خاطرات کودکی
![]()
![]()
گفت خاتون ، داستان دیگری ،
از هزارو یک شبش ، بگشود دری ،
شادمانه گفت ، داستانی دگر ،
از زمان کودکی ، بگشود لب ،
هر چه را ، بر داستان تمثیل کند ،
از زمانهای قدیم ، احیاء کند ،
زشتها زیبا شوند ، با گفته هاش ،
تلخها شیرین شوند ، در نکته هاش ،
نفرت از روزهای گرم ، آن زمان ،
نفرتی ، زان پشه های بی زبان ،
گوید از اوصاف ، دیوارهایشان ،
سوسک و مارمولک ، می داده نشان ،
وصف زیبای حیاط ، خانه را ،
خاطرات ناخوش ، کا شانه را ،
انس با ، بابا و مادر داشتن ،
در خطر ها ، یار و یاور داشتن ،
جمله اینها ، خاطراط گشتند تمام ،
تا بخود آیی ، نه تن ماند ، نه نام ،
گوش کن ، این پند مولا نا ، بگیر ،
تا نگردی گیج و مبهوت و ذلیل ،!
تلخ از شیرین لبان ، خوش می شود ،
خار از گلزار ، دلکش می شود ،
این هم یه شعر دیگه از حامد جان نمی دونم چطور ازش تشکر کنم.![]()
یک خاطره چندش آور![]()
هفت سال بیشتر نداشتم. توی گرمای شدید تابستون اهواز، شبها بالای پشت بوم می خوابیدیم. از دست پشه های خونخوار مجبور می شدیم توی پشه بند بخوابیم. هوا خیلی دم داشت. توی پشه بند دم کرده بود و تنفس رو برام سخت کرده بود. هر جوری بود دماغمو از لای درز پشه بند گذاشتم بیرون که لا اقل هوای تازه تنفس کنم.
باخودم گفتم نکنه یهو یه هیولایی بیاد دماغمو نیش بزنه. خیلی ترسیدم دماغمو فورا کشیدم تو.
بعضی وقتها هم که هوا کمی خنک تر می شد پشه ها گورشونو گم می کردن و می رفتندو شیفت و می دادن به سوسکا. اون هم چه سوسکایی قهوه ای تیر، هیکلی!!! با بالهای بلند مخصوص پرواز در شب – خدا نصیب گرگ بیابون نکنه- همین حالا که دارم تعریف میکنم تنم به لرزه افتاده.
خونمون یه خونه قدیمی بود که دارای سوراخ سمبه های فراوان جهت زندگی انواع واقسام حیوانات پرنده و چرنده و خزنده و درنده ... بود!! همراه با یک زیر زمینی ترسناک و یه حیاط بزرگ و چهارتا باغچه ی پر از درخت و گل بود . یه حوض ستاره ای شکل هم وسط چهار تا باغچه بود. دستشویی هم اونطرف حیاط بود.
توی روز خیلی حیاط زیبایی بود ولی شب که می شد آدم قلبش میافتاد بره دستشویی.
هر وقت شب میخواستیم بریم توی زیر زمین حتما باید دوتایی میرفتیم. چراغو که روشن میکردیم یهو انگار به همه سوسکا فرمان پرواز داده بودند، به پرواز در میومدند و مارمولکها رو که دیگه نگو وحشی میشدند و هی اینطرف و اونطرف می رفتند.
ما برای اینکه از شر اینا راحت بشیم از در زیرزمین که میر فتیم تو شروع میکردیم دوتایی به دادو بیداد کردن و دست و پا زدن و ورجه وورجه کردن که هرچی جونوره بره توی سوراخش قایم بشه. خوب که امن می شد هنوز یکیمون این حرکات رو ادامه میداد تا اون یکی اون چیزی رو که می خواستیم برداره و بعد هم مثل جن زده ها از در زیرزمین می پریدیم بیرون .
نمی دونید چه تپش قلبی می گرفتیم و تا کی بدنمون میلرزید.
این از سوسکا حالا میریم سراغ مارمولکها.
نام : مارمولک
نام خانوادگی : کروکودیل زاده
رنگ چشم : انگار مشکی بود
رنگ پوست: به رنگ خاکی و دارای برجستگی های چندش آور
قد : 20 سانتیمتر
وزن : 200 کیلو گرم . نه شوخی کردم کی جرأت داشت وزن شونو حساب کنه.
دورکمر: 10 سانتیمتر
دورگردن: 7 سانتیمتر
قد دم: 8 سانتیمتر
خوب دیگه فکر کنم بتونید تصور کنید که چه شکلی بودند.
خلاصه روزی نبود که دو تا مارمولک روی دیوار یا سقف دنبال هم نزارن و دعوا نکنن. راستی شما تا حالا شنیدید مارمولک ها جیغ بکشن؟ اونم چه جیغایی، جیغ بنفش!!!
