تبليغاتX
هزار و یک شب
داستان نیمه طنز
سفر مجانی

سفر مجانی

 

می خوام ببرمتون به سالها پیش، حدود 1000000000000000000000000000000000سال پیش

میاین یا نه؟ اگه میاین آماده باشین.

 

قیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــژ

 

خوب حالا ما یعنی رفتیم به اون زمان.

شما الآن یه لباس پلنگی پوشیدین و یه گرز توی دستتونه.

از پک و پوزم که دیگه نگو یه جورایی به میمونا شبیه شدین.

 به من چه اجدادتون این شکلی بودن.

ولی در عوض من همونجوری خوشکل و مامانی موندم چون من راوی  داستان هستم هیچ تغییری نمی کنم.

نه انگار منم عوض شدم.

بیشتر شبیه اورانگوتان شدم.

یه وقت از من نترسی!!!

ببین من همون خاتون هستم که یه روزی وبلاگ داشت. عکسشو هم گوشش زده بود. همه فکر میکردند خاتون این شکلیه. گول سر همه مالیده بود. یادت اومد.

 خــــــــــــــــوب!!!

 نترس بیا.

بیا باهم بریم باشه.

گفتم نترس من کاریت ندارم  به خدا نمی خورمت.

آفرین!!!!

خوب حالا چکار کنیم.

آهان بیا بریم توی جنگل دنبال یه لقمه نون. ای وای نون کجا بود!!  بریم دنبال یه لقمه غذا باشه.

خوب چی شکار کنیم ؟ مارمولک خوبه؟

 نه ؟

 سوسک؟

 بازم نه؟

 وزغ که خوبه دیگه ؟

 اینم نه؟

 بستنی میخواهی؟

 آره ؟

خیلی پر رویی مگه نگفتم ما توی چه زمانی هستیم؟

ببین ما که نمی تونیم بریم دایناسور شکارکنیم . یعنی زورمون نمی رسه پس باید با همین جونورا سرکنیم.

دیگه مجبوریم یه چنگ مورچه بخریم، نه بگیریم ببریم کنار رودخونه بشینیم  مثل تخمه بندازیم بالا.

بازم نه؟

از دست تو!!!

خوب راهی دیگه نمونده پاچه هامونو میزنیم بالا میریم توی رودخونه با نیزه ماهی میگیریم. ای وای ما که پاچه نداریم پس چیو بزنیم بالا ؟

نه........... ماهی گیری بدون پاچه مزه نمیده.

اصلا شکار رو ول کن می ریم تو غار نقاشی می کشیم چطوره؟

 خوبه؟

 آره ؟

عجبه !!!!!!!!!!!!!!!!

خوب این گچو بگیرو روی دیوار نقاشی بکش.

چیکار داری می کنی؟

این منگل بازیا چیه در میاری؟

خوب اون گرزو بزار زمین که بتونی بکشی.

ایــــــــــــــــــنا چیه می کشی ؟

 خونه؟ ماشین؟ هواپیما؟

ای بااااااباااااا یکی میاد می بینه.

پاکش کن.

حالا میگن اینا دیوونه شدن چرت و پرت می کشن.

مگه بلد نیستی؟

باید  یه شکارچی و نیزشوبکشی با  شکار بدبختشو.

 همین،

همش از همینا بکش کلی آدمای این دوره  با هاش حال می کنن. نظم تاریخ رو بهم نزن.

بیا اصلا نخواستیم اون گچو بزار تو جیبت بریم .

چی؟

 جیب نداری؟

هان !!! راست میگی پس بندازش بریم.

خوب اینجوری که حوصلمون سر میره.

بی کاری خیلی بده بهتره بریم  با سنگ برای خودمون اسلحه بسازیم. مثل کارد و تیشه و تبر و کلنگ و انبر دست و توپ وتفنگ و تانک و ....  ای وای جو گیر شدم ، ببخشید. فقط یه چیزی شبیه کارد بسازیم که دیگه نگن اینا چقدر خنگن.

اصلا ولش کن بیا برگردیم زمان خودمون اینجا جای ما نیست.

تو هم که مثل منگلا اینجا رفتار می کنی آبرومونو پیش این مردمان نخستین می بری.

