تبليغاتX
هزار و یک شب
داستان نیمه طنز
سفر به اهواز(4) شب آخر

***شب آخر***

اگر بار گران بودیم و رفتیم        اگر نا مهربان بودیم و رفتیم


دیشب شب آخر بود که من اینجا بودم.
شیرین حالش خوب نبود و توی خونه موند که استراحت کنه.من و سحر رفتیم بیرون کمی پیاده روی کنیم .


سحر : خاله یه چی بخوریم من گرسنمه.
من : بیا ببرمت سان سیتی یه بستنی برات بخرم ، جهنم .....
سحر : آخ جون یه مو از خرس کندن غنیمته.
من: حالا یه خرسی نشونت می دم که حال کنی.
سحر: نه خاله تو رو خدا غلط کردم بیا بریم همون بستنی رو برام بخر. آفرین خاله ی خوبم.
من : خودتی، ولی باشه ایندفعه رو از جونت میگذرم.


خلاصه با هم رفتیم سان سیتی و باز همون میک شیک رو سفارش دادیم و  نوش جان فرمودیمو اومدیم بیرون.
توی محله ی کیان پارس شبها جونها همینجوری می رن و میان نمی دونم توی این رفت و آمد  بالاخره چیزی گیرشون میاد یا نه؟


همه داشتن از روز ولنتاین صحبت می کردند. بعضی ها هم از اینکه بجز تبریکات اس ام اسی چیزی دیگه نداشتن گله می کردند . از اینکه خودشون باید این روزو به خودشون تبریک می گفتند می نالیدند.


به خونه که رسیدیم. دیدم شیرین بیچاره زار و نحیف افتاده یه گوشه ای و مامانش براش یه لیوان بزرگ خاکشیر درست کرده و گذاشته پیشش .سحر گامبو همینکه از راه رسید و چشمش به لیوان خاکشیر افتاد مثل فیل اومد و (گارامپ) نشست پیش لیوان و اونو برداشت و سر کشید.


در این موقع شیرین بیچاره نگاهی به من کرد و  اشک توی چشماش حلقه زد و گفت: خاله جون این سحر شکمو شربتمو خورد.
منم گوش سحر و گرفتم و از اتاق بردمش بیرون و بهش گفتم : مگه الآن یه لیوان بزرگ میک شیک نخوردی چرا خاکشیرهای شیرین رو خوردی؟
سحر: خوب چیکار کنم گرسنمه.
من : خوب بیا منو بخور که همچین سر دلت بمونم. اینجوری هم تو راحت می شی و هم من.


اون شب رو تا صبح با هم صحبت می کردیم. و چرت و پرت می گفتیم .البته من نه اونا چرت و پرت می گفتند.


خلاصه این بود ماجرا ی شب آخر . امروز هم باید دست و پام رو جم کنم برای بعد از ظهر.


دینگ ، دینگ ، دینگ .....بعد از ظهر پرواز دارم .


خدا حافظ اهواز .  خداحافظ تا سال دیگه.  خیلی خوش گذشت .  یه نفس راحتی بکش تا من دوباره بیام.

 
بای بای  ......بای بای......بای بای.....

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385ساعت 2:12  توسط خاتون  |

سفر به اهواز (3)

 

خوب انگار جون سالم به در بردم . والاحضرت شاه آمفاكتوس سوم هم انگار گوش شيطون كر خدا رو هفت هزار مرتبه شكر سرش گرمه.

بله داشتم ميگفتم. من و سحر و شيرين توي ايام تاسوعا و عاشورا با هم به هيئت هاي مختلف سر مي كشيديم و ميخواستيم يه مراسم از دستمون در نره.حالا من زياد براتون تعريف نمي كنم چون اين چند روز اصلا من روي زمين نبودم . همينجوري براي خودم توي آسمون سير ميكردم. چون اينقدر دوست داشتم اين ايام رو اينجا باشم كه نگو. نگو ديگه.

بايد خودتون بياين و ببينين كه خوزستاني ها چطور اين مراسم عزاداري رو برگزار مي كنند و چه شور و حالي داردند.