یه شب خوابیده بودم که شنیدم صدای جیغ زن همسایه از توی پنجره ی رو به حیاط میاد. فورا پریدم دم پنجره خوب گوش کردم دیدم نه صدا از بیرون نیست از توی خونس. گفتم ای داد! این کیه جیغ می کشه؟ خوب همه جا رو نگاه کردم، دیدم همه خوابه خوابن پس این کی بود جیغ می کشید که ناگهان دوباره صدای جیغ وحشتناکی منو سه متر پروند بالا.چراغو روشن کردم و تازه متوجه شدم که صدای مارمولکهاس حالا این جیغ بکش اون جیغ بکش. اونقدر ترسیده بودم که از ترس پا به فرار گذاشتم البته خودم نه روحم فرار کرد. خودم مثل یه تکه چوب از ترس خشک شده بودم. و زبونم بند اومده بود. نمیدونم چرا سکته نزدم.
این که هیچی، شبها که میخواستیم بریم دستشویی باید توی تاریکی می رفتیم اونور حیاط و اینو می دونستیم غیرممکنه که روی سقف دستشویی یه مارمولک دنبال یه سوسک نکرده باشه. برای همین به بزرگترا التماس میکردیم که بیان و اونارو فراری بدن تا ما بریم دستشویی. گاهی اوقات میومدند ولی گاهی اوقات محلمون نمی گذاشتد. در این جور مواقع دیگه چاره ای نبود باید خودمون میرفتیم آخه مسئله خیلی حیاتی بود نمی شد فراموشش کرد.
با هزار ترس ولرز خودمونو به دستشویی میرسوندیم و چراغشو روشن میکردیم. بعد درو تا آخر باز می کردیم و یواشکی سرمونو می بردیم تو و خوب دورو بر اونو نگاه میکردیم و خوب که خیالمون راحت میشد می رفتیم تو و درو می بستیم .چشمتون روز بد نبینه همینکه درو می بستیم می دیدیم که دو سه تایی پشت در کمین کردند و انگارقهقهه ای از ته دل سر میدادند که، حالاگیرت انداختیم. و فورا جاهای استراتژیکی در رو اشغال میکردند که دیگه نتونی بری بیرون. در این مواقع من از ترس عقب عقب می رفتم و اصلا یادم می رفت برای چی آومدم اینجا ، اگه خبر نگار روزنامه نیویورک تایمز اینجا بود و یه عکس از صورت وحشت زده و چشمای ورقلمبیده من می گرفت مطمئنم که با این عکس به عنوان عکاس سال انتخاب میشد. من یه 2 ساعتی همینجوری می ایستادم و چشم از روی مارمولکها بر نمیداشتم که نکنه یکیشون حرکت کنه. تا بالاخره یکی یکی می رفتند توی سواخهاشون و انوقت من در جیک ثانیه درو باز میکردم و فرار میکردم. ایندفعه جسمم رو با خودم می بردم گناه داشت بیچاره همیشه جا بمونه.
مادرم بیچاره وقتی که لونه اونها رو پیدا میکرد با سیمان درشو می بست که دیگه نیان بیرون و به ما اطمینان می داد که دیگه مارمولک نیست خیالتون راحت باشه. ما هم یه نفس عمیق می کشیدیم.
ولی فردای اون روز می دیدیم که جد و ورجد و نوه و نتیجه همشون از سوراخ بیرون موندن و تازه ویلون و سرگردون دور خونه می چرخند. حالا کی جواب اینا رو بده؟
خوب اینم از مارمولکها اما بریم سر هزارپا.
هزارپاها با رنگ قهوه ای تیره و قد 30 سانت و بدنی بند بند و ........... الان که تعریف میکنم دارم میلرزم ببخشیدکه توی این قسمت صدام میلرزه.
اصلا ولش کن.
نمی تونم تعریف کنم.
اینجا رو خلاصه میگم. بله ،چند تا هم مار بوآ .........که نه، مار کوچولو توی حیاط خونه، به خوبی و خوشی زندگی میکردند و هر ازگاهی یکیشون برای کشته شدن از خونه بیرون میامد.
این خاطرات چندش آور همیشه توی ذهنم هست برای همین هر وقت یه کوچولویی میخواد بره دستشویی و میگه میترسم من باهاش میرم. چون کاملا احساسشو درک می کنم.
این اواخر یه روز رفتیم تهران خونه عمو، یه هفته ای اونجا بودیم. یه روز نشسته بودیم توی هال و داشتیم میگفتیم و می خندیدیم که ناگهان زنعمو مثل برق از جاش پرید بالا و گفت : مارمـــــــــــــــــــــولک.