 

قیــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــژ

 

ای وای اینجا دیگه کجاست ؟

سیاره  www؟؟؟؟؟؟؟

!!!!!!!!!!!!!!

می خواستین نیاین.

به من هیچ ربطی نداره.

این رو هم بهتون بگم هر کی گفت منگل خودتی من آینه گرفتم به خودش برمیگرده.

 

     

با عرض پوزش عکس از این قدیمی ترپیدا نکردم آخه زمان مردمان نخستین که دوربین نبوده

اینو همه می دونن!؟؟!؟؟!

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 1:19  توسط خاتون  |

شعر های حامد
 

سلام دوستان عزیز  این شعرها رو حامد عزیز زحمت کشیده و برای داستانهای من گفته.

من استعداد زیادی در ایشون می بینم.

شما هم با من موافقید؟

ازش خیلی تشکر میکنم بخاطر محبتهای فراوانش

 

(شعر طنز)

              خاتون

               

بيا گويم برايت يک حکايت ،

بخوان آنرا توهم ، با صد درايت ،

يکي خانم بود ، خاتون نامش ،

مدام " بق بق " کنان ، تکيه کلامش ،

نمود ، تر ک خانه را بهر عيادت ،

کند بر مادر دوستش ، کرامت ،

به ايستاد در خيابان ، چند لختي ،

گرفت يک تاکسي خالي ، به سختي ،

بشد خاتون سوار فلفور و آني ،

به آقا و زني ، گرديد باني ،

کنار هم نشستند توي تاکسي ،

فشار مي داد به خاتون ، سمت راستي ،

بشد بد حال خاتون ، در کنارش ،

چو ديد چسبانده آن مرد ، پا به پايش ،

به هر سو مي نمود بق بق نگاهش ،

نشد آسوده از دست مرامش ،

به کرد دقت ، آقارا کچل ديد ،

نه خوش تيپ و نه خوش هيکل ، مچل ديد ،

به آقا گفت ، خاتون با دوصد ناز ،

چرا بر من فشار آري ، به هر گاز ،

نکن غش روي من با هر بهانه ،

نيفت بر روي من با هر فسانه ،

بگفت آقا نمي بيني که غولم ،

کني با گفته هاي خود ملولم ،

به گفت اين و تغير کرد فوري ،

جدا کرد هيکلش از او به زوري ،

گرفت بر دست گوشي موبايلش ،

مرتب غر زنان ، بنشست به جايش ،

به مقصد تا رسيده  شاد گشته  ،

از آن مرد کچل آزاد گشته  ،

نمي دانم که بر خاتون چه گرديد ،

که آن زيبا صنم اينجوري رنجيد

((کوکب خانم))

 اتل متل کوکب خانم ،

 شلخته و خيلي آروم ،

 مشق شبش مونده توکيف ،

 ظرفها نشسته و کثيف ،

 نقل مي کند يک ......

 کوکب خانم داشت مهموني ،

 مهمونهاي جور با جوري ،

 از زشت گرفته تا حوري ،

 گاو و خر ميش و بزي ،

 خروس و مرغهاي موزي ،

 گير کرده بود تو آشپزي ،

 کوکب خانم ناز نازي ،

 کوکب خانم زار و ملول ،

 مهمونها در جشن و سرور ،

 چند ساعتي ، از شب گذشت ،

 از خوردني ، نبود خبر ،

 خروسه مي گفت ، قوقو لو،

 مرغه مي گفت ، زود باش بگو،

 کره خره عر عر کنان ،

 سر مي کشيد به هر مکان ،

 مهمونا يک صدا شدند ،

 گرسنه غذا شدند ،

 کوکب خانم را با صدا ،

 داد مي زدند از هر کجا ،

   ..................

   ..................

  آخر قصه چي ميشه ؟

  اون چوپونه چطور ميشه ،

 اينجارا خاتون مي دونه ،

   که با همه مهربونه ،

   اين قصه هم بسر رسيد ،

  چوپونه به جايي نرسيد ،

این هم آدرس وبلاگش: http://wilow.blogfa.com/

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385ساعت 16:37  توسط خاتون  |

کاریکاتورهای آقای نادری
استاد نادری:

شما که وبلاگ دارید

با شمایم ...