خوب بالاخره اين ايام هم گذشت و باز ما همونيم كه بوديم.

من دوباره به سطح زمين برگشتم و دوباره روز از نو و روزي از نو. رفت و آمد در سطح شهر شروع شد.

يه روز با سحر و شيرين رفتيم پياده روي و از روي پل سفيد (همون پل قشنگه كه همه جا عكسش هست و هركس اونو مي بينه فورا مي فهمه كه مال اهوازه) مي رفتيم . من كنار نرده ها راه مي رفتم و بعد سحر و بعد شيرين. توي يه خط نچندان صاف حركت مي كرديم.

و من داشتم از رودخانه كارون كه هميشه آبش گل آلوده صحبت مي كردم. و از منظره ها و اين چيزا...... كه شيرين فكر كرد اينجايي كه من ايستادم فرق مي كنه.

شيرين گفت: آقا، خاله، بزار من بيام كنار نرده ها راه برم.!!!!!!!!!!!!! اين علامتهاي تعجب بالاي سر من درست شده بود.

بهش گفتم: اين همه نرده خوب يه خورده برو جلوتر راه برو. شيرين گفت: اي واي راست ميگيا. بعد هم زد زير خنده .

آدم وقتي به يكي ديگه مي خنده خيلي حال ميده ولي شيرين وقتي داشت به خودش مي خنديد خيلي حال ميكرد.(رو آب بخندي)

اي خدا يه عقلي بده به اين جوونا.

ديشب هم با سحر رفتيم بيرون مي خواستيم بريم كافي نت نه ببخشيد كافي شاپ بستني بخوريم. بالاخره يكي از اون كافي شاپهاي با كلاسو انتخاب كرديم و خيلي كلاس بالا رفتيم نشستيم پشت ميز. يه آقايي با كت و شلوار اطو كرده كرمي اومد و خوش آمد گويي كرد و منو رو بهمون داد. ما هم تشكر كرديم و شروع كرديم به خوندن ليست بستنيها. دوتايي مي رفتيم پشت منو قايم ميشديم و مي خنديديم به خودمون كه نمي دونستيم اينا چين ولي خوب از يكي شنيده بوديم كه ميك شيك خوشمزس.

آقاهه آمد و من هم با اينكه گلو درد داشتم سفارش ۲ تا ميك شيك شكلاتي دادم. (سرت سلامت باشه جون ميخواهي چكار؟)

خلاصه آقاهه رفت و با ۲ تا ليوان بستني مخلوط با شكلات آمد و خيلي محترمانه گذاشت روي ميز و ما هم شروع كردم به خوردن.خيلي آروم آروم مي خورديم.(هيچ كيف نداد). بعد هم رفتيم حساب كنيم كه آقاهه يه عدد نجومي براي صورت حساب اعلام كرد.

برق از سر من پريد. ولي سحر خيلي خونسرد حساب كرد و باهم داشتيم ميامديم بيرون كه بهش گفتم.آخه دختر خوب، اينجا چرا آمدي ، مي رفتيم يكي يه بستني قيفي ۱۰۰ تومني ميگرفتيم مي خورديم كلي هم حال مي كرديم.

ولي سحر باز با همون حالت گفت : مسئله اي نيست.

وقتي از كافي شاپ آمديم بيرون نسيم خنكي مي وزيد. در اينجا بود كه اين هواي خنك باعث شد سحر از خواب غفلت بيدار بشه يهو گفت: وااااااااااااااااي چقدر گرون حساب كرد. مرتيكه كت شلواري فكر كرده خيلي خوشكله. پول كت و شلوارش رو هم از ما گرفت.

بهش گفتم : ببين اونوفت هي به من مي گين اصفهاني . سحر كه انگار هنگ كرده بود. ديگه هيچي نمي گفت. خيلي نگرانش شدم.پيش خودم گفتم: نكنه سكته بزنه؟ خوب عيبي نداره يه دختر كمتر . يك هيچ به نفع پسرا.

