ماه مبارک رمضان رفت و ما هنوز همونیم که بودیم.![]()
((((((((گمگشته))))))))
راننده تاکسی داشت دنبال مسافر میگشت که چشمش به یه پیرزنی خورد.
- تاسکی!
- کجا می ری مادر؟
- ننه می خوام برم جلو پشته بنزین.
- بـــــــــــــــــــــــله!!!!!!
- جلو پشته بنزین ننه.
راننده که متوجه نشده بود گفت بیا بالا مادر!
پیرزن خیلی آروم سوار شد و تاکسی راه افتاد.
- خوب مادر چه خبر؟
- هیچی ننه بدبختی گرفتاری.
- خدا بد نده چی شده؟
- هیچی ننه پسرم چاه کنه. دیروز میاد بره سر کار یعنی می خواست بره پشت کِلی سیا یه چاه انیق بکنه که همین میاد از خیابون رد بشه یه پن کولوسی پر از سِلِندِر گاز میاد. نزدیک بوده بزنه بش که پسرم می جِه تو جوق. خلاصه خدا رحمش کرده سالم مونده.
- خب؟
- هیچی ننه دیروز این پسر ذلیل مرده همساده اومد دم در وگفت: ننه خداداد کجایی که پسرت رفته زیر پن کولوسی. بند دلم برید . دیگه حال خودمو نفهمیدم همینطوری رفتم چادرمو از چوق لباس کشیدم و دویدم تو کوچه، رفتم سر خیابون یه تاسکی گرفتم.تو تاسکی نشستم تاسکی که راه افتاد دیدم یه چیزی زیر پامه نیگا کردم دیدم چوق لباسه، گفتم ای بابا این دیگه اینجا چیکا می کنه.
راننده پرسید مادر کجا میری؟ گفتم همونجا که خداداد تفادص کره.
راننده گفت آخه من از کجا بدونم که خداداد کجا تصادف کرده؟ که دیدم ای دل غافل نشونی ندارم. گفتم ننه خدا خیرت بده منو همینجا پیاده کن اشتباهی شده.
پیاده شدم و رفتم اونور خیابون که با اتوبوس برگردم. ننه چشام ندید اشتباهی سوار یه اتوبوس دیگه شدم. اتوبوس منو برد اون کله شهر. خلاصه به هر جون کندنی بود دم غروبی خودمو رسوندم به خونه که دیدم خداداد تو اتاق خوابیده. بش گفتم خدا الهی ذلیلت کنه ننه که اینقد منو این ور و اون ور می کشی.
- خوب حالا چیزیش که نشده بود؟
- نه ننه خدا رو شکر نه، ولی این باستنش درد می کنه حالا هم یه وری نشسته نمی تونه بلند شه.
- خوب خدا رو شکر
- آره ننه منم دست تنام اون شووره که 10ساله عمرشو داده به شما این پسره هم یه وری شده.
- مادر مگه دیگه بچه نداری؟
- چرا ننه حالا هم میخوام برم خونه اون پسرم.
- خوب حالا اون زیر پرو بالتو میگیره.
- نه ننه اونم مستانش درد می کنه می خوام یه سری بش بزنم ببینم بهتره یا نه؟
- ای بابا مگه خودش زن و بچه نداره؟؟؟؟
- چرا ننه ولی یه وقت میگن ننه نداره بی صابه.
- خوب کاری می کنی مادر اونم خوشحال میشه.
- آره ننه خدا هیچ بنده ای رو محتاج کسی نکنه. آقای راننده، همینجا جلو پشته بنزین پیاده میشم.
راننده نگاه کرد دید که اینجا جلوی پمپ بنزینه لبخندی زد و ایستاد.
پیرزن پیاده شد . کلی دعا بجون راننده کرد وخداحافظی کرد و رفت.
فرهنگ لغات:![]()
جلو پشت بنزین= جلوی پمپ بنزین
کلی سیا= کلیسا
چاه انیق= چاه عمیق
پن کولوسی= کمپرسی
سلندِرگاز= سیلندر گاز

یک داستان واقعی
امروز تصمیم گرفتم که به دیدن مادر دوستم برم آخه چند وقتیه که ناخوش احواله برای همین صبح از خونه زدم بیرون.
توی ایستگاه تاکسی ایستاده بودم که یه خانوم جوون و یه آقایی با سامسونت و موبایل و عینک دودی آمدند بالاخره تاکسی اومد و ما هر سه عقب ماشین نشستیم. اول اون خانومه بعد من و آخر سر آقاهه، من خودمو چسبوندم به خانومه تا با آقاهه فاصله داشته باشم. ولی دیدم که آقاهه خودشو راحت کرده و روی من لم داده و فقط مونده بود که سرشو بزاره روی شونه من تا من دست توی سر کچلش بکشم و براش لالایی بخونم. در این موقع برگشتم و بهش گفتم می شه یه کمی جمع و جور تر بشینین، که آقاهه با پررویی برگشت و گفت خوب چکار کنم که هیکلم یه کمی گندس، در حالی که اصلا اینجور نبود.