با شما که با من هم عقیده اید .

این تصاویر را در وبلاگتان قرار دهید تا دیگران هم ببینند چگونه این انسان نما پای دار محاکمه میرود .

با اینکه کاش می گذاشتند صدام زنده بماند ...تا ...

             

             

 

بگذارید صدام زنده بماند تا تمامی طرح ها، توطئه ها و جنایت هایش برای بشریت روشن شود!

2 نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 1:29  توسط خاتون  |

شهر شهر فرنگه

(((شهرشهر فرنگه از همه رنگه)))

 

 

*امروز رفتم دم میوه فروشی که یه کمی خرید کنم دیدم یه آقایی از شلوغی مغازه استفاده کرده و داره یه گوشه، خودشو به صرف یه نارنگی مهمون می کنه. بهش گفتم این چه کاریه می کنید آقا کارتون اصلا درست نیست. لا اقل ببرش خونه بشور بعد بخور.

 

*دستشو گذاشته بود روی دستم و تو چشمام نگاه میکرد انگار که با نگاهش می خواست چیزی رو به من بگه من هم دستمو توی موهاش کردم و موهاشو نوازش کردم نگاهش عمیق تر شد و ناگهان چشماش برقی زد و خیلی آروم گفت: مــــــــیــــــــو

 

*- سلام عزیزم کجایی؟ چند وقته که پیدات نیست. خیلی دلم برات تنگ شده بود. نمی دونی که چقدر دنبالت گشتم انگار تموم دنیا با هم دست به یکی کرده بودند که من تورو پیدا نکنم هرچی بیشتر میگشتم کمتر پیدات می کردم. خوب حالا کجا بودی؟ چه کار میکردی؟

- داشتم راههای فرار از دست تو رو بررسی می کردم که با شکست روبرو شدم.

 

*نردبونمون خونه ی همسایس، 6 ماهه که برده نمیاره. امروز دیگه طاقتم طاق شد رفتم درخونشون و بهش گفتم: ببخشید شرمنده میشه گاهی اوقات این نردبون ما رو بدین به خودمون دلمون براش تنگ میشه.

 

*یه همسایه ی دیگه هم داریم که از شیر مرغ تا جون آدمیزاد رو میاد قرض می کنه. چند روز پیش اومده بود که وان حمام رو قرض بگیره بهش گفتم: شرمنده از جا کنده نمیشه وگرنه از ریشه درش می آوردم بهتون می دادم اصلا می خواهی من برم خونه ی شما و شما بیایی اینجا زندگی کنی؟

 

*راننده های اینجا خیلی بد رانندگی می کنن. من وقتی توی تاکسی نشستم و تاکسی می رسه به یه چهار راه چشمامو می بندم تا از چهار راه رد بشه. یادم میافته به فیلمهای چارلی چاپلین!!!!

در ضمن اگه یه روزی من خواستم خودم رانندگی کنم سر چهار راهها همینکارو میکنم اینجوری خیالم راحته که رد میشم.

 

*یه روز سوار تاکسی شدم دیدم خیلی گرمه به آقای راننده گفتم: می بخشین آقا میشه اون دستگیره پنجره رو بدین به من تا شیشه رو بکشم پایین. راننده گفت: بفرمایین خانوم و یه انبر دست بهم داد. من هم با یک عملیات چرخشی و چند دور 360 درجه به هر جون کندنی بود شیشه رو کشیدم پایین و بعد انبر دستو دادم به راننده و گفتم : بفرمایین این دستگیره رو بزارین یه جایی گم نشه حیفه.

 

*شایان کوچولو تازه زبونش باز شده و کلماتو تک به تک می تونه بگه. وقتی که توی ماشین نشسته و ماشین میرسه به یکی از این خیابونهای زیرگذر و روگذر، هنوز نرسیده میگه: بالا بالا بالا .....................

چشمت روز بد نبینه اگه از زیرگذررفتی زلزله میشه.

 

*- سلام خاتون جون چطوری؟

  - خوبم مرسی.

  - شما خوبی؟

  - ممنون به لطف شما.

