***شب نهصدو نود و نهم***
گفتگوی شهرزاد با خواهر کوچکترش دنیا زاد
دنیا زاد : ترا چه شده است که چنین زانوی غم به بغل گرفته ای نکند بخاطرغرق شدن کشتی های نوکرمان غلام سیاه این چنین در خود فرو رفته ای.
شهرزاد: نه خواهرم، نمی دانی که چه غم بزرگی بر دلمان نشسته و همچون فیلی سهمگین نشسته و بلند نمی شود.
دنیازاد: الهی خواهرت نمیرد زودتر بگو و خود را از شر آن فیل رها ساز.
شهرزاد: دیشب هر چه در خوابگاه قصر نشستم که ملک جوانبخت بیاید نیامد که نیامد. علت را جستجو شدم. و هیچ نیافتم. تا اینکه خود به جستجوی او پرداختم و هر چه می گشتم کمتر میافتم.
دنیازاد: خوب عاقبت چه شد؟
شهرزاد: عاقبت او را در آخرین اتاق قصر درفوقانی ترین طبقه یافتم.
دنیازاد: در آنجا چه می کرد؟
شهرزاد : خدای من آنچه دیدم نتوانستم باور کنم. او را در حال چت کردن یافتم.
دنیازاد: چت می کرد؟ با که؟
شهرزاد : آهسته آهسته به او نزدیک شدم چنان غرق صحبت بود که متوجه حضور من نشد.
دنیازاد: می خواستی چنان بزنی پس گردنش که نداند از کجا خورده.
شهرزاد : نه من فقط تنها چیزی که به فکرم رسید این بود که ببینم اوبا که صحبت میکند و خود با چه نامیست.
دنیا زاد : مگر بیکار بودی. با بیلی کلنگی چیزی می زدی فرقش را به دو نیم می کردی. تا برایش درس عبرتی بشود و دیگر بجز همسر خود به کسی دیگر فکر نکند.
شهرزاد : خو ب اینجور که دیگر اصلا نمی تواند فکر کند.
دنیازاد : بهتر. راستی نگفتی که آن نامها را برای چه میخواستی؟
شهرزاد : برای اینکه من هم شب آینده بروم همانجا و با او صحبت کنم. من می دانم که او از اسم انیس الجلیس بسیار خوشش میاید می دانم اگر با این نام بروم حتما جذب من می شود.
دنیازاد : از بس بیکاری حکمش همان است که گفتم.
شهرزاد : نه اگر من چنین کنم دیگر به من نمی گویند شهزاد قصه گو می گویند شهرزاد بیل به دست یا شهرزاد کلنگی من این القاب را نمی پسندم.
دنیا زاد : هر جور که میل خودت است ولی اگر جایی به نفر احتیاجی بود من برای شما پایه ای هستم بس مصمم.
شهرزاد: باشد این را در نظر خواهم گرفت.
شهرزاد فردای آن روز لب تابی تهیه نمودهمراه با کلیه ی وسایل و مجهز آماده ی عملیات شد. آن شب هنگامی که ملک جوانبخت به آن اتاق رفت و وارد روم شد. فورا شهرزاد هم کانکت کرد و با نام انیس الجلیس وارد چت روم شد.
ملک داشت با سیمین گل صحبت می کرد و غرق در صحبت های عاشقانه بود که ناگهان دید انیس الجلیس نامی وارد روم شد.
چنان از نام او به وجد آمد که فورا سلامی بلند بالا به او داد. انیس الجلیس هم با عشوه و ناز جواب او را داد و خلاصه گفتگو شروع شد.
سیمین گل هم متوجه شد که یارش کم صحبت شده و دیر به دیر جواب می دهد. برای همین علت را جویا شد.
ملک علت را ورد انیس الجلیس اعلام کرد. سیمین گل به سراغ انیس الجلیس رفت و شروع به صحبت کرد. آن شب هر سه با هم گفتگو می کردند.
عاقبت شهرزاد متوجه شد که سیمین گل مردی 40 ساله است که همسر بیچاره اش را سر کار گذاشته است. برای همین از گفتگو با او امتناع نمود و فقط با ملک صحبت می کرد.
ملک هم شیفته ی انیس الجلیس شده بود. و در سپیده دم قراری برای شب آینده گذاشتند و هر دو رفتند و خوابیدند.
از آن شب به بعد هر شب ملک با انیس الجلیس تا صبح گفتگو می کرد. و هر شب بیشتر از شب پیش به او دل می بست. تا اینکه یک شب از او تقاضای ملاقات کرد. انیس الجلیس هم موکول کرد به فردای آن شب که هر دو وب کم و هد فون تهیه کنند و هر دو صوتی تصویری باهم صحبت کنند.
ملک ندیم خود را فرستاد که مخفیانه وسایل مورد نظر را تهیه نماید. و بصورت قاچاقی آنها را وارد قصر کند.
بالاخره شب موعود فرا رسید و ملک با دست پاچگی هر چه تمام تر همه ی وسایل را کار گذاشته و از 2 ساعت قبل همه ی آنها راچک کرد تا مطمئن شود که هیچ مشکلی پیش نخواهد آمد.
