تبليغاتX
هزار و یک شب
داستان نیمه طنز
گلی

 

***(گلی)***

به طرف جنگل می رفتم تا مثل همیشه کنار رودخونه بشینمو با خدای خودم درد و دل کنم .

چرا کدخدا گلی رو به من نمی ده. اگه من با گلی ازدواج کنم بهترین شوهردنیا براش می شم هر روز صبح زود می رم سر کار، دم غروب که بر می گردم می دونم یکی توی خونه منتظر منه از توی حیاط داد می زنم گلی جون سفره رو بنداز که من دارم میام. اون هم با لبخند در خونه رو باز می کنه و بهم خوش آمد میگه و هر دو با هم می ریم توی کلبه آرزوهامون و با خوبی و خوشی زندگی می کنیم.

توی جنگل فضای خیلی آروم و لذت بخشی داره، صدای بلبل، زمزمه رودخونه با خودش،ضربات گاه و بی گاه نوک دارکوب به درخت صدای ریزش برگهای درختان، نسیم ملایم و خنکی که از طرف رودخونه می وزه، صدای جوجه های مرغ عشق که از گرسنگی مادرشونو صدا می زنند، صدای غرش ببر!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

-چی صدای غرش ببر خدای من کجا قایم بشم ایندیگه از کجا پیداش شد باید زودتر برم برسم به رودخونه اونجا بهتره

نمیدونم چرا پاهام دیر تراز خودم میومدند هرچی سریعتر میدویدم پاهام سنگینتر میشد.

بالاخره رسیدم نزدیک رودخونه. نفسی تازه کردم و

روی علفهای کنار رودخونه دراز کشیدم . به آسمون خیره شدم که کمی راز ونیاز کنم .این خورشید لا مروت هم چنان خودشو از میان شاخه های درختها رد می کنه و صاف میره توی چشم من، نمی زاره حواسمو جمع کنم برای همین یه کمی جامو عوض کردم. اینجا بهتره آره اینجا خوبه.

تا آمدم گلایه رو شروع کنم یهو یه .....افتاد روی پیشانیم. چی بگم ای خدا اینجا هم همه منو اذیت می کنند ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

بالاخره هر جوری بود از شرش راحت شدم و به اون پرنده بد جنس هوشدار دادم.

آهــــــــــــــــــــــای موجودات زنده آهـــــــــــــــای موجودات مرده من حالا اجازه دارم با خدای خودم دو کلمه حرف بزنم؟

-هیچکی جواب نمی ده پس همه راضیند.

یه شاخه درخت برداشتم و با برگهایی که روی آب شناور بودند بازی می کردم و با خودم فکر می کردم.

ای خدا کدخدا گلی رو به من نمی ده می گه تو آدم نیستی هر وقت آدم شدی بیا

- من چکار کنم که آدم بشم خوب درسته کار و بار درستو حسابی ندارم، خونه و زندگی ندارم یه خورده هم مخم تاب داره ولی یه قلب مهربون دارم که آماده پذیرایی از گلی خانومه

-ای کاش من یه برگ بودم، خودمو می سپردم به آب تا منو به هر جا یی که دلش می خواد ببره. اینجوری دیگه غصه ای نداشتم ،کسی منو اذیت نمی کرد........................................

حالا من یه برگم بروی آب، راحت و آسوده، سبک و فارغ از هر دلبستگی سفر خودمو شروع می کنم. وای چه لذتی داره چقدر زیباست، شاخه های درختان از دو طرف رودخونه خودشونو به هم رسوندن و خورشید از بالا ی اونها بر روی من می تابه، وای خورشید

هم داره با من سفر می کنه چه زیبا و لذت بخشه چه همسفر خوبی.

- نه دیگه رو دار نشو برو پشت درختا اینجوری منو جزغاله می کنی، آفرین.

ای خورشید تابان بر من بتاب

ای مهر فروزان بر من بتاب

ای ستاره ی ناز بر من بتاب

ای عشق پر احساس بر من بتاب

ای ..................................

آخ !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

سرم !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

این دیگه چیه ؟ این سنگ دیگه کجا بود؟.