بالاخره یه کمی خودشو جمع کرد. در این موقع - پق- بود که دیدم آقاهه شروع کرد با موبایلش شماره گرفتن و بلند بلند - پق - اونو تکرار کردن.
خوب معلومه دیگه این احمق، ببخشید این آقای محترم - پق - نمیدونه اگه شماره خودشو بگیره هیچکس برنمی داره.
من داشتم - پق - به مناظر بیرون نگاه می کردم. به عابرین - پق- پیاده به درختای کنار- پق - خیابون به تابلوهای - پق پق - مغازه ها و به ترافیکی که گاه و بی گاه توش گیر- پق پق پق- می کردیم. و همینطور توی فکر مادر دوستم بودم که- پق- به مقصد رسیدیم.
به راننده گفتم خیلی ممنون آقا من - پق- پیاده می شم.
آقا ی راننده گفت خواهش می کنم - پق- بفرمایید. تاکسی ایستاد و من پیاده شدم.
ای خدا چقدر دلم می خواست با پشت دست چنان بکوبم توی دهن این خانومه با این آدامس خوردنش که نگو.

((البته اینها مهم نیست))
اون روز خیلی خوشحال بودم توی پوست خودم نمی گنجیدم آخه اسمم در اومده بود برای مصاحبه یعنی می شه من یه کار خوب پیدا کنم.
صبح زود لباس نوهامو پوشیدم و چترو بداشتم و رفتم بیرون هر چی دعا بلد بودم خوندم تا شاید دستو پای شیطون بسته بشه و من قبول بشم.
توی پیاده رو داشتم چترم رو باز می کردم که ناگهان یه دوچرخه با سرعت مافوق صوت از کنارم رد شد و چنان کتفشو کوبوند توی کتفم که کتفم از جا در رفت و درد خیلی شدیدی تمام وجودم رو گرفت. برگشتم که یه چیزی بهش بگم که مثل طلبکارها نگاهی بهم کرد که چرا اومدی جلوم. از درد داشتم می مردم البته این زیاد مهم نیست.
به طرف خیابون حرکت کردم و کنارپیاده رو ایستادم. داشتم شونمو ماساژ می دادم که صدای دوپس دوپس دیپس دوپس............ شنیدم برگشتم دیدم یه ماشین خیلی شیک که توش موجوداتی که نمی دونم از نژاد کدوم یکی از هیولاهای فیلمهای غربی بودند اومد و چند تا بوق زد و رفت. البته این هم مهم نیست.
وقتی خوب بدرقشون کردم در حالی که آه عمیقی از ته دل می کشیدم بر گشتم که ببینم تاکسی میاد یا نه که چشمتون روز بد نبینه یه ماشین رد شد و هر چی آب گل بود به من پاشید. توی دهنم که هیچی مهم نیست ولی تمام لباسم پر از آب گل شده بود. دیگه وقت اینکه برم لباس عوض کنم نداشتم گفتم آخه یه جوری میشه البته این هم مهم نیست.
با خودم گفتم می رم اونور خیابون از یه مسیر دیگه می رم . هنوز وسط خیابون نرسیده بودم که یه ماشین دیگه چنان با سرعت از کنارم که نه از روم هم نه از زیرم رد شد و چنان منو به هوا پرت کرد که 8 تا معلق زدم و تلپ افتادم روی زمین، فکر کنم رکوردشو شکستم نمی دونم شاید هم یه چیز دیگه بود که شکست نفهمیدم ، درد جانکاهی در تمام وجودم پیچیده بود ولی انگار بدنم مال خودم نبود نمی تونستم تکون بخورم البته این هم مهم نیست.
همه مردم دورم جمع شدند نمی دونم این همه دکترو مهندس و پلیس راهنمایی رانندگی ....... کجا بودند که یهو پیدا شدند.
- بلندش کنید بزارید توی ماشین .
- نه ممکنه استخوناش شکسته باشه.
- من یه ماهی کمک های اولیه رفتم میدونم باید باهاش چکارکرد.
- کیفشو بدین من ببینم که اصلا کی هست آدرسی شماره تلفنی چیزی نداره.
- به تو چه مربوطه تو بیمارستان خودشون می بینند.
- یکی به اورژانس زنگ بزنه.
- ................................
- ..............................
- ...............................
بالاخره اورژانس اومد تا منو از دست اینا نجات بده اگه جاییم هم نشکسته باشه اینا شکوندند. البته اینا هم مهم نیست.