هر دو به روم وارد شدند و پس از احوال پرسی وب کم ها و صوت خود را روشن نمودند. شهرزاد ندیم سیه چرده و پیری داشت . او را جلوی وب کم نشاند. و به او از قبل آموخته بود که چه بگوید.
و خود رفت تا امشب هر چه تمامتر خود را بیاراید.
ملک همینکه چهره زشت و کریه ندیم را دید چنان یکه خورد که زبانش بند آمده بود. ندیم دائم برایش عشوه گری می کرد و ملک حالت تهوع داشت. نمی دانست چه بگوید فقط می خواست انیس الجلیس متوجه این حالت او نشود. و ساعتی چند با او صحبت کرد و برای اینکه از شر او خلاصی یابد به او گفت که من برای چند ماهی به سفری طولانی می روم و حتما هنگام بازگشت به دیدار او خواهد رفت. انیس الجلیس هم اظهار دلتنگی کرد و با چشمی پر از اشک با او وداع کرد.
ملک گویی دیگ آب یخی بر سرش ریختند همچنان بر جای خود خشک شده بود. تا اینکه صدای دلنشین شهرزاد را که با هزار عشوه و ناز او را صدا می کرد به گوشش رسید.
گویی اینبار دیگ آب جوشی بر سرش ریختند. بیچاره ملک انگار جایی دیگر نبود این دیگها را خالی کنند صاف بر سر این نگون بخت می ریختند.
شهرزاد لحظه ای بعد بر در اتاق ایستاده بود و نگاهی مهربانانه ( و در پس آن افکاری موزیانه) ملک را به سوی خود می خواند.
ملک که دست و پایش سست شده بود با نیشی تا بناگوش باز به سوی دلبر خود رفت و دست در دست هم به سوی خوابگاه حرکت کردند.
ملک : امشب داستان شنگول و منگول را برایمان بگویید. ما خیلی از زیرکی حبه ی انگور خوشمان میاید.
شهرزاد : چشم سرورم هر چه شما بخواهید ولی وقتی که به آنجای داستان رسیدم که آقا گرگه پرید توی خونه و شنگول و منگول را خورد نبینم بروید زیر پتو قایم شوید.![]()
ملک : باشد سعی می کنم ولی چه کنم این قسمتش خیلی هول ناک است و از تحمل من خارج است.
باز شهرزاد رویش به طرف دوربین برگرداند و چشمکی به نشانه موفقیتی دیگر به بینندگان هزار ویک شب زد. و دست خود را به علامت بای بای تکان داد. ![]()
***هزار و یک شب***
شب هزارم:
شهرزاد: ای ملک جوانبخت اگر فردا صبح مرا نکشی ، حکایتی را شب آینده خواهم گفت که بسی شیرینتر از حکایات این هزار شب می باشد.
ملک : دیگر بس است. هزار شب است که سر ما را شیره می مالیده اید. برخیزید و کاسه و کوزه تان را جمع کنید و بروید. من نامرد هستم اگر هنگام طلوع آفتاب شما را نکشم. نمی گذارم هزار شبم بشود هزارو یک شب.
شهرزاد : ای ملک جوانبخت شیره چیست؟ دست من نمک ندارد این بود دست مزد هزار شب بیداری و فک زدن؟ گویی برای دیوار حدیث می خواندم. سنگ هم اگر بود تا به حال دلش آب شده بود.
ملک : این هزار شب هم از ترس جان خودتان بوده که این همه آسمان و ریسمان به هم بافته اید.من اگر فردا شما را نکشم دیگر مرد نیستم.
شهرزاد: باشد دستور دهید تا جلاد بیاید و سر مرا بزند. ولی این را همه ی جهانیان می دانند که داستانهای شهرزاد، هزارو یک شب نقل شده و شما نمی توانید تغییرش بدهید.
ملک : حالا می بینید که می توانم تغییر دهم یا نه . من اصلا می بایست ترا همان شب اول می کشتم ولی نمی دانم که چه شد همانند حمار تهی مغز شدم.
شهرزاد: ملک به سلامت باشد امر، امر شماست ولی من می خواستم شب هزارو یکم حدیث زندگی خود با شما بگویم. هم اکنون که رای شما بدین امر است من هم در مقابل آن سر تعظیم فرود می آورم و لب از سخن می بندم.
ملک: راست می گویید می خواهید حکایت زندگی خودتان را بگویید ؟ ما خیلی دلمان می خواست بدانیم که بر شما چه گذشته. نمی شود همین امشب بگویید ؟
شهرزاد: نه، حالا که قرار است فردا بمیرم چه سود که این حکایت باز گویم.
ملک : تو را به خداوند یگانه سوگند می دهم که سخن بگویید. ما شوخی کردیم و دیگر از این غلطهای زیادی نمی کنیم. به جان مادرمان دیگر اسم کشت و کشتار را نمی آوریم. مردی چیست ؟ نامردی کجاست؟ شما تاج سر ما هستید.![]()
شبی دیگر به صبح رسیده بود.