توی یه چشم بهم زدن همه خونواده عمو فرار کردند رفتند توی حیاط.. من هم خیلی خونسرد نگاه کردم دیدم بله یه مارمولک خیلی سوسول کوچولو که به اندازه ی یه بند انگشت هم نبود روی دیواره.
دیدم این بیچاره که طاقت دمپایی رو نداره. رفتم یه اسپری آوردم و یه فس بهش زدم. وقتی غبار اسپری خوابید دیدم مارمولکه داره منو نگاه میکنه و زیر بغلشو نشون میده میگه: خاله خاله اینجا هم بزن.
وا!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

من نگاه نمیکنم اگه شما هم خواستید نگاهش نکنید![]()
((( آن زمستان بد )))
هوا خیلی سرد بود همه جا پوشیده از برف بود.
لب دیوار، توی حیاط، روی گلهای توی باغچه ، روی شاخه های درخت آلبالو حتی روی حباب های چراغهای دیواری وای که چقدر سرد بود.
مجبور شدم از دیوار بپرم توی خونه آخه در بسته بود. خیلی آروم به طرف ایوون خونه حرکت کردم. گاه گاهی برمیگشتم و نگاهی به پشت سرم مینداختم و چیزی نمی دیدم جز رد پای خودم که چه حقیرانه روی برف بجا مونده بود.
با هر بازدم بخار غلیظی از دهانم خارج میشد. به ایوون نزدیک شدم و پریدم توی ایوون . زیاد ارتفاعش بلند نبود این کارو براحتی می تونستم انجام بدم.
به طرف در هال رفتم ولی بسته بود. هر چه بهش ور رفتم نتونستم اونو باز کنم. نمی دونستم که کسی توی خونه هست یا نه. به طرف پنجره رفتم پریدم توی طاقچه و از پنجره توی اتاقو نگاه کردم ولی هیچکس پیدا نبود.
کاش یکی توی خونه بود.!!
خیلی سرده دارم یخ می زنم.
ناگهان صدایی رو از توی خونه شنیدم .آره انگار یکی توی خونه بود. خیلی خوشحال شدم شروع کردم به ور رفتن با پنجره ولی هرچه تلاش کردم فایده ای نداشت. خودمو به پنجره کوبیدم باز کسی متوجه حضور من نشد.
- آهای کسی اونجا نیست. تورو خدا یکی بیاد این درو باز کنه. تو رو خدا. من دیگه دارم یخ میزنم.
ولی فایده ای نداشت هیچکس صدای منو نمی شنید.
- ای خدا چکار کنم دیگه دستام داره بی حس می شه.
صورتمو چسبوندم به شیشه که داخل خونه رو بهتر ببینم ولی بخار دهنم نمی گذاشت و جلوی دیدمو میگرفت. همینطور که سعی میکردم داخل خونه رو ببینم ناگهان توی بخار روی شیشه تصویری از یه قلب مات ظاهرشد که خیلی سریع هم محو شد.
این تصویر ذهن منو برد به یک سال پیش به اون روز ترسناک به روزی که هیچ وقت ، تا آخر عمر یادم نمی ره. ای کاش اون روز هیچ وقت پیش نمی آمد.
من بودم و اون. خیلی همدیگرو دوست داشتیم. زندگی بدون اون برام معنا نداشت. موهای طلاییش توی آفتاب چنان می درخشید که چشم هر بیننده ای رو خیره می کرد. توی چشماش چمنزار بی انتهایی بود که گویی انتظار حضور من رو می کشه. هیکل نیرومندی داشت و من از این که در کنار اون قدم میزدم احساس غرور می کردم.
کافی بود یه چیزی رو اراده کنه خیلی سریع اونو بدست میاورد. خیلی مواظب من بود. دور و بر من خیلی می چرخید مثل اینکه می ترسید مبادا کسی منو از چنگش دربیاره.
توی پارک قدم می زدیم و در مورد خودمون صحبت می کردیم. در مورد چیزهایی که بهش علاقه داشتیم و در مورد آرزوهامون تا بالاخره اون لحظه ای که انتظارشو می کشیدم فرا رسید. آره اون از من تقاضای ازدواج کرد.
من در اون لحظه دیگه روی پاهای خودم نبودم، احساس سبکی می کردم و دلم می خواست پرواز کنم. گونه هام از خجالت گل انداخته بود و زبونم بند آمده بود. نمی تونستم جوابشو بده هر چند که دلم می خواست فریاد بزنم. آره منم تو رو دوست دارم. ولی نمی دونم چرا سکوت کردم.