- ای رودخونه قرار نبود مهمونتو اذیت کنی من اومدم اینجا که غم دنیا رو فراموش کنم پس مواظب من باش، باشه؟.

- باشه اما حالا خودتو محکم بگیر که یه آبشار کوچولو دارم.

- چی آبشار

ای داد بیداد یکی به دادم برسه وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای

- وای خدای من تیکه و پاره شدم. اینجا هم نمی زارن برگا راحت باشن. آخ تموم بدنم درد می کنه باید خودمو به کنار رودخونه برسونم تا کمی استراحت کنم.

به هر بدبختی بود خودمو به کنار رودخونه رسوندم . حالا می تونستم یه نفس راحت بکشم. هنوز خودمو جمع و جور نکرده بودم که دیدم یه مورچه اومدو یه تکه از بدنمو کند و با خودش برد.

- آهای آقا مورچه هه مثل اینکه یه تکه از بدن منو داری می بری آها ی برش گردون کجا می برررررررررررررررررررررررررررررررری؟.

- برو بینیم بابا

ای خدا برگها هم زندگیه خوبی ندارند ،چکار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آهان رودخونه می شم اینجوری زورم زیاد می شه هیچکی هم نمی تونه بهم زور بگه.

وای چه لذتی داره اینجوری همه انسانها و حیوانها با من دوست می شن همه منو می پرستند، چون خیلی به من احتیاج دارند. اگه من نباشم همشون از تشنگی می میرند. ای خدای من ، من چقدر خوبم حالا میرم بااو آقا میمونه دوست می شم .خودمو محکم می کوبم به اون تخته سنگ تا همه آبها به اون بپاشه اینجوری سرشوخی رو بازمی کنم کلی بهش می خندم.آره فکر خوبیه.

آهان حالا داره آب می خوره وقتشه یــــــــــــــــــــــــک، دووووووووووووو، ســه، شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــالاپ!!!

-چکار می کنی خیسم کردی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!

-خوب می خواستم خیست کنم پس چی هه هه هه هه

-خیلی حال کردی نه؟ حالا حالتو می گیرم.

-آهای اینکارو نکن کار خیلی زشتیه منو کثیف می کنی آهــــــــــــــــــــــــــای

-حال اومدی یا نه؟

-خیلی بدی حالا کلی باید زحمت بکشم تا اینا رو قاطی پاطی کنم اه اه اه حالم بهم خورد. باید هرچی زود تر از اینجا برم .

ازاونجا کمی دور شدم خیلی خودمو زیر و رو کردم تا بالاخره آثار جرم میمونه از بین رفت.

آخی راحت شدم حالا یه کمی حالم بهتره حالا دیگه باید از این سرازیری برم تا به ده برسم یــــــــــــــــــــــــــــک ، دوووووووووووووووووووووو، سه وای چه کیفی داره.

اول می رم توی خونه کدخدا آخ جون حالا گلی جونمو می بینم.

آهــــــــــــان، از زیر دیوار خونه رفتم تو، وای گلی جون داره لباس می شوره گــــــــــــــــــــــــــــــــــلی جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــون من اومدم . چقدر خوشکل شدی عزیزم ،چند روزه ندیدمت؟ دلم برات یه ذره شده بود. هیس، آروم ، گلی داره با خودش زمزمه می کنه و لباسهای داداش کوچیکشو می شوره وای عزیزم گلی به من نگاه کن صورت نازتو توی قلب من ببین ، ببین که بجز تو کسی توی قلب من نیست. گلی جون خیلی حرفا دارم برات بزنم که کدخدا نمی زاره بهت بگم. خوب حالا وقتشه

چکار می کنی نه گلی جون اینکارو نکن من تازه از یه ضربه روحی جان سالم به در بردم نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه نــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه گلی این چه کاری بود که کردی تمام سر تا پامو به ..........کشیدی.

باید زود برم الآن بعدی رو می اندازه توی آب الفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرار

- ای خدا حالا من چکار کنم . خوب خدا رو شکر که تونستم یه کمی گلی ی عزیزمو ببینم همینم برام غنیمته.