شهرزاد در حالی که به دوربین نگاه میکند و لبخند موزیانه ای بر لبانش نقش بسته است چشمکی بر بینندگان عزیز می زند و می گوید:![]()
ای ملک جوانبخت امشب شما را خواهم دید.![]()
***فتح چهارباغ***
بچه ها امروز می خواهیم بریم یه جایی رو فتح کنیم کی میاد؟
سحر: من
شیرین : من
فریبا : من
خوب ما امروز می خواهیم بریم چها باغو فتح کنیم از اولش تا آخرش پیاده بریم.کی هست؟ کی نیست؟
همه :من
من : همه هستین یا همه نیستین؟
همه: هستیم!!!!!!!
خوب پس راه بیافتین بریم.
اول ما رفتیم دروازه شیراز البته نمی دونم اونجا اولشه یا آخرشه حالا یا از آخرش داریم می ریم اولشه یا از اولش داریم می ریم آخرش . شما دیگه زیاد گیر ندین.
بله داشتم میگفتم. وقتی رسیدیم به دروازه شیراز بچه ها مثل ندید بدیدا رفت چسبیدن به شیشه ویترینهای مغازه ها و اگه یکی از توی مغازه اونا رو میدید از خنده روده بر میشد. آخه دستاشونوحلقه کرده بودند و گذاشته بودن روی شیشه و صورتشونو چسبونده بودن به شیشه تا بهتر ببینند.
بهشون گفتم . آهای ابرومونو بردین خودتونو جمع و جور کنین ناسلامتی اینجا بالای شهره نمی گن این ندید بدیدا کی اند آومدن اینجا؟
در این لحظه من سه تا صدای دیلینگ شندیم که یکی شون یه کمی دیرتر بقیه صدا کرد. خوب فکر می کنم که اون آخریه مال شیرین بود. چون همیشه یه کمی دیر تر دوزاریش میافته.
همه : اوکی
بعد یهو همگی راست ایستادنو لباساشونو مرتب کردن. سرها رو گرفتن بالا و ابروها تا بی نهایت بالا و چشمها در منتهی الیه ناز و عشوه .بعد به راهشون ادامه دادن.
سحر : ببینم شیرین امروز به پاپی غذا دادی؟
شیرین: نه مگه من باید می دادم. مش هیبت بهش داد.
فریبا : بچه یادتون باشه یه زنگوله برای ملوس خانوم بخریم.
سحر: وای راست گفتی رنگ برس موهاش هم دیگه دمده شده باید ببینم چه رنگی مده براش بخرم.
شیرین : ای وای ماشینو کجا پارک کردم ؟یادم رفته . خوب عیبی نداره الآن زنگ میزنم به بابا میگم یکی دیگه برام بخره.
فریبا: بچه ها من تراولم 1000000000000 تومنی نمیدونم توی این شهرکوچیک کسی هست که اینو برام خرد کنه یا نه؟
شیرین : راستی بچه ها امروز غذا میریم طاووس میخوریم خوبه؟
سحر زیرلبی : یه چیزی بگو که بشه. آخه کودن کی طاووس میخوره؟
شیرین: خوب میخواستم یه چیزی بگم که خیلی پزش بالا باشه.
نه به این شوریه شوری نه به اون بی نمکی
-ای بابا بچه ها شما که شورشو در آوردین بسه دیگه یه خورده متعادلتر.
نه انگار نمیشه با اینا مغازه دید .
- خوب بچه ها بریم وسط چهار باغ و از اونجا راهمون ادامه می دیم.
با هم رفتیم وسط چهار باغ و دوتا دوتا با هم همینجور چرت و پرت میگفتیم و میخندیدیم و می رفتیم. در بین راه به یه کافی شاپ رسیدیم. به بچه ها گفتم میاین بریم بستنی بخوریم . یهو نیش همشون باز شد.
باهم رفتیم توی کافی شاپ اون سه تا با کلی دک و پز رفتن نشستن پشت میز و من رفتم که سفارش بدم.
تا چشمم افتاد به لیست بستنیها و صد البته به قیمتهاشون برق سه فاز که هیچی نودو سه فاز از سرم پرید و فورا راهمو کج کردمو برگشتم پیش بچه ها.
همه :چی شده؟
من : هیچی از بستنیهاش خوشم نیومد.
سحر : نه خاله تو دوباره گیر دادی به قیمتش می دونم.
شیرین : تو رو خدا خاله آبرومون میره ما نمی تونیم حالا که نشستیم دیگه بلند شیم.
فریبا : من عمرا بلند شم .
چند دقیقه بعد...
ما داشتیم وسط چهار باغ می رفتیم و یکی یه بستنی قیفی 50 تومنی توی دست بچه بود و لیس میزدن و می رفتن.
-ببینین بستی قیفی چه کیفی داره از همه بستنی ها بهتره .
خلاصه همیجور که می رفتیم گاه گاهی به یه تقاطع میرسیدیم و بعد از کمی اختلال در صحبتها دوباره رشته کلامو بدست می گرفتیم و ادامه می دادیم . تا رسیدیم به سی و سه پل
از روی سی و سه پل خیلی آروم می رفتیم و به رودخونه زاینده رود نگاه میکردیم بچه ها گفتن بریم زیر این طاقها و از اونجا بریم .