  - چند سالتونه؟

  - مگه توی وبلاگ ندیدی توی قسمت درباره ی نویسنده.

  - من باورم نمی شه اون سنی که نوشتی درست نیست.

  - خوب من حالا چکارکنم شما باورت بشه؟

  - من موبایلمو میدم شما زنگ بزن تا ببینم راست میگی یا نه؟ .....................  0913

  - چشم رو چشمم ،حتما، منتظر باش.

 

          

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 0:18  توسط خاتون  |

سال 20000

سال 20000

ساکنین سیاره WWW به دنبال کشف منظومه های دهم و یازدهم هستند وبرا ی اینکه بتونن مکان این منظومه ها رو کشف کنند. دانشمندان و کاشفان این سیاره در حال تحقیقات بر روی منظومه شمسی هستند.

مستر HEZ به همراه همکارش میس ARO پس از تحقیقات بسیار برای دادن گزارش به فرماندهی به طرف  تونل ارتباطی بین  WWW و COM حرکت کرده و درمسیر تونل وارد سالن کنفرانس شماره 1 شده و با مسترYES ملاقات کردند و هر سه در جایگاههای خودشون قرار گرفتند.

فرمانده BLOGfa به همراه میسیز HAB  به سالن وارد شده و همه حاضران به احترام ایشون از جای خود بلند شدند و با اجازه فرمانده بر سرجایگاههای خود نشستند.

فرمانده پس از یک سری صحبت های مقدماتی رو به اعضا کرد و گفت:

      - در جلسه گذشته مأموریتهای رو به شما محول کرده بودم و اون مأموریت تحقیق در مورد 5 سیاره   منظومه شمسی بود. شما باید این سیارات را از نظر پوشش گیاهی و همچنین وجود آبهای معدنی و اکسیژن  موجود در هوای آنها مورد مطالعه قرار میدادید و پس از تحقیقات برای آزمایش قرار شد این 5 سیاره رو با انرژی اشعه ماوراء بنفش آنقدر کوچک کنید که بتوان براحتی بر روی آنها آزمایش کرد و از آنها برای بالا بردن سطح افکار عمومی استفاده کرد.

آیا این کارها انجام شده است؟

-         بله قربان

-         موارد مورد مطالعه رو با احتیاط کامل بر روی میز بگذارید تا آنها رو مشاهده کنیم.

آقایون و خانومهای HEZ,ARO,YES,HAB  سیارات رو بر روی میز گذاشته و فرمانده با مشاهده دقیق آنها همه رو تأیید کرده و دستور مرحله بعدی یعنی آزمایش رو صادر کرد.

سیارات کوچک شده رو بروی زمین منتقل کردند و همه کارکنان بدور آنها هر کدام بر جایگاه خاصی نشستند.

فرمانده فرمودند: بار میاریم هر که بیشتر شد اوله هیچکس هم جر نمی زنه ، همه شیرفهم شدند.

کارکنان :بله جناب فرمانده

دراین لحظه همگی با هم شروع کردند به یه قل دو قل بازی وجر زدن و سر هم شیره مالیدن.

پس از تست سیارات همگی به اتفاق به سیاره حیاط رفتند و با هم گرگم به هوا بازی کردند.

 

2 نوشته شده در  جمعه نوزدهم آبان 1385ساعت 14:2  توسط خاتون  |

جان فدای شکم

  ((((((جان به فدای شکم  یا پریدم که پریدم))))))          

 یه روز مادرم - خدابیامرزتش- می خواست یه ظرف شیرینی رو، هم از دست ما و هم از دست مورچه ها بزاره یه جایی که نتونیم بریم سرش.

برای همین اونو گذاشت روی یه چهار پایه وسط حوض پر از آب و با خیال راحت رفت دنبال کارهاش.

من که هر چی دور حوض تابیدم نتونستم راهی پیدا کنم برای همین ناامید شدم و رفتم پی بازیم.

یک ساعت بعد آومدم که یه نگاه دیگه به شیرینی ها بندازم دیدم که پر از مورچه شده. دهنم از تعجب باز مونده بود و دلم برای شیرینی ها می سوخت.