اون که متوجه حال من شده بود حرفو عوض کرد تا به من کمی مهلت بده. برای همین گفت میای بریم اونور رودخونه توی این فصل سال رودخونه یخ بسته و ما خیلی راحت می تونیم از اون عبورکنیم و احتیاجی نیست تا پل بعدی پیاده روی کنیم.
گفتم: نه من می ترسم به این یخها نمی شه اعتماد کرد.
- نه عزیزم مطمئن باش خیلی محکمه. بیا بریم.
- نه من نمیام و خواهش می کنم تو هم نرو. من خیلی می ترسم.
- ببین عزیزم من میرم هیچ اتفاقی هم نمی افته.
و به طرف رودخونه دوید. روی یخها می دوید و سر می خورد و قهقهه هایی از شادی سر میداد. قلب من دیگه داشت می ایستاد ای کاش این کار رو نمی کرد.
همینطور که می دوید و می چرخید و برای من پانتومیم بازی می کرد ناگهان صدایی بلند شد یه صدای وحشتناک ، صدای شکسته شدن یخها.
چشمام سیاهی رفت و دیگه گوشهام هیچ چیز رو نمی شنید. تمام دنیا پیش چشمام سیاه سیاه شد.
چشمامو که باز کردم خودمو روی برفهای کنار رودخونه پیدا کردم. همه جا ساکت بود سکوت محض. اطرافمو خوب نگاه کردم ولی اثری از اون نبود. یعنی.......
یعنی همه چیز واقعیت داشت من خواب نمی دیدم. نه باورم نمی شد.
به طرف رودخونه نگاه کردم و به زحمت از جام بلند شدم.درست وسط رودخونه شکاف عمیقی بوجود آمده بود. خودمو خیلی با احتیاط به شکاف رسوندم ولی اثری ازش نبود.
شروع کردم به فریاد کشیدن و کمک خواستن ولی هیچکس اون موقع زمستون توی اون روز برفی اونجا نبود.هیچ کس نبود، هیچ کس.
یک سال از اون اتفاق دردناک گذشته و من هنوز افسوس می خورم که چطور بهش اجازه دادم اینکارو بکنه. به خودم میگم تو می تونستی جلوی اونو بگیری ولی این کارو نکردی.چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بعد با خودم میگم خوب برای اینکه خیلی دوستش داشتی و دلت نمیومد با مخالفت با اون باعث ناراحتیش بشی.
بعد از اون تقاضاهای زیادی داشتم ولی من نمی تونستم اونو فراموش کنم. هیچ وقت. تا آخر عمر...............
دستام دیگه داره یخ می زنه . بدنم کرخ شده.
کاش یکی این درو باز میکرد. این دفعه با تمام قوا فریاد کشیدم تا شاید کسی صدامو بشنوه.
که ناگهان صدای چرخیدن کلید در قفل در رو شنیدم سریع خودمو به در رسوندم. بله اون خاتون بود با همون صورت مهربون و همون لبخند همیشگی.
بغض گلومو گرفته بود. چشمام پر از اشک شده بود و همینطور به خاتون نگاه می کردم.چند لحظه ای گذشت ولی دیگه طاقت نیاوردم و با فریادی به نشانه اعتراض گفتم :میو
خاتون گفتم ملوس خانوم کجایی همیشه به گردش و منو بغل کرد و برد توی خونه ولی من همچنان بهش گله می کردم.
باهم نشستیم روی کاناپه کنار آتیش و اون با دستهای مهربونش تا ساعتها منو نوازش کرد.

ملوس : هیس خاتون، جون من صداشو در نیار. من اون وقت تا حالا کلی کلاس گذاشتم که من دیگه به تقاضاهای دیگه محل نگذاشتم.
((امروز برای خودم یه فال حافظ گرفتم))

۷ آذر همیشه در ذهنم باقی می مونه چون دومین پاییزیست که تو در کنار ما نیستی. مطمئنم بخاطر مهربونیهات خدا هوای تو رو داره.
*مادر عزیزم*
تام و نیکلاس![]()
میمون اولی: هی نیکلاس میای پشت کمر منو بخارونی؟
میمون دومی: آره تام.
اولی : انگار یه چیزایی داره منو اذیت میکنه ببین چیه.
دومی : ببینم !! آهان شیپیش افتادی کودن.
اولی : ببین اگه برام پیداشون کنی نصفشونو بهت میدم بخوری.
دومی : سه به یک
اولی : نمی خوام . اصلا شیپیشای خودمه.
دومی : اینقدر خودتو بخارون تا جونت در بیاد.
اولی : بیا نصف نصف دیگه.
دومی : سه به یک
اولی : باشه بیا کوفتت بشه.

این نیکلاسه فیگور گرفته![]()

این هم تام در حال خاروندن کمرش
و نیکلاس وقتی که خوب سیر شده![]()
ســــــــــــلام