وقتی رفتند زیر طاق اولی . یکی یکی اومدن بیرون و دماغشونو گرفته بودن گفتم چی شده؟ گفتن انگار یکی اینجا خودشو راحت کرده.
امان ازدست مردم بی فرهنگ. فکر کردن اینجا توالت عمومیه که براشون غرفه غرفه کردن این طرفش مردونس اون طرفش زنونه. خوب دیگه اینم از آثار تاریخی شهر قشنگ ما.
روی پل جمعیت زیاد بود و نمی تونستیم همگی با هم راه بریم برای همین یه کمی عقب و جلو میشدیم. تا بالاخره رسیدیم اونور پل.
به آخر پل که رسیدیم اون پایین سمت راست یه قهوه خونه بود که بیرون از قهوه خونه میزو صندلی چیده بودن و یه مشت جواد نشسته بودن و قلیون می کشیدن.
از اونجا هم که گذشتیم به فلکه انقلاب رسیدیم. و وقتی فلکه رو گذروندیم دوباره رفتیم وسط چهار باغ از اونجا به بعدو دیگه چون یخورده خسته شده بودیم کم تر چرت و پرت می گفتیم . ولی بچه های با فرهنگ کلی کتاب های فلسفی از جمله شنگولو منگول و کدو قلقله زن و حسنی نگو بلا بگو رو خریدند.
بعد ادامه دادیم و به دروازه دولت و چهاراه تختی وخلاصه به آخر یا نمیدونم اول چهار باغ رسیدیم. که میشد فلکه شهدا. اونجا دیگه تصمیم گرفتیم که سوار ماشین بشیم همگی پاهاشون خسته شده بود و دیگه نای راه رفتن نداشتند.
من :بچه ها من توی کیفم بجز چند تا بلیط اتوبوس چیزی نمونده.
سحر : ای داد بیداد منم کیفم خالی شده.
شیرین : منم ندارم!
فریبا : بزارین ببینم که من چقدر دارم !! هیچی نیست!!!!!! حالا چیکار کنیم؟
من :هیچی دوباره باید این خیابونو پیاده بریم تا به آخرین مسیر برسیم اونوقت سوار اتوبوس می شیم.
سحر : اوخ جون من اینقدردلم می خواسته یه روز ازتوی این خیابونه پیاده برم آخه خیلی خونه هاش قدیمیه و من خیلی از این محله ها خوشم میاد.
شیرین : خوب به ما چه که تو خوشت میاد. من نمی تونم دیگه پیاده بیام. چیکار کنم؟
فریبا : کفشم دیگه داره پامو میزنه ولی اگه مجبور باشیم میام چاره ای نیست.
من :خوب دیگه میام و نمیام نداریم مجبوریم بریم.
شیرین درحالی که ادای سحرو در میاورد: اوخ جون من اینقدر دلم میخواسته یه روز از توی این خیابونه پیاده برم.
من :خوب دیگه راه بیافتین که خیلی دیره .
اولای خیابون سحر داشت از بافت قدیم شهر و فرهنگ ساختمانهای اونجا صحبت می کرد و شیرین دائم زیر لبی اداشو در میاورد.
خیابون خیلی طولانی ای بود. وسطای خیابون که رسیدیم دیگه نطق سحر هم کور شده بود. پای فریبا دیگه چلاق شده بود و شیرین و کشون کشون روی زمین می کشیدیمو می بردیم.
خلاصه سرتونو درد نیارم به چه مصیتبی به آخر خیابون رسیدیم. تازه متوجه شده بودیم این خیابون چقدر رودش درازه. ای بابا این قدیمیا چه خیابونای درازی میساختن از بس بیکار بودن.
سوار اتوبوس شدیم و پس از چند دقیقه استراحت دوباره نطق سحر باز شد . و بعد از اون هم شیرین که داشت می مرد جون گرفتم و تا سر کوچه مخمونو خورد.
وقتی به خونه رسیدیم. همگی مثل قحطی زده ها ریختن سر یخچال و الآن آب بخور و کی آب نخور.
خوب که استراحت کردیم. تازه مغزمون شروع به کار کردن کرد.
به بچه ها گفتم بچه ها یه چیزی بهتون بگم ؟
همه : بگو
می دونید چقدر خنگ بازی درآوردیم.؟
همه: چقدر؟
ما می تونستیم یه ماشین دربست کنیم بیارتمون در خونه بعد اینجا باهاش حساب کنیم.
سحر: اِ!!! خاله حالا میگی؟ پس چرا زودتر نگفتی؟
خو ب نمی دونم یه چیزی که نمی دونم چی بود یه حس درونی یه حسی که مربوط به این شهر می شد اون نمی گذاشت که این تصمیمو بگیرم. دائم توی ذهنم میگفت: نه حـــــــــــیفس دو قدم راس.اَلآآآآآآآآآآآآنـِس که برسی.
(((ننه جون)))
از اینکه این شبهای زمستون خیلی طولانیند و شب یلدا هم تازه گذشته، من یاد یه خاطره ای افتادم که دلم نیومد براتون نگم.