خلاصه توي راه برگشت به خونه من دست سحر رو گرفته بودم و راهنماييش مي كردم كه خونه از كدوم طرفه. تا سر يه كوچه كه مي خواستيم از عرض كوچه رد بشيم يهو يه ماشينه مي خواست زرنگي كنه نگذاره ما رد بشيم و خودش از كوچه بياد بيرون .منم كه روم به سحر بود داشتم باهاش حرف مي زدم نديدم اونو يهوچنان برخورد كردم بهش كه ياد اون كارتونه افتادم . بيب بيب هستش (رودرانر و كايوت) مثل اون كايوته پهن شدم روي شيشه بغل ماشين.

خدا رو شكر يكي از ماموران شهرداري اونجا بود و خلاصه منو با كاردك و خاك انداز از ماشين جدا كردند.يكي از اون چسباي معروف توي كارتونها رو هم روی پيشونيم چسبوندند و راهي خونه كردند.

حالا هر دو مون يه جورايي ديگه شبيه آدميزاد نبوديم.

...........

2 نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم بهمن 1385ساعت 17:2  توسط خاتون  |

سفر به اهواز (2)

ساعت ۸ صبح روز ۶ بهمن اهواز بودم. از اتوبوس كه پياده شدم. ديدم هيچكس نيست. ببخشيد توي پست قبلي يه خورده كلاس گذاشتم گفتم خانواده به استقبالم آمد.

خوب دروغ چرا؟ يكي آمده بود. يه داداش گل ديگم آمده بود. بيچاره چمدون سنگين منو بلند كرده بود و مي برد. يكي نبود به من بگه كه ۲ هفته كه ديگه اينقدر اسباب اثاثيه نمي خواد. خوب چكار كنم من عادت دارم كه روي تخت خودم بخوابم براي همين تختمو آورده بودم. مگه چيه چرا اينجوري نگاه ميكنيد.

به خونه كه رسيديم. سحر و شيرين هر دو از بس چشم انتظار آمدن من شده بودند. چشماشون شده بود يه قلوه ي خون.

خوب دروغ چرا؟ راستش هفت كله خواب بودند. انگار نه انگار يه مسافر عزيز توي راه دارند. منم تلافي رو سرشون در آوردم رفتم هر دو شونو بيدار كردم ونگذاشتم اون روز يه ذره بخوابن.

همون روز اول اونا كادوي روز تولدم رو بهم دادند.

نه نمي گم چي بهم دادن. اصرار نكنيد.عمرا بگم چي بود. يه انگشتر بود.

خلاصه هر وقت ما سه تا به هم مي رسيم. ديگه توي هر شهري كه باشيم سلولهاي هوا هم از دستمون در عذابند چه برسه شاه آمفاكتوس.

از فرداي اون روز هر روز راهپيمايي داشتيم . سحر يه كيسه زباله دستش گرفته بود و اشغالاي خيابونو جمع مي كرد.سحر داره مي ره دانشگاه رشته ي آشغال شناسي.

شيرين هم كه به شعر گفتن علاقه داره هميشه يه شاخه گل دستشه و توي خيابون از لابلاي ماشينها شانسي رد ميشه. ما بايد هميشه دنبالش باشيم تا ترافيكي رو كه درست مي شه رفع كنيم.

من خودمو بيمه ي عمر كردم و از اونجايي كه هيچ وارثي ندارم. شاه آمفاكتوس رو وارث خودم اعلام مي كنم.

اينو گفتم كه اگه اين روزا براي من اتفاقي افتاد. كشته شدن من بخاطر حق بيمه س .خيلي خوبه كه هر مقتولي قبل از مقتول شدنش دست قاتلشو رو كنه.

هـــــــــــــاي دل مقتول خنك ميشه.

نه اصلا چه كاريه چرا بهش گير بدم. حيف من نيست كه در اوج نوجووني پر پر بشم.

ادامه دارد.......

 

2 نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم بهمن 1385ساعت 17:8  توسط خاتون  |

سفر به اهواز

 

**سفر به اهواز**

 

پنج شنبه 5 بهمن ساعت 6 بعد از ظهر بليط داشتم. اتوبوس سه ربع دير حركت كرد و ما مثل بوق ايستاده بوديم و هيچ گله اي نمي كرديم. هر كسي جاي ما بود جيع و ويغش در آمده بود.

من تنها بودم دو تا صندلي گرفته بودم كه راحت باشم البته دو تا صندلي اتوبوسو گرفتم نه اينكه صندلي هاي ترمينالو چون همينطور كه مي دونيد صندلي هاي ترمينال جاي خاصي نميرن.

داداش گلم آمده بود تا ببينه كه من جام درسته يا نه؟ همينكه خيالش راحت شد و اتوبوس حركت كرد اون هم با من باي باي كرد و رفت.

- باي باي داداش گلم . باي باي .......باي باي........باي باي........باي باي

- ديگه داداش گلت كه نيست. داري با كي باي باي مي كني؟ بسه حالا همه ميگن اين خل شده با همه باي باي مي كنه.

دورو برم پر از موجودات غير قابل تحمل بود ولي خوب از اونجايي كه تحمل من زياده يه جورايي تحمل كردم. تا اينكه شاگرد اتوبوسه كه خدا پدرشو بيامرزه آمد ومسافراي صندلي روبرويي منو عوض كرد و دو تا خانوم نشوند . آخــــــــــي راحت شدم.

- حوصلم سر رفته هيچكس نيست باهاش حرف بزنم. چي كار كنم ؟ آهان اس ام اس بازي .

شروع كردم به اس ام اس بازي با فك و فاميل و دوست و آشنا. يه چند ساعتي سرم گرم شده بود كه ديدم يكي يكي بهونه ميارن كه اي واي بچم بيدار شد يا اينكه فردا امتحان دارم يا سرم خيلي درد مي كنه ديشب نخوابيدم. خلاصه اينقدر كله ي همشونو بردم تا صداي همشون در آمد. خوب چيكار كنم حوصلم سر رفته بود.

همينطور كه صندلي ها مي رفتند (يا همون اتوبوس گير ندين ديگه) از بيكاري توي شيشه نگاه مي كردم. بيرون تاريك بود و فقط انعكاس همه ي مسافرا بود كه توي شيشه افتاده بود . واي خداي من اون آقاهه كه روي صندلي جلويي نشسته دو تا گوش داره.حتما ميگين كه همه دو تا گوش دارن، آفرين به اين هوشتون، نمي دونم چرا شما ها همه هوشنگ نشدين؟

نه بابا يه طرف سرش دو تا گوش داشت. تازه توي هر دو تا شون هم يكي يه هندزفري بود.

يعني چي؟

مگه آدم در آن واحد با چند نفر مي تونه تلفني صحبت كنه. خوب يه هندز فري بس بود.

به خودم نگاه كردم ديدم اي بابا منم كه دو تا دماغ دارم. يهو جا خوردم.

تازه متوجه شدم كه اشكال از انعكاس تصاوير در شيشس، همه رو دو تا يي نشون مي داد.

خوب بيكار بودم چيكار كنم. هي براي خودم چرت و پرت مي بافتم.

به رستوران كه رسيديم پياده شديم. روي شيشش نوشته بود چلو كباب با گوشت فقط 1000 تومن . گفتم چه خوب با هزار تومن توي كباب گوشت مي ريزن خيلي عاليه.

من كه نون و پنير آورده بودم خيالم راحت بود.اي بابا خوب حالا شما گير ندين اين هيچ ربطي به اصفهاني بازي نداره. اين كار هميشگيه منه اينجوري معدم راحتتره.

خلاصه اون شب زجر آور رو تا صبح آنقدر به خودم پيچيدم كه صبح نمي فهميدم دستم كجاست؟ پام كجاست؟

صبح كه شد به هزار زور پيچ و تابامو باز كردم و از اتوبوس پياده شدم و با استقبال گرم خانواده روبرو شدم . البته همشون فهميدن كه من هنوز تاب دارم.اينو توي چهره ي همشون مي شد خوند. به روي خودشون نمي آوردند.

اين داستان ادامه دارد......

2 نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 18:1  توسط خاتون  |