فورا ذره بین کارآگاهیمو برداشتم و دنبال رد مورچه ها رو گرفتم ولی ردی وجود نداشت بجز چند جسد که روی آب شناور بودند و بقیه مورچه ها داشتند هــــــام هـــــــــام می خوردند.

توی فکر بودم که ناگهان دیدم  روی سیم لامپی که به داربست  بالای حوض بسته شده بود، یه لشکر زرهی رزمی مورچه دارن به طرف لامپ میان و یکی یکی از اون بالا می پرند روی ظرف شیرینی.

وای چه عقلی دارن این وروجکا ، بعضی هاشون که نشونه گیریشون خوب نبود. خلاصـــــــه غزلو مخوندن و بعضی هاشون هم که نشونه گیریشون خوب بود و اگه باد می گذاشت درســـــت می افتادن روی ظرف شیرینی. تازه آخر سر از بس خورده بودند عطش می گرفتند و می رفتند که آب بخوردند، که  آب اونا رو می خورد.

نکته مهم این داستان: من حال این مورچه ها رو دارم که بدون فکر پریدم وسط نویسنده های طنز حالا موندم توی داستان بعدی یکی بدادم برسه کمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک کمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــک

پریدم که پریدم............................................................................آخ!!

 

2 نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 0:45  توسط خاتون  |

جایزه

 

 

1 – خاتون در 6 ماهگی

2- نادر کوچولو البته یه خورده بزرگ شده.

3- اون آقا کچله که منو اذیت کرد. خدا انداخدتش توی آسانسور گیر کرده هــــــــــــــــــــــای

انشا الله که آنفاکتوس بگیره همونجا بمیره.

4- چسب زخم دست بطرسه که وقتی انگشتشو از  توی سوراخ سطل در آورد زخم شد.

5- این هم چوپان دروغگو که قول داده به خودش که دیگه توی خونه کوکب خانومو نگاه نکنه!!

6- لنگه ی کفش کتونیهای کوکب خانوم.

و اما برنده

این مسابقه فقط یه برنده داشت اون هم مصطفاست که ماکسیماشو خودم میبرم در خونشون حالا کی ببرم؟ نمی دونم. اگه یادم نرفت می برم.

زانتیا رو قولشو دادم به حامد.

سمند رو هم هر کی دوست داره بگه تا براش ببرم. اگه یادم نرفت.

 

 

                        

 

2 نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 0:17  توسط خاتون  |

کوکب خانوم

(((کوکب خانوم)))

 

کوکب خانوم اون شب مهمون داشت.

 

همه ی کارا گردن کبری و حسنک بود، برای همین کبری اونشب نتونست درس

 

بخونه.

 

صبح که شد کبری دنبال کتابش می گشت . هر چی میگشت پیداش نمی کرد. از هرکی

 

 می پرسید هیچکس نمی دونست کجاست.

 

گاو و گوسفندا و مرغ و خروسا همگی از گرسنگی صداشون در اومده بود و حسنک

 

رو صدا می زدند.

 

مع مع آهای حسنک ذلیل مرده کجایی؟

 

ما ما الهی داغت به جیگر مادرت بمونه کجایی؟

 

قدقد درد بی درمون بگیری کجایی؟

 

قوقولی قوقو حیف نون کجایی؟

 

حسنک بخاطر مهمونی دیشب خواب مونده بود.

 

ناگهان  کلون در به صدا در اومد. کوکب خانوم گفت کبری برو ببین کیه ، کبری گفت

 

هیچکی دوباره این چوپان دروغگو که در میزنه و فرار میکنه ومی ره قایم میشه،

 

ولش کن.

 

کبری از بس دنبال کتابش گشته بود کفری شده بود . فریاد کشید این

 

کتــــــــــــــــــــــــــاب من کجـــــــــــــــــــــــــــاست ؟

 

از بیرو ن در چوپان دروغگو گفت: زیر درخته، زیر درخته. کبری گفت حرف مفت

 

نزن کتاب من زیر درخت چکار میکنه؟

 

چوپان دروغگو گفت حالا من گفتم می خواهی باورکن می خواهی نکن!!!!!!