آره جونم واستون بگه یه مامان بزرگ داشتیم که ما بهش میگفتیم ننه جون البته خودمونی تر بگم نن جون .
ننه جون خیلی مهربون بود و تا آخر عمرش زاویۀ انحنای کمرش حتی نیم درجه هم تغییر نکرده بود.
یه تنه هشت تا عروسو حریف بود. در و همسایه جرأت نداشتن بهش بگن بالای چشمت ابروِ. اگه یه روز یکی پیدا می شد و می گفت که مثلا پسرت زده بچمو شل و پل کرده، چنان غرشی می کرد که پوست و گوشت و استخونش یکی پس از دیگری می ریخت کف کوچه و دیگه وجود خارجی نداشت که بگه ببخشید غلط کردم.
خلاصه این آخریا ننه جون یه خورده فشارخونش رفته بود بالا و سرگیجه داشت اگه این 2تا بلای طبیعی سد راهش نشده بود در سن 80 سالگی چنان آتیشی می سوزوند که نگو و نپرس.
کوه دماوند که هیچی کوه اورست رو هم فتح می کرد!!!!!!!!!!!!
یه روز من و نادر نشسته بودیم توی اتاق ننه جون و او ن برامون قصه میگفت.
بعد یکی یه گز بهمون داد و گفت: بخورین تا چاق شین. من و نادر خوشحال شدیم و شروع کردیم به خوردن گزهامون.
ننه جون یه گز هم گذاشت توی دهن خودش ولی چون دندون نداشت یه خورده ملچ ملچ کرد و هی از اینور دهنش به اون ور دهنش فرستاد تا بالاخره سر براه شد و یواش یواش نرم شد. بعد شروع کرد به مک مک زدنش.
ما دوتا یواشکی به سرو صداهای ننه جون می خندیدیم.
بعد یکی یه خورده آجیل ریخت کف دستمون تا بخوریم. ما هم سرمون گرم آجیلا شد. اول مغز پستشو خوردیم بعد کشمشاشو بعد هم تخمه و آخر سر نخودچی هاشو. وقتی که تموم شد هر دو مون دوباره نشستیم رو به روی ننه جون و اونو تماشا کردیم. اون بیچاره هنوز گزشو تموم نکرده بود.
بعد از نیم ساعت بالاخره گزش بسلامتی تموم شد. حالا منو نادر داشتیم به دهن ننه جون نگاه میکردیم ببینیم چطور مغز پسته هاشو می خوره که دیدیم اونها رو توی دهنش اینور و اونور کرد و خوب تمیزشون کرد بعدهم از دهنش در آورد و گذاشت توی جیبش. با تعجب بهش نگاه می کردیم که چرا اینکارو کرد؟
ننه جون گفت: اینو میدم به یه بچه بخوره حیفه. من برگشتم و به نادر نگاه کردم دیگه داشت اشکم در میومد به نادر گفتم: یعنی اینایی رو که ما خوردیم از همونا بود. نادر شونشو انداخت بالا و لب پایینشو آورد بیرون به نشونه اینکه من نمی دونم.
خلاصه بلند شدیم و از ننه جون خداحافظی کردیم و رفتیم توی اتاق خودمون. دیگه هیچ کاری از دستمون بر نمیومد همشو خورده بودیم.
فردای اون روز سینا پسر عموم آمد خونمون و یه راست رفت پیش ننه جون یه نیم ساعتی اونجا بود و بعد آمد توی حیاط پیش ما در حالی که از توی جیبش هی مغز پسته و این چیزا در میاورد و می خورد.
من بهش گفتم : سینا این مغز پسته ها رو از ننه جون گرفتی ؟
- آره! چیه؟ حسودیت میشه؟
- نه فقط ما یه چیزایی از این مغز پسته ها میدونیم که تو نمیدونی.
- خوب به منم بگین.
- نه ولش کن هیچی نیست.
- نه تورو خدا بگین من تا نفهمم نمی رم.
من هم ماجرا رو براش تعریف کردم آخه می دونستم که خیلی بد دله اگه بدونه بقیشو نمی خوره.
ببینم شما تا حالا دیدین یه آدم وارونه بشه. منظورم این نیست که سرو ته بشه . منظورم اینه که از توی دهنش دربیاد و کاملا پوستش وارونه بشه.
نه؟
ندیدین؟
خوب ما دوتا شاهد یه همچین صحنه باور نکردنی بودیم.

سینا کاملا وارونه شده بود و تمام چیزایی که از 8 روز پیش خورده بود ریخت بیرون.
خوب ما هم به زور روش کردیم و فرستادیمش بره خونشون ولی دیگه حواسشو نمی فهمید.
الآن 36 ساله که عموم اینا دنبال پسرشون می گردن.
ببینم شما اونو ندیدین؟
احتمالا دوباره وارونه شده نتونسته رو بشه !
اگه دیدین خبر بدین و پدر مادری رو از چشم انتظاری دربیارین.
حالا اگه یه جایی هم انیس خانومی چیزی به چشمتون خورد خبر کنین شاید همون باشه.