باید برم ببینم چی می شه انگار اونجا وسط ده شلوغه وای همه دارن لباس می شورن اگه من به اونا برسم که دیگه چیزی ازم باقی نمی مونه باید یه فکری کنم . کاش من لا اقل یه پرنده کوچولوی خوش آواز بودم که می تونستم بپرم و از اینجا فرار کنم.

بالهامو باز کردم و به سوی آسمان پریدم وای چه کیفی داره تا حالا از اینجا به زمین نگاه نکرده بودم همه چیز پیداست رودخونه، جنگل، دهکده، کدخدا، گلی گلی گلی.

دلم می خواست که یه کبوتر بودم

تو آسمون پر می زدم جر بودم

یه لونه ی کوچیک تو باغی داشتم

سر به سر آقا طوقی می زاشتم

کبوتر سفید و نوک حنایی

یه تاج گل بروی سر طلایی

دیریم دارام دیریم دارام دیریم دام

دیریم دارام دیریم دارام دیریم دام

........

-چی شد چرا یهو وسط آسمون سایه شد.

به بالا نگاه کردم که چشمت روز بد نبینه، دیدم یه پرنده ی گنده بک بالای سرم پرواز می کنه و با چشماش داره منو می خوره دیگه اگه دستش بهم برسه چه می کنه.

باید فرار کرد.باید با سرعت به طرف پایین برم تا خودموبندازم بین شاخه های درختها این تنها راهیه که میشه از دست این غول بیابونی فرارکرد خدایـــــــــــــــــــا کـــــــــــــــــــمکم کن.

-آخ آخ آخ تمام بدنم داغون شد ولی خوب درعوض جون سالم به در بردم.

نه اینجوری فایده نداره باید یه پرنده بزرگتر بشم مثل مرغابی آره این فکر خوبیه....................

ایندفعه بالهای قویتری دارم. بالهامو باز می کنم و با خیالی آسوده به آسمان می پرم . های به این میگن زندگی، آهای گنده بک کجایی بیا منو بخور.

یـــــــــــــــــــــــــــو هـــــــــــــــــــــــــــــــــو، پرواز به سوی آسمان آبی.

وای چقدر گرسنمه خیلی وقته چیزی نخوردم می رم پایین توی اون مرداب یه ماهی چاق وچله می گیرم.

آهان اینجا خوبه

وای چه ماهیهایی داره

الآن یکیشونو می گیرم.

یکی از اون تپل مپلا شونو.

هنوز لقممو قورت نداده بودم که

یکی گردنمو گرفت.

-آهای تو کی هستی بزار لااقل لقممو قورت بدم.

زیر چشمی نگاه کردم دیدم ای دل غافل کدخدا گردنمو گرفته.

-تو رو خدا منو ول کن دارم خفه می شم.

-خوب وخوام خفه وشی پس چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟

-کدخدا تو رو خدا منو ول کن ببین من جان قربانم جان قربان!!!!!!

-هر کی وخوای باش.

-جون گلی ولم کن.

-امشو وخوام تونه برا شام کُباب وکنم.

-ای خدا چکار کنم چه طوری از دست کدخدا فرار کنم کاش من یه آدم بودم . من میخوام یه آدم بشم . می خوام آدم بشـــــــــــــــم.

-نچ تو آدم بشو نیسی واسه همینه که من گلی رو بشت نودادم. اینقد سر و صدا نوکن امشو تونه برا گلی وبرم تا کبابت وکنه.

دیگه نمی دونستم چی بگم چاره ای نبود بایدقبول می کردم این تنها راهی بود که می تونستم به گلی ی عزیزم برسم.

با صدای بلند فریاد کشیدم.

- گلی جون سفره رو بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــنداز که من دارم میام.

 

  

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385ساعت 14:13  توسط خاتون  |

  

 

خیلی دلم می خواست این خاتونو بزارم کنار صفحه ولی نمی دونم چطور این کارو بکنم .

هر کس می دونه بهم بگه.

