که دیگه وقتی به زمین برسم هیچی ازم باقی نمی مونه برای همین باز شکار لحظه کردم و یه عکس از زمین گرفتم حالا نمیدونم جزیره ی مینو کجاشه ولی فکر میکنم همین جاست که رودخونه قوس خورده.![]()
بعد از این عکس دیگه اثری از من پیدا نشده از یابنده خواهش می کنم که منو پیدا کنه و خانواده ای رو از نگرانی در بیاره.
از شوخی گذشته این عکس رو مجید عزیز زحمت کشیده خودش رفته کره ی ماه برام از اون بالا گرفته.![]()
دستش درد نکنه. وبلاگهاش هم ایناس.
فعلا بای عزیزان![]()
(((عکسهای سفر)))
سلام من دوربین نداشتم
،برای همین با موبایل یه سری عکس گرفتم که دلم نیومد شما هم نبینی.![]()
چند تایی از اونها رو برای شما انتخاب کردم که ببینید.![]()
اهواز پل عامری

آبادان نمی دونم کجا![]()

خرمشهر

نمای بیرونی موزه ی دفاع مقدس خرمشهر

موزه ی دفاع مقدس خرمشهر

موزه ی دفاع مقدس خرمشهر

موزه ی دفاع مقدس خرمشهر

موزه ی دفاع مقدس خرمشهر

موزه ی دفاع مقدس خرمشهر

جزیره ی مینو
فعلا اینا رو داشته باشین اگه خواستین بازم هست.
بای
ســــــــــــلام