البته باید روش کنیم ببینیم خودشه یا نه؟ همینجوری قبول نمی کنیم.
در ضمن مژدگانی هم بهتون میدیم.
دو کیلو مغز پسته اعلا![]()
البته اینا خواسته های دنیوی ما هستند.
- من عاشق کاکائو هستم.
- من عاشق جوونا هستم.
- من دوست دارم هرچی که بتونم درباره کامپیوتر یاد بگیرم.
- من از تنهایی بدم میاد.
- من همه بچه هایی که لینک کردم رو عاشقانه دوست دارم.![]()
و اما پنج نفری که من معرفی میکنم.
ورپریده * حامد * آرام * آمفاکتوس * مصطفا
از همه بچه های عزیزم معذرت می خوام این یک شکنجس که از بین بچه هات ۵ تا رو انتخاب کنی.
موفق باشید![]()
(وحشت در باغ)
هر شب حامد آخرین کسی بود که توی خونه میخوابید. اون باید هر شب فتیله چراغو پایین می کشید و توی تاریکی رختخوابشو پیدا میکرد و میخوابید.
اون شب هم مثل هر شب می خواست فتیله چراغو پایین بکشه که ناگهان صدای ناله ای رو از توی حیاط شنید. فورا فتیله رو قبل از خاموش شدن بالا کشید و گوشهاشو خوب تیز کرد. صدای ناله دوباره تکرار شد.
یعنی کی میتونست باشه این وقت شب؟
فانوسو برداشت و به طرف در اتاق رفت. در رو باز کرد و توی ایوون رفت صدای ناله همچنان میومد. چند قدمی جلو رفت تا به نرده های ایوون رسید. توی حیاط رو نگاه کرد ولی خیلی تاریک بود و چیزی دیده نمیشد. ابرهای سیاه جلوی مهتاب رو گرفته بودند و نور ضعیفی حیاط رو روشن میکرد.
حامد خیلی آروم از پله ها پایین رفت. از ایوون تا حیاط 8 تا پله میخورد. به حیاط که رسید ناگهان صدای کش اومدن چیزی به گوشش رسید. ولی درست متوجه نمی شد که چی بود مثل صدای کش اومدن یه نوار پلاستیکی بود.
حیاط پوشیده شده بود از درختان بلند قدیمی. انتهای حیاط بسختی دیده میشد.
حامد خیلی با احتیاط از کنار ضلع راست حیاط کنار دیوار به طرف ته حیاط حرکت می کرد. برگهای خشک درختان در زیر پاهاش له میشدند ولی هیچ صدایی نمی داد. حتی صدای نفسهای پی در پی حامد هم به گوش نمی رسید. چند قدمی که رفت ناگهان احساس کرد کسی خیلی آهسته داره اونو تعقیب می کنه. صدای پای کسی که روی برگهای خشک راه میره میومد حتی صدای نفسش خیلی خوب به گوش می رسید. سریع برگشت و با وحشت بدنبال شخصی یا چیزی میگشت ولی هیچ کس نبود.
و باز با ترس به راهش ادامه داد. چند قدمی نرفته بود که احساس کرد دوباره یکی داره دنبالش میاد. این دفعه دیگه می ترسید برگرده و نگاه کنه. ولی مجبور بود و این کار رو کرد ولی باز هیچکس نبود.
صدای ناله هر لحظه بلند تر میشد.
حامد به انتهای حیاط رسید. اونجا انبوهی از پیچکهای در هم و بر هم بود که توی تاریکی خیلی منظره وحشتناکی رو بوجود آورده بودند. فانوسوکمی بالاگرفت تا بتونه لابلای شاخ و برگ درختا رو بهتر ببینه ولی بجز تاریکی و سکوت چیزی نبود. خودشو به ضلع چپ حیاط رسوند و باز به حرکت خودش ادامه داد ولی خیلی عجیب بود چرا صدای پاش نمیومد. چرا صدای نفسهاش نمیومد. کمی با خودش فکر کرد . و با خودش گفت: آهان !!!! متوجه شدم این نوار داستانه که کش آومده و این صدای پا صدای پای خودمه که بعد از چند لحظه میاد. خیالش راحت شد و بلند گفت: آهای کسی نیست این نوارو درست کنه؟ ولی هیچ صدایی از گلوش در نمیومد.
باز به ساختمان خونه رسید که متوجه شد که صدای ناله از توی زیر زمین میاد. در زیرزمینو باز کرد. 15 تا پله میخورد تا به خود زیرزمین برسه. نور فانوس کافی نبود و نمی تونست تمام زوایای زیرزمینو ببینه. بالاخره به انتهای پله ها رسید و شروع کرد به بررسی اولین زیرزمین. تا حالا این موقع شب توی زیرزمین نیامده بود. زیرزمین تشکیل میشد از سه تا سالن تودر تو حالا اون توی سالن اول ایستاده بود.