تشکر

                                                  

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 18:12  توسط خاتون  |

یک روز بارانی

 

                                           ** (یک روز بارانی)**

 

فرم مدرسمو پوشیده بودم موهامو ریخته بودم دورم و کتابام توی بغلم داشتم توی پیاده رو به طرف مدرسه می رفتم.

از دور نیکلاسو دیدم که توی پیاده روی اونور خیابون خلاف جهت من میامد،لحظه هارو می شمردم که هر چه زودتر مقابل من برسه. قلبم به تپش افتاده بود و دیگه داشت خودشو از سینه میدانداخت بیرون که زودتر خودشو به نیکلاس برسونه، در این موقع بود که صدای پیتر رو شنیدم که از پشت سر منو صدا می زد. هی نینا صبر کن، ایستادم  تا اون بهم رسید و گفت :

سلام نینا  جوابشو دادم  وهر دو به راه افتادیم. پیتر داشت پشت سر هم صحبت می کرد و متوجه این شده بود که من به حرفاش گوش نمیدم برای همین اومد روبروم و همینطور که می رفتم  پیتر هم عقب عقب می رفت و ازاحساساتش برام صحبت می کرد.

چشمم به نیکلاس بود که دیدم  با دست اشاره می کنه که بایستم، من هم ایستادم  و یک لحظه متوجه شدم که دیگه صدای پیتر نمیاد . نگاه کردم دیدم پیتر نیست ولی در عوض دریچه چاه فاضلاب یک قدمی من باز بود. در همین موقع نیکلاس رسید روبروی من از اونور خیابون برای من دستی تکان داد در حالی که لبخند ملیحی روی لبهاش نشسته بود. من هم جوابشو دادم.

چند لحظه ای  روبروی هم ایستاده بودیم  و با نگاهمون حرفامونو به هم می زدیم صدای فریاد پیتر گاه  و بی گاهی این تمرکز ما رو بهم می زد ولی هیچی نمی تونست این ارتباط قلبی رو قطع کنه، فضا فضای شاعرانه ای شده بود ناگهان بارون ملایمی شروع به باریدن کرد و احساس شادی خاصی در ما بوجود آورد احساسی که خیلی لذت بخش بود. پیتر کمک می خواست ولی نمی دونم چرا به جای فریاد کشیدن با صدای زنانه ای جیغ می کشید اما من نمی تونستم نگاهمو از نیکلاس بردارم.

ناگهان اتومبیل بزرگی از بین ما عبورکرد و تمام آب کف خیابونو به سر و صورت من پاشید.

 

 

اوه خدای من، من کجاهستم. در این لحظه بود که دیدم  توی رختخوابم خوابیدم و داداش کوچیکه با یه پارچ آب بالای سرمن ایستاده میگه پاشو پاشو تو اینجایی می خواستی کجا باشی بلند شو که مامان خیلی عصبانیه هر چی جیغ و داد کرده تو بیدار نشدی حالاس که با یه کفگیر بیاد بالای سرت پـــــــــــــــــــاشــــــــــــــــــــو

اوه خدای من چه خوابی، چه موهایی داشتم ، آه کجایی نیکلاس 

 

 

                   

2 نوشته شده در  دوشنبه بیستم شهریور 1385ساعت 0:32  توسط خاتون  |

آزمایش علمی روانشناسی

 

*(  آزمایش علمی روانشناسی  )*

 

نادر کوچولو نیم ساعته که کنار باغچه توی حیاط نشسته و به نقطه ای روی زمین خیره شده.

 

آبجی بزرگه میاد پهلوش و مدتی نگاش می کنه ولی از کار نادر سر در نمیاره.

 

بعد بهش میگه: داداشی داری چکار می کنی؟

 

نادر: ببین آبجی دارم یه آزمایش علمی روانشناسی می کنم.

 

آبجی: !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

عجــــــــــــــب خوب چه آزمایشی؟

 

نادر: من یه دونه برنج گذاشتم اینجا روی زمین، این آقا مورچه هه رو

 

می بینی که داره دور و بر برنج می چرخه . این آمده یه گاز زده از برنج

 

 و دیده  که خیلی خوشمزس حالا می ره به ملکه خبر می ده که من یه

 

غذای خوب پیدا کردم . ملکه هم همه سربازا رو به صف می کنه و دنبال

 

 این آقا مورچه هه می فرسته.  در این لحظه قبل از اینکه اونا برسن من

 

 برنجو بر می دارم . بعد آقا مورچه هه همه رو میاره اینجا می بینه که

 

 برنج نیست اونوقت مورچه ها عصبانی می شن و به آقا مورچه هه می

 

گن چرا دروغ گفتی؟ هر چی آقا مورچه هه می گه من راست گفتم

هیچکس حرفشو قبول نمی کنه .

 

خوب مجازات مورچه دروغگو اینه که دست و پاشو اینقدر بکشند تا کنده بشه.

آبجی : خوب حالا توی چه مرحله ای هستی؟

 

نادر: فعلا مورچه هه داره می ره خبر بده.

 

آبجی: پس من میرم بعد میام ببینم نتیجه چی شد.

 

نیم ساعت بعد آبجی آمد و دید نادر کوچولو ناراحت نشسته همونجا .

 

آبجی: چی شد داداشی؟

 

نادر: ببین آبجی مورچه هه رفت همه رو خبر کرد اونا هم  آمدند ولی من

 

نمی تونم بفهمم کدومشون آقا مورچه منه!!!

 

خوب اونا هم مثل من نمی تونن تشخیص بدن که کی بود دروغ گفت.

 

آبجی: خوب نتیجه؟

 

نادر: نتیجه اینکه دفعه دیگه یه ضربدرپررنگ روی مورچه اولی می زارم که قاطی نشه.

 

آبجی: بیچاره مورچه اولی!!!!!!!!!!

2 نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1385ساعت 14:49  توسط خاتون  |

خواب خوش صبح
 

خواب خوش صبح

 

صبح زود بود. هنوز از خواب ناز بیدار نشده بودم که با صداهای ناهنجاری از خواب پریدم.

خوب که گوش کردم صدای گفتگوی کلاغها بود.

آقا کلاغه به جوجه پسر می گفت: پسرم وقتی صبح ها می خواهی همه رو بیدار کنی باید بگی قـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار       قـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار

جوجه پسر گفت : بله پدر میگم

قــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور        قـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور

پدر گفت : نه جانم باید بگی

قـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار       قـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار

جوجه گفت :

 قــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور        قـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــور

پدر عصبانی شد و گفت:

پسره احمق چند دفعه بهت بگم از صبح تا حالا خسته شدم از بس تکرار کردم. در این لحظه خانوم کلاغه از راه رسید و گفت: چه خبر شده لونه که هیچ درختو گذاشتین رو سرتون چرا اینقدر قار و قور می کنید.

پدر گفت: این جغله دو ساعته منو گذاشته سر کار از بس خنگه بلد نیست دو تا قـــــــــــــــار حسابی بکنه.

مامان کلاغه گفت: ( البته با ناز ) ببـــــــــــین پسرم بگو

قیــــــــــــــــــــــــــــــار      قیـــــــــــــــــــــــــــــار

جوجه گفت:

آهان فهمیدم

قیـــــــــــــــــــــــــــــــــر      قیـــــــــــــــــــــــــــــر

مادر باز تکرار کرد ولی جوجه پسر همون قیـــــــــــــــــــــر خودشو کرد.

در این لحظه خانوم کلاغه و آقا کلاغه که دیگه خسته شده بودند زدند زیر گریه حالا قــــــــــــــــــــــــار نکنو کی قیــــــــــــــــــــــــــــــار نکن.

منو می گی داشتم از عصبانیت منفجر می شدم. بلند شدم و پنجره رو بستم که دیگه صدا نیاد.

سرم رفت.

2 نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 16:21  توسط خاتون  |

کاخ خاتون

2 نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 15:45  توسط خاتون  |

2 نوشته شده در  یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت 14:48  توسط خاتون  |