توی بیمارستان که رسیدیم منو بردند به بخش اورژانس دیگه داشتم جونهای آخرو میکندم که یکی اومد و گفت این که دیگه بدرد نمی خوره خیلی لتو پاره.
خلاصه یکی دو تا دکتر دیگه هم اومدند و معاینه کردند و به هم گفتند که اصلا نمی شه براش کاری کرد. بهتره ببریدش سرد خونه البته این هم مهم نیست.
همه از دورو برم رفتند و من همینطوری در اتاق روبرویی نگاه میکردم که باز بود و یه میز کار اونجا بود. یکی از پرستارا دورو برش رو نگاه کرد و رفت توی اتاق و توی کشوهای میز دنبال یه چیزی میگشت که بالاخره پیداش کرد.
اونو گذاشت دهنش و با لذت شروع به جویدن کرد. بعد هم اومد بالای سر من در همین موقع دکتر هم رفت توی اتاقش و دنبال همون چیز گشت ولی پیداش نکرد. ناگهان عصبانی به طرف اتاق من اومد و با چهره ای خشمناک به پرستار گفت: آدامس منو تو برداشتی ؟ پرستار که دیگه چیزی نمی جوید گفت نه آقای دکتر به جون مامانم من برنداشتم دراین هنگام دکتر با ناراحتی اتاقو ترک کرد و پرستار هم خندان از اتاق رفت بیرون.
موضوع همینجاست چرا اون پرستار بی اجازه آدامس دکتر رو برداشت و تازه دروغ گفت که من برنداشتم.
خوب اون دکتر خودش حتما آدامسشو خیلی دوست داشته که قایمش کرده بوده تا کسی بر نداره.
در این لحظه بود که من متوجه شدم که جامعه رو دروغ و نیرنگ فرا گرفته و باید برای اون کاری ....................................................................................

میای بریم سینما
با فریبا قرار گذاشتیم که سر ساعت 5/5 دم در سینما باشیم . هر دو به فاصله 5 دقیقه رسیدیم پس از سلام و احوال پرسی داشتیم در مورد فیلم و پوستر اون و هنر پیشه هایی که در فیلم بازی کرده بودند صحبت می کردیم . گرم صحبت بودیم که ناگهان صدای یه پیرمردی در اومد و گفت اگه می خواهید حرف بزنید برید توی خونتون حرف بزنی سر من رفت ما نمی خواهیم حرفای شما رو گوش بدیم.
من و فریبا که انگار یه سطل آب یخ روی سرمون ریختن جا خوردیم و ساکت شدیم. فریبا گفت پیرمرد فضول به تو هیچ ربطی نداره ما دلمون می خواد اینجا صحبت کنیم. ( البته همه اینا رو زیر لبی گفت جرأت نداشت بلند بگه) فریبا وقتی صحبت می کنه یه کمی بلند بلند حرف می زنه بیشتر صدای اون می آمد تا من.
یه کمی هم جلوی جمعیت خیط شده بودیم برای همین رفتیم بلیطمونو دادیم و وارد سالن انتظار شدیم. دیگه صحبتمون حالت پچ پچ پیدا کرده بود. گرم صحبت بودیم که ناگهان احساس کردم که داره یه چیزی منو گرم می کنه ، گرمای یه نگاه ، آره خودشه ، آخه می گن آدم می تونه سنگینی و گرمای یه نگاه مهربون و پر از احساسو حس کنه.
یه حال غریبی داشتم یه حس خوب، یه کمی هم خجالت می کشیدم . اون کیه که من توجهشو جلب کردم، باورم نمیشه یعنی خـودشه یعنی بالاخره پیداش می کنم خیلی انتظارشو کـشیده بودم .
وای خدای من، یعنی می شه؟؟؟ جرأت نداشتم برگردم که ببینمش وای خدای من چقدر سخته چقدر من خــــــــــــرم، برگرد احمق نگاش کن، مگه همه چطوری آشنا می شن اول هر آشنایی یه نگاه گرمه خوب این هم همون نگاهه، برگــــــــــــــرد برگرد.
فریبا متوجه تغییر رفتار من شده بود می گفت چی شده، گفتم هیچی ولی اون ول کن نبود و می خواست موضوعو بدونه.
با خودم یه ربع ساعتی کلنجار رفتم. به خودم دلداری می دادم که بالاخره که چی آخرش تو هم باید اونو ببینی ، وای خدای من اون کیه که اینقدر نگاهش گرمه!! بالاخره خودمو راضی کردم که برگردم. آروم آروم برگشتم که دیدم.....................................................................
وای خدای من اون یه بخاری دیواری بود باورم نمی شد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یکی منو بگیره.
فریبا: چی شد تو که حالت خوب بود!!!!!!!!!!!!!!

ســــــــــــلام