زیرزمین اول پر بود از اسباب اثاثیه ی کهنه، یه دست کاناپه کهنه که روی اونها رو با ملافه های سفید پوشانده بودند و روی اون هم یه لایه ی ضخیم خاک نشسته بود. قابهای عکس شکسته و ظروف قدیمی بدرد نخور خلاصه همه جا پر از خاک بود. به هر سختی بود همه جای اونجا رو بررسی کرد حتی پشت کاناپه ها رو هم دید .سر و صورت و لباسهاش پر از تار عنکبوت و خاک شده بود. ولی هیچ کس نبود.
صدای ناله همچنان میومد. حامد از ترس داشت قالب تهی میکرد. که ناگهان صدای فریادی بگوش رسید صدایی که توی زیرزمین با اکو تکرار میشد. اون صدا میگفت آهای کسی نیست این نوارو درست کنه؟ این جمله چند بار پشت سر هم تکرار شد. حامد از طنین صدا بدنش به لرزه افتاده بود. دیگه حالا دندوناش هم به هم میخورد ولی هیچ صدایی نمیومد ناگهان صدای لولای دری به گوش رسید قلب حامد داشت از شدت تپش از کار میافتاد.
خوب داستانو همینجا نگه میداریم تا نوار داستانو درست کنیم. خوب درست شد. حالا ادامه میدیم.
صدای بهم خوردن دندونهای حامد بگوش می رسید. با ترس و لرز به در زیرزمین دوم نزدیک شد ودر اونو خیلی آروم باز کرد. فانوسو جلو گرفت و فضای درهم برهم زیر زمین دوم رو بررسی کرد. بله اونجا هم پر بود از خرت و پرتهای بدرد نخور. پشت سرش رو نگاه کرد و ناگهان سیاهی وحشتناکی رو دید که درحال حرکت به طرف اونه. می خواست فریاد بکشه که متوجه شد سایه خودشه. خودشو کمی جمع و جور کرد. همینکه وارد زیرزمین دوم شد ناگهان صدای بال پرنده ای و خوردن اون به فانوس حامد آمد. قلب حامد داشت از جا کنده می شد فانوس رو رها کرد و به طرف در زیرزمین دوید و خودشو هر جوری بود از زیرزمین کشید بیرون. توی حیاط که رسید خیالش کمی راحت تر شد و ایستاد. صدای قلبش نمی گذاشت که حواسشو جمع کنه و نفسهای پی در پی و بی فاصله اون اجازه به نفس بعدی نمی دادند.
کمی که آروم گرفت با خودش گفت : نترس آروم باش. خوب یه پرنده بود. پرنده که ترس نداره، توی روز صد تا شون از پنجرهای شکسته زیر زمین می رن تو، چرا اونوقت نمی ترسی؟
و خودشو کمی دلداری داد و تصمیم گرفت که دوباره به زیرزمین برگرده. کبریتو از جیبش در آورد و روشن کرد و داخل زیر زمین شد. بخاطر اینکه کبریت خاموش نشه مجبور بود که آروم راه بره و تا در زیرزمین دوم 3 تا کبریت روشن کرد بعد فانوس رو پیدا کرد. بازدوباره فانوس رو روشن کرد و به داخل زیرزمین دوم رفت.
به خودش آرامش و دلداری داد و گفت نترس این همون زیر زمینیه که توی روز چند بار میومدی توش، حالا هم فقط تاریکه و هیچ چیز عجیب غریبی وجود نداره. این حرفا رو با خودش می گفت ولی یک کلمشو قبول نداشت.
سر و کلش پر شده بود از تار عنکبوتهای خاک آلود. ناگهان سقف کمی ریزش کرد و سر تا پای حامد رو پر از خاک کرد. وقتی غبار خوابید. به طرف در زیرزمین سوم رفت.
از پشت درصدای زوزه باد میومد و نسیم خنکی از زیر در می وزید. خیل با احتیاط در رو باز کرد و داخل زیرزمین سوم شد. اونجا پر بود از کوزه های سفالی بزرگ که یه آدم توش جا میگرفت. مادرش همیشه توی این کوزه ها سرکه میانداخت.
داشت اطراف کوزه ها رو بررسی می کرد که ناگهان یه چیزی از روی پاش حرکت کرد. یه چیزی که موهای نرمی داشت. قلبش از تپش میخواست بایسته. خودشو خیلی سریع کشید کنارو با فانوس همه جا رونگاه کرد. درگوشه زیرزمین یک موش صحرایی خیلی بزرگ وول میخورد.
نفس راحتی کشید و به راهش ادامه داد.
نگاهش به دیوار انتهای زیرزمین که خورد متوجه شد که دری که به باغ پشتی باز میشه بازه. پیش خودش گفت کی این درو باز گذاشته؟
به طرف در رفت و خیلی آروم از اون بیرون رفت حالا دیگه توی محیط باغ بود. فضای باغ بسیار تاریک و دلهره آور بود.این همون باغی بود که در کودکی هر روز توش بازی میکردند ولی حالا چرا اینقدر ترسناک شده بود؟
باغ بسیار بزرگی که اطراف اونو دیوارهای بلند احاطه کرده بودند. درختهای باغ بلند و قدیمی بودند. حالا دیگه کاملا نور مهتاب از بین رفته بود. بوته های سیاه رنگ پیچک ها محیط باغ رو صد چندان متوحش ؟ نه ! وحشیانه؟ نه! آهان یادم آومد وحشتناک کرده بود. مه غلیظی فضای باغ رو پوشونده بود. صدای ناله همچنان بگوش می رسید. چند قدم جلو رفت . خودشو در میان درختان عظیم الجثه ای می دید که گویی موجودات مهیب و هولناکی اونو احاطه کرده اند. اونها مثل هیولاهایی با دستانی دراز بنظر میامدند که حامد جرأت نمی کرد پشتشو به هیچکدومشون بکنه. همینطور میچرخید و به جلو می رفت.
ناگهان یک دسته خفاش به سمت حامد هجوم آوردند و خودشونو به سرو کله حامد می کوبوندند. حامد شروع کرد. به دست و پا زدن که اونها رو از خودش دور کنه . از ترس دیگه نزدیک بود سکته کنه. فریادی بی صدا از گلوش بیرون اومد.
دیگه تنفس براش سخت شده بود. نفسهای پی در پی اون به هم مجال نمیداند. صدای تپش قلبش بگوش می رسید. انگار دیگه قلبش یاری نمی کرد و تحمل این همه هیجان رو نداشت. با خودش گفت برمیگردم به من چه که کی داره ناله می کنه.
صدای بسته شدن در بگوش رسید.
چشمهای حامد از ترس گرد شده بود ولی توی اون تاریکی نمی شد دید. به طرف در دوید ولی در بسته بود. باز به طرف باغ برگشت. صدها جفت چشم براق رو دید که همگی به اون نگاه میکنند. اونها چی میخواستند؟
این صدای ناله کی بود؟
صدای بهم خوردن دندونهاش نمی گذاشت افکارشو جمع کنه.
حامد با خودش گفت: ای خدا من دیگه طاقت ندارم. نمی تونم دیگه از این جلوتر برم. حالا چکار کنم؟ در که بسته شده ، دیوارها هم که خیلی بلندند. همه جا تاریکه قلبم داره از سینم می وفته بیرون......
همینطورغرق در افکار خودش بود که شبح سفید رنگی رو دید که به طرف اون میاد.
خودشو از ترس به در چسبوند. تمام بدنش می لرزید. میشد صدای به هم خوردن استخون هاش رو هم شنید.
شبح با صدای خیلی خشنی به اون گفت . اینجــــــــــــــــــــــــــــا چه میـــــــــــــــــــــــــــکنی؟ کــــــــــــــــی به تــــــــــــــــــــــــــو اجازه داد بیایــــــــــــــــــــــــــــــــــــی اینجا؟
جامد، ببخشید حامد زبونش بند اومده بود. هر چی که تلاش کرد نتونست کلمه ای حتی در حد یه حرف بگه.
شبح گفت: حـــــــــــــــــــــــــــــــــالا کــــــــــــــــــه اومــــــــــــــدی دیگه نمـــــــــــــــــــی تونی برگردی.
باید مجــــــــــــــــــــــــــــــــــــازات بشی.
بعد شبح اشاره ای به طرف درختها کرد و ناگهان صداها شبح سفید و سیاه از لابلای درختها بیرون اومدند و به طرف اونها اومدند.
حامد به شکلهای مختلف شبح ها نگاه میکرد. یکی از یکی ترسناکتر بودند. نگاهشون پر از نفرت بود. همگی به حضور حامد در این وقت شب در این مکان اعتراض داشتند.
هر چه نزدیکتر می شدند ترس بیشتری وجود حامد رو در بر می گرفت.
شبح بزرگ گفت: ببریدش و به بخاطر این بی حرمتی به مجازات برسونیدش. همگی یک صدا گفتند: دیگ مذاب
بعد باهم شروع کردند به خوندن : دیگِ مذاب چه ماهه. دیگِ مذاب، دیگِ مذاب، دیگِ مذاب، چه ماهه.(اینجاشو موزیکال بخونید)
در این لحظه همگی آروم آروم با چشمهای خشمناک و دندانهای به هم فشرده به طرف حامد حرکت کردند.
حامد از ترس چشمهاشو بست و نفسشو توی سینه حبس کرد. و با صدای بلند فریاد کشید خــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاتــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون به دادم برس.
خوب دیگه چاره ای نیست باید به دادش برسم تنها کاری که میتونم بکنم اینه که نوار داستانو برگردونم عقب و این کارو کردم . در چند ثانیه حامد برگشت توی اتاق. خوب دیگه بسه، تا اینجا خوبه، از همینجا دوباره ادامه می دیم.
حامد فتیله چراغو میخواست بکشه پایین که ناگهان صدای ناله ای به گوشش رسید. با خودش گفت یعنی کی می تونه باشه این وقت شب؟
بهش گفتم هیچکی، به تو هم هیچ ربطی نداره . نبینم از این در پاتو بزاری بیرون. اگه رفتی دیگه نجاتت نمی دم.
حامد گفت: چی میگی خاتون امشب چرت و پرت میگی!!!!
شیطونه میگه ولش کن بزار بره اونوقت هر چی داد و فریاد کشید محلش نزار.
ســــــــــــلام