 

حیوونا با هم یک صدا فریاد زدند حسنک کجایی ما گشنمونه؟ ولی حسنک توی خواب

 

ناز بود.

 

ناگهان دهقان فداکار (ریزعلی) صدای حیوونا رو شنید و از بالای پشت بام پرید توی

 

خونه  بلوزشو در اورد و سر یه چوب بست و آتیش زد و رفت توی آغل و برای

 

حیوونا کاه و یونجه ریخت.

 

بعد که می خواست از آغل بیاد بیرون تازه کبری رو دید که توی حیاطه، خجالت کشید

 

بیاد بیرون ،توی آغل گشت تا یه گونی پیدا کرد اونو تنش کرد و اومد بیرون.

 

مرغه گفت نگاه کنید توی آسمون اون لاک پشته داره با اون مرغابیها می پره. لاک

 

پشته گفت پریدم که پریدم  که ناگهان  از اون بالا افتاد تلپ وسط حوض و کلی آب به

 

بیرون پاشید و کتاب کبری که زیر درخت بود خیس شد کبری که تازه کتابشو دیده بود

 

عصبانی شد و سر لاک پشت فریادی کشید  و گفت :مگه این همه بهت نگفتن این دهن

 

گشادتو ببند. لاک پشت بیچاره  که روی سرش یه قلمبه در اومده بود خیلی مظلومانه

 

زیر آب رفت و قایم شد.

 

خروسه گفت : امان از دهانی که بی موقع باز می شه.

 

ریزعلی یه سطل آب برداشت که برای حیوونا ببره . سطل سوراخ بود و از اون آب

 

می ریخت . پطرس پسر همسایه که صدای ریزش آب رو شنید از دیوار پرید توی

 

خونه همسایه و انگشتشو کرد توی سوراخ سطل و از ریختن آب جلو گیری کرد. و در

 

همان حال همراه ریزعلی به داخل آغل رفت.

 

خروسه گفت : قطره قطره جمع گردد وانگهی دریا شود.

 

نیمروی کوکب خانوم آماده شد و کوکب خانوم بچه ها رو صدا زد که آهای بچه ها

 

بیایین ناشتایی بخورین.

 

همه دور سفره جمع شده بودند که دیدند حسنی نیست. حسنی نگو بلا بگو تنبل تنبلا

 

بگو اه اه اه موی کثیف ناخون بلند اه اه اه

 

همگی با هم ناشتایی خوردن و یه لقمه هم برای چوپان دروغگو انداختن توی کوچه.

 

ناگهان کلاغه اومد و غالب پنیر رو برداشت و رفت بالای درخت توی کوچه نشست

 

روباهه اومد و به کلاغ  گفت یه دهن برام بخون، کلاغه شروع کرد بخونه پنیر افتاد

 

روی زمین. روباهه گفت اه کثیف شد من که اینو دیــــــــگه نمی خوردم  و بعدهم قهر

 

کرد ورفت.

 

قصه ی ما به سر رسید اما کلاغه هنوز روی درخته نشسته، مات و مبهوت در غالب

 

پنیر.

 

   

 

ببینم کی توی پست قبلی برام نظر گذاشته اگه بدونم کیه!!!!

حسابشو میرسم.

2 نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 16:35  توسط خاتون  |

زنگ تفریح تموم شد

***سلام ***

 

زنگ تفریح دیگه تموم شدحالا دوباره میریم

سراغ داستان. جواب مسابقه بعد از یک  

داستان

                      

2 نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 16:23  توسط خاتون  |

حدس بزنید (مسابقه)

**حدس بزنید**

 

سلام دوستان  من به تنهایی یه مسابقه جهانی برگزار کردم.

از همه جوونا می خوام که توی این مسابقه شرکت کنند و شانس

 زندگیشونو  امتحان کنند.

جایزه  نفر اول :  *ماکسیما*    نفر دوم:   *زانتیا*

 

نفر سوم :  سمند .

هر کس بتونه ۴ تا از این عکسها رو حدس بزنه و بتونه بگه که  اگه کامل

 بشن چی میشن در قرعه کشی شرکت خواهد کرد.

 

                                      

2 نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 13:45  توسط خاتون  |