2
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم مرداد 1385ساعت 15:1 توسط خاتون
|
2
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385ساعت 1:13 توسط خاتون
|
کاش می دونستم این کوچولو تو چه فکریه!!!!
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 13:57 توسط خاتون
|
غروب همیشه دلگیر نیست.
2
نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 2:20 توسط خاتون
|
تازه متوجه شدم که صائب چه نکات پند آموزی رو توی شعراش گوشزد کرده.
راز خود با یار خود هر چند بتوانی مگو
یار را یاری بود از یار یار اندیشه کن
2
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 0:51 توسط خاتون
|
خوش هوای سالمی دارد دیار نیستی
ساکنانش جمله یکتا پیرهن خوابیده اند
صائب
2
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1385ساعت 0:48 توسط خاتون
|
چو ن طفل نی سوار بمیدان روزگار
در چشم خود سوار و لیکن پیاده ایم
صائب
2
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 12:50 توسط خاتون
|
زندگی مثل یه دفتر می مونه که هر روز توی یکی از برگهای اون اشتباه می نویسی و اون برگو میکنی می اندازی دور.
سعی کنیم لااقل چند برگ رو نگه داریم .
2
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 2:7 توسط خاتون
|
سلام
2
نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 1:52 توسط